<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-33333211</atom:id><lastBuildDate>Wed, 17 Mar 2010 21:18:04 +0000</lastBuildDate><title>دور از وطن</title><description>آنچه می‌گذرد ...</description><link>http://blog.bateni.ir/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (حسین)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>62</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-7521270258390934795</guid><pubDate>Sat, 21 Jun 2008 04:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-06-21T00:41:02.611-04:00</atom:updated><title>فضیلت</title><description>این فرسته هم از سر حلول برج سرطان و آغاز فصل گرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزرگی را گفتند:  چندین فضیلت که دست راست راست، چرا انگشتری بعضی در دست چپ می‌کنند؟&lt;br /&gt;پاسخ گفت:  ندانی که اهل فضیلت هماره محروم باشند؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/angoshtar.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تأیید می‌کنیم نظر شیخ اجل را؛  لیکن قصد مزاح دارم ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-7521270258390934795?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2008/06/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-4865284439476819829</guid><pubDate>Fri, 20 Jun 2008 02:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-06-19T22:39:40.466-04:00</atom:updated><title>کارآموزی</title><description>کارآموزی ما نیز رسما آغاز شد در این مؤسسه تحقیقاتی.  چند روز در هفته به &lt;a title="Shannon Labs."&gt;آزمایشگاه شانون&lt;/a&gt; می‌روم و زحمت می‌کشم!  یک تا دو ساعت طول مسیر است.  خدا را شکر که اوضاع خوب پیش می‌رود.  در ابتدا، چند روزی را در یکی از بهترین اتاق‌های آزمایشگاه بودم؛ اتاقی دونبش، با منظره عالی!  ولی، مرا به اتاق کارآموزان فرستادند که &lt;a title="Fishbowl"&gt;«تنگ ماهی»&lt;/a&gt; نام دارد و پنجره‌ای رو به بیرون ندارد، که وسط ساختمان واقع شده.  چند کارآموز دیگر هم حضور دارند در این اتاق.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/att-shannon.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چند نکته بامزه را بگویم که موجبات شادی روح مؤمنین گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان روزهای اول، متوجه شدم که برای ارسال نامه‌های مهم و متون و غیره نباید از حساب عادی خود در &lt;a title="GMail" href="http://gmail.com/"&gt;جی‌میل&lt;/a&gt; استفاده کنم.  گویند که از لحاظ امنیتی، مشکل دارد و امکان سرقت از شرکت رقیب خطر کردن را مجاز نمی‌دارد.  هنگامی که چنین سخنی را شنیدم، پنداشتم که مزاح می‌فرمایند؛ ولی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارهای اداری اینجا خیلی پیچیده است.  بعد از حدود یک ماه، من هنوز کارت شناسایی جهت ورود و خروج ندارم و هنگام ورود یک برچسبی به عنوان کارت موقت به من می‌دهند و برگه‌ای را امضا می‌کنم.  وقتی برای رایانه‌ها مشکلی پیش می‌آید، باید از طریق نامه الکترونیکی به اطلاع مسئولین برسانیم.  اما، به نظر می‌رسد که مدت زمان پاسخ‌گویی به این درخواست‌ها بالاست و هر دفعه، مراجعه حضوری قابل انجام بودن امر در کسری از دقیقه را اثبات کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای کارمندان جدید (هرچند که مدت حضورم در این‌جا بسیار کوتاه است، من هم کارمند به حساب می‌آیم) برنامه‌ای آموزشی دارند که به‌صورت برخط بایستی به انجام رسد.  حقیر هنوز این برنامه را به پایان نرسانده‌ام.  بسیار طولانی است و زمان‌بر و ... در بسیاری رایانه حساب کاربری ساختم و انواع کلمات عبور و آشنایی به سیستم‌های مختلف.  چند درس نیز باید بگذرانم و آزمونی را به پایان برم، که از این سد بگذرم.  به گمانم، اهمیت خاصی نداشته باشد در شرایط فعلی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غیر از این، عرض شود که ایمیل مربوط به شرکت را تنها می‌توانم از محل کارآموزی دسترسی داشته باشم.  برای دسترسی از بیرون، احتیاج به یک وسیله الکترونیکی برای افزایش امنیت است که هنوز موفق به دریافتش نشده‌ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-4865284439476819829?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2008/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-1016195120704059653</guid><pubDate>Thu, 29 May 2008 03:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-06-19T22:18:21.099-04:00</atom:updated><title>زیست شناسی</title><description>&lt;a href="http://www.princeton.edu/~goodarzi/" title="Hani Goodarzi"&gt;رفیق زیست‌شناس من&lt;/a&gt; کچل کرد مرا؛ البته به نظرم زبانش مو درآورد و دچار کاهش وجهه شد! از بس که به من گفت و من گوش نسپردم به حرف و خواسته‌اش.&lt;br /&gt;خلاصه‌اش این که یک &lt;a href="http://hani-molbio.blogspot.com/" title="Topics in Molecular Biology"&gt;وبلاگی&lt;/a&gt; علم کرده و هر چه در کیسه علمش اندوخته، جهت استفاده ملت علم‌جو و دانش‌پرور و ... آنجا قرار می‌دهد. به هر حال، زکات علم است و ماییم ملتی که خیرمان به کسی نمی‌رسد و ادعایمان ... بعضی چنین کار می‌کنند و ما نیز چنان. حکمی تا همین حالا تعداد ارسالاتش بیش از این گاهنامه (کم‌نامه یا ...) حقیر است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-1016195120704059653?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2008/05/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-1977525284103801997</guid><pubDate>Sun, 27 Apr 2008 21:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-28T23:10:42.121-04:00</atom:updated><title>آخر سال</title><description>به پایان سال نزدیک می‌شویم و به همین دلیل به آزمون جامع دکتری. بسیار خواندنی دارم و فهمیدنی و آماده‌سازی و چون آن. باید برای سخنرانی‌ام اسلاید بسازم. زمان چه زود می‌گذرد. چشم بر هم می‌گذاری و ... بله چه زود گذشت. هر چه نزدیک‌تر می‌شوم به آزمون، کم‌تر می‌توانم به آن بپردازم و بیشتر امور جنبی نه لزوماً مفید وسوسه می‌کند اتلاف وقت را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/comedy.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سوی دیگر، امور مربوط به حل تمرین نیز موجود است، که البته فایده‌اش هم قابل ملاحظه بوده. بعض مطالب را بالاجبار مرور کردم. هر از گاهی نیز در پی تمهیدات جهت برنامه‌سازی تابستان بودم. اگر خدا بخواهد، کارآموزی خواهم نمود در بخش نظری &lt;a href="http://research.att.com/" title="AT&amp;T Labs"&gt;آزمایشگاه‌های ای.تی.اند.تی.&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-1977525284103801997?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2008/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-6832691467921207966</guid><pubDate>Thu, 20 Mar 2008 05:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-28T22:51:06.159-04:00</atom:updated><title>کمیته</title><description>زمان آزمون جامع را معین کردم. البته حق انتخاب خاصی نبود. ممتحن دوم تنها دو روز را مناسب شمرد که در ساحل شرقی باشد. و دانستم که سبب حضورش در پرینستون در آن هنگام، پس از پایان کلاس‌های درس، مراسمی است که مناسبت تولد شصت‌سالگی‌اش و کنفرانسی که از این جهت به پا خواهد شد.&lt;br /&gt;خلاصه این که آزمون را برای هشتم ماه مه برنامه‌ریزی کردیم و ممتحنین نیز، استاد گرام است موسای چاریکار و جناب سنجیو آرورا و حضرت باب تارجان؛ سه شخصیت برجسته از سه نسل مختلف. چکیده‌ای نوشتم برای سخنرانی‌ام و فهرستی تهیه دیدم برای خواندن و آزموده شدن (گرچه اسمی است بیشتر) و به دنبال انتخاب بهینه اعضای کمیته آزمون بودم ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-6832691467921207966?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2008/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-1148173353778518727</guid><pubDate>Mon, 25 Feb 2008 04:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-03-02T22:05:24.733-05:00</atom:updated><title>کار</title><description>نیم‌سال چهارم نیز به نیمه نزدیک می‌شود و تعطیلات بهاری که به گمانم، هر سال در برگیرنده نوروز می‌شود در راه. کار بسیار است و فرصت اندک و دیگر به انجام امور استحبابیه، اعنی مطالعات و تحقیقات غیردرسی به قصد قربت و رجا، نمی‌رسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سبب نارضایتی که از کار زیاد نیم‌سال پیشین در کسوت کمک‌مدرس داشتم، این نیم‌سال را با سیاست برنامه‌ریزی کردم. درسی را جستم که به‌نظر کم‌توقع می‌آمد و مکاتباتی کردم و چون آن، که انشاءالله گشایشی در کارمان افتد. آخرالامر آن درسی که می‌خواستم، را یافتم، ولکن، به لحاظ فشار کار، تفاوت چندانی نمی‌کند با کار قبلی. جنس کار تفاوت می‌کند قدری و تدریسش بیش‌تر است تا حل تمرینش. خدای را شکر به سبب این نعمت که قطعاً صلاحی در آن است مرا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/workload.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لختی است، فشار امور پژوهشی را حس می‌کنم و قدری معنای دانشجوی دکتری بودن را فهم. روزهای تعطیل را که تقریباً به کل مشغول سر و کله زدن با مسئله صعب‌العلاج می‌نمودم، بسیار شکر کردم آسایش سال دگر را و البته غصه خوردم که چرا به قدر کفایت اهتمام نداشتم آن‌گه بر این امور که کنون چنین در گل ماندن. چه شب‌ها که تا به صبح رؤیای حل مسئله خواب شیرین از چشمانم ربود و چه روزها که تا پیش از خواب سرگرم این گونه خرده تأملات بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اربعین شهادت مولایمان نیز در این نزدیکی است و این چهل شب چه زود بگذشت. روزهای پایانی ماه صفر است و امید به خدا که بهره کافی و وافی از ایام پیشین برده و از روزهای پیش رو بریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. آرمی که میان تصویر فوق دیده می‌شود، از سر آن است که پول اشتر‌اکش ندادم.&lt;br /&gt;پ.پ.ن. پیرو توصیه دلسوزان، جهت تنویر افکار عمومی و جلوگیری از تشویش آن و مخدوش شدن تصویر دوستان و آشنایان از وضعیت سلامت و معیشت بنده، به عرض برسانم که هیچ مشکلی نیست و فشار کار طبیعی است و تنها ملالمان در این ایام دوری عزیزان است. در نوشته بالا نیز قطعاً و حکماً اغراق صورت پذیرفته که قصد القای نگرانی بی‌مورد و مکدر کردن خاطرتان نداشته‌ام به هیچ وجه! عفو بفرمایید گر چنین شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-1148173353778518727?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2008/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-7335586613450330286</guid><pubDate>Sat, 26 Jan 2008 03:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-01-26T01:12:42.199-05:00</atom:updated><title>سودا</title><description>ژانویه عجیبی بود. تعطیلات را که کلاً در دهات ماندیم که به کار و تلاش بپردازیم. با بازگشت دانشجویان نیز، دوباره برهه‌ای از کار کمک آموزشی آغاز شد: جلسات مرور درس، پایان‌ترم و تصحیح اوراق.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همین بین، محرم آمد و یاد وطن در قفایش. از دگر سو، خطه سبز کالیفرنیا حقیر را طلبید به جهت کنفرانسی در &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/San_Francisco" title="San Francisco, CA"&gt;سان‌فرانسیسکو&lt;/a&gt;. این فرصت را مغتنم شمردیم و تاسوعا را در &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/San_Jose,_California" title="San Jose, CA"&gt;سن خوزه&lt;/a&gt;، و شام غریبان را در&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Oakland,_California" title="Oakland, CA"&gt;اُکلَند&lt;/a&gt; گذراندیم. نصفه روزی نیز در &lt;a title="Stanford, CA"&gt;استنفورد&lt;/a&gt; و &lt;a title="Palo Alto"&gt;پالوآلتو&lt;/a&gt; قدم زدیم. پس از آن هم، در معیت دوستی، شاهد گذر بی‌رحمانه عمر بودم در سان‌فرانسیسکو و افزوده شدن واحدی بر اقامت دنیوی‌مان. برای حقیر که ینگه‌دنیا را به پرینستون پاک و نقلی شناخته، تحمل بی‌خانمان‌ها و معتادین فراوان سان‌فرانسیسکو و اکلند و حس ناامنی حاصله کار ساده‌ای نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/stanford.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال، بر خلاف سفر سال گذشته‌ام به منطقه، که هیچ ندیدم از شهر پدر فرانسیس و نه از استنفورد و ...، این کرت قدری گردش نمودم. به هر حال، بیشتر عکس‌ها سوخت و ... تصویر قابل عرضه‌ای نیست. هرچند این بار نیز &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Golden_Gate_Bridge" title="Golden Gate Bridge"&gt;پل مشهور گلدن گیت&lt;/a&gt; و زندان &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Alcatraz_Island" title="Alcatraz"&gt;آلکاتراز&lt;/a&gt; را رؤیت ننمودم، ولی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Lombard_Street%2C_San_Francisco" title="Lombard street"&gt;خیابان لومبارد&lt;/a&gt; را لااقل گز کردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-7335586613450330286?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2008/01/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-7090073966759123916</guid><pubDate>Sat, 05 Jan 2008 00:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-01-05T21:27:05.676-05:00</atom:updated><title>سال نو</title><description>چند روزی است که سال نوی میلادی (به قول بعضی‌ها «مسیحی») خدمت اعلی‌حضرت مشرف شده و حسب امر حکیمانه همایونی رسماً پس از کسب رخصت، با پس زدن سلف خود بر اریکه مربوطه نزول اجلال یافته، و سایه سنگین خود را بر جهانیان بگسترانده!&lt;br /&gt;تا جایی که حافظه حقیر یاری می‌نماید، حلول سال نو از این نوعش، هرگز واقعه مهمی در ایران نبوده، هر چند که میلاد مسیح (ع)، علی‌رغم همه حرف و حدیث‌ها و در همان وقت قراردادی‌اش، حتی در زمانی که کل دو شبکه موجود تلویزیون روزی فقط چقدر ساعت برنامه داشتند، روز مهمی بود؛ چرا که با پخش کارتون‌های زیبا و دوست‌داشتنی خاص آن ایام، اعنی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Mickey's_Christmas_Carol" title="Mickey's Christmas Carol"&gt;«اسکروچ»&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Dumbo" title="Dumbo"&gt;«دامبو»&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Little_Match_Girl" title="The Little Match Girl"&gt;«دخترک کبریت‌فروش»&lt;/a&gt; و ... دل کودکان آن مرز و بوم شاد و گاه غمگین می‌شد. یادشون به خیر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غرض از مزاحمت این که، ملت در این دیار این واقعه بس عظیم را به ما و دیگران تبریک عرض می‌کنند و ما نیز حسب وظیفه اجتماعی (که ممکن است حتی در حد رد سلام باشد) پاسخ‌شان فرموده و در شادی‌شان شریک گشته‌ایم. لیکن، از اهل منزل بعید بود که اقدام به تبریک چنین مناسبتی کنند که پاسخ این‌جانب را از این تریبون نتوان به وجه احسن بازگو نمود، که دل پاک می‌طلبد و چشم بینا. به هر حال، اندکی از آن را می‌توان در تصویر زیر مشاهده نمود. عکس را یکی از دوستان به رؤیت‌مان رسانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/santa.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما، یادآوری کارتون‌های فوق‌الذکر، و بعض نظرات مضبوط در این تارنوشت، باعث شد، کاری را که مدت‌هاست قصد انجامش دارم، به انجام برسانم. دیری است که پیوندهای بسیاری از این سو و آن سوی عالم مجازی به &lt;a href="http://www.mhbateni.com/mohammad/music"&gt;این قسمت&lt;/a&gt; از دکان ما می‌آید به دنبال آهنگ‌های برنامه‌ها و کارتون‌های دوران کودکی نسل من. گه‌گاه نیز دوستان، از طرق گوناگون حقیر را مورد لطف خود قرار می‌دهند از سر جمع‌آوری آنها. ولی، این مجموعه را &lt;a href="http://www.cs.princeton.edu/~mohammad" title="محمد محمودی قیداری"&gt;دوستی دیگر&lt;/a&gt; گرد آورده که البته شایسته قدردانی است. اما اثری از خود بر جای نگذاشته و مردمان به اشتباه ثواب این کار خیر را به حساب من نالایق گذارده‌اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-7090073966759123916?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2008/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-4463240440344819576</guid><pubDate>Thu, 27 Dec 2007 04:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-12-29T12:42:04.152-05:00</atom:updated><title>تعطیلات</title><description>نیم‌سال سیم نیز رو به اتمام است. کلاسی که حل تمرینش را به عهده داشتم، سخت بر حقیر سنگینی نمود. فشار کار جلوی بسیاری از دیگر امور را گرفت، یا لااقل پیشرفتشان را کند کرد. اهم آنها نیز، همان بساط تحقیق بود که تقریباً متوقف شد! در این ایام تعطیلات پایان نیم‌سال، که بایستی قاعدتاً به تفریح و شادی پرداخت، سعی در انجام این امر حیاتی دارم که نیک می‌دانم، با شروع نیم‌سال بعدی، باز همان آش خواهد بود و همان کاسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این‌ها که بگذریم، غرق در نعمت بوده‌ایم اخیراً و گر خدایش خواهد، بیش از این نیز بر ما فرو فرستد و از نعمتمان هرگز ذره‌ای دریغ نفرماید!&lt;br /&gt;اعیاد متعدد روزها و شبهایمان را آذین نموده و روحمان را جلا داده است.&lt;br /&gt;پس بدین وسیله، با استمداد از این تریبون، اعیاد خجسته قربان و غدیر و نیز میلاد مسیح (ع) را به هر آن‌که برایشان ارزش قائل است، تبریک و تهنیت عرض می‌نماید؛ مستقل از روز دقیقشان و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/motemassekin.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;انشاءالله که چنین باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;التماس دعا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-4463240440344819576?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-1739279469973071926</guid><pubDate>Tue, 27 Nov 2007 20:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-01-25T22:29:09.360-05:00</atom:updated><title>بیمه</title><description>فقط برای این‌که نوامبر به سرنوشت ژوئن دچار نشود.&lt;br /&gt;خبر بسیار است ولیکن نه فرصت هست و نه هر سری را به همه کس توان گفتن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش، به سبب خونی که از ما در شیشه کرده بودند، صورت حسابی برای حقیر ارسال شد. لیکن، با رشادت و پی‌گیری مصرانه این‌جانب، توطئه کوردلان خنثی و بیمه تقبل پرداخت مخارج نمود. خدا را شکر که معمولاً در مراجعات حضوری به ادارات این مملکت، شرایط بر وفق مراد بوده است و رتق و فتق امور نه چندان دشوار.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-1739279469973071926?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-1379179478245673496</guid><pubDate>Wed, 17 Oct 2007 19:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-19T11:46:32.209-04:00</atom:updated><title>عید فطر</title><description>هلال شک‌برانگیز شوال، اختلاف فتاوی آیات عظام و نیز قضای سفر تفریحی ناکرده به نیویورک، موجبات گشت و گذار یک روزه در این کلان‌شهر را برای حضرت همایونی فراهم آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح شنبه در قطار شدیم و بعد از ظهر خود را به &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Statue_of_Liberty" title="Statue of Liberty"&gt;مجسمه آزادی&lt;/a&gt; رساندیم. مجسمه فوق‌الذکر که تقریباً در جنوبی‌ترین نقطه شهر قرار دارد، و البته بر جزیره‌ای کوچک، ساعت‌ها ما را معطل ساخت در صف تهیه بلیط و صف سوار شدن به قایق و ... آخر دست نیز، نگذاشتندمان که داخل به مجسمه شویم و از فرازش نظاره کنیم شهر را. اندازه این مجسمه بسیار کوچکتر از عکس‌های آن است و جداً به نظر می‌رسد که ماکت آن را در این‌جا به معرض نمایش گذارده‌اند. منظره مشهور نیویورک که متشکل از شمار زیادی آسمان‌خراش است در افق، از آنجا بسیار زیباست. نکته اینجاست که از درون منهتن، نمی‌توان این آسمان‌خراش‌ها را دید، چرا که آسمان‌خراش‌ها مانع رؤیت آسمان‌خراش‌ها می‌شوند!! در تصویر، شاید به زحمت بتوانید مجسمه آزادی را پیدا کنید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/manhattan.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به علت ضیق وقت، دیگر نقاط را قلم کشیدیم و تنها به &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Empire_State_Building" title="Empire State Building"&gt;عمارت ایالت امپراطوری&lt;/a&gt; اکتفا نمودیم. ساختمانی که هم‌اکنون بلندترین عمارت شهر است و تبدیل به نماد مدنیت شده است در این‌جا. از هیچِ این ساختمان پول درمی‌آورند. به مناسبت عید سعید فطر، امر کرده بودیم که چند روزی بیرق سبز اسلام را بر رأس عمارت بکوفتیدند. چراغانی چندان باشکوهی نبود ولی در ینگه دنیا قطعاً غنیمت. ادعا می‌شود که از فراز این برج، به شرط وجود آسمان صاف و پاک، تا ۸۰ مایل از هر سو قابل رؤیت است که شامل پنج یا شش ایالت می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نهایت نیز شبانگاه به منزل بازآمده و خفتیم. چنین بگذشت احوالات ما در یک روز سفر به نیویورک و بازدید از تنها دو جاذبه گردشگری.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-1379179478245673496?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-6348984241275335114</guid><pubDate>Sun, 23 Sep 2007 18:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-09-23T14:43:55.182-04:00</atom:updated><title>رمضان</title><description>نقل بسیار است و فرصت کوتاه. به اهم قناعت می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکر خدا زنده ماندیم (لااقل در معنای متعارفش) که بار دیگر (به خیالمان، دست‌کم) مهمان این سفره پربرکت باشیم. انشاءالله که وهم نباشد و جزو «ضیوف الرحمن» باشیم حقاً؛ یاد سفر عمره به خیر که کاروانمان چنین نام نهاده بودند. چه خوش است که هر آنچه بطلبی تقدیمت کنند و آنگاه پرسش این است که چه باید خواست....&lt;br /&gt;حلول هلال این ماه را تبریک می‌گویم به دوستان و آشنایان، هرچند که ثلث ماه رفته است.&lt;br /&gt;هر شب، سفره افطاری مهیاست و دیدار دوستان هم‌کیش که مایه بسی مسرت است.&lt;br /&gt;دیشب نیز به عنوان «داوطلب» در مراسمی شرکت کردیم که هدفش جمع‌آوری کمک برای کودکان سودانی (در دارفور) بود. گه‌گاه شک می‌کند حضرتمان که آدمی را چی می‌شود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/eftar.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;اما از اوضاع درس و مشق: سه درس را دوست می‌دارم که آزادانه استماع کنم. گر چه بسیار زمان‌بر است، ولی تلاش خواهم کرد که استفاده کافی و وافی را از این دروس ببرم. بازار تخصصمان در دانشکده گرم است امسال و علی‌الخصوص در نیم‌سال نخست. چراکه بسیاری اساتید گرام مهمان هستند اینجا و بعضا شاگردانشان و ... جمعیت گروه، حدس می‌زنم، که دو برابر شده باشد تقریباً. علاوه بر دو فقره کار تحقیقاتی، حل تمرین درسی نیز هستم. کلاسی پرجمعیت و تمرین‌های هفتگی و کلاس حل تمرین و تصحیح اوراق و طراحی سؤال...&lt;br /&gt;فرائض واجب و مستحب این ماه را نیز اضافه کنیم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. نگوییدم که اهل سه‌نقطه‌گذاری و تعلیق کلام نبودی که یارای پاسخ گفتنش نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-6348984241275335114?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-1976193548673915524</guid><pubDate>Wed, 22 Aug 2007 20:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-08-22T16:49:34.437-04:00</atom:updated><title>امین</title><description>یکی از دوستان عزیز، که اخیراً پا بدین مملکت غریب نهاده بود، قدم‌رنجه کرد و ایالت دورافتاده ما را از خیر خویش بی‌نصیب نگذاشت. خلاصه یک چند روزی به ما افتخار داد و درعوض محرم رمز و راز احوالات این‌جانب شد. لذا، هر اتفاقی که بر او حادث شود، از چشم کسانی دیده خواهد شد که قصد به‌دست آوردن این اسرار را داشته باشند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبی با محمد و امین رفتیم رستوران که حقیر تلفن همراه را جا گذاشتم. این تلفن هم دارد کم‌کم دردسر می‌شود و موجبات جنبیدن دهان مردم! آخر، دفعه دیمه که ...&lt;br /&gt;فردایش، رفتیم &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Philadelphia" title="Philadelphia, PA"&gt;فیلادلفیا&lt;/a&gt; که اکثراً &lt;a title="Philly"&gt;فیلی&lt;/a&gt; می‌گویندش. مستحضر هستید که من تا حالا نرفته بودم زیارت این شهر، با اینکه کم از یک ساعت راه است و شهر مهمی است هم به جهت سیاحت و هم به لحاظ تاریخی.&lt;br /&gt;به صورت کاملاً اتفاقی یک غذاخوری ایرانی پیدا کردیم و بره‌کبابی بر طفل جان زدم. بیچاره را بایستی بیست روز دیگر از شیر شیطان باز کرد!&lt;br /&gt;رودی فیلادلفیا را از &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Camden,_New_Jersey" title="Camden"&gt;کمدن&lt;/a&gt; جدا می‌کند، و در واقع پنسیلوانیا را از نیوجرسی. آکواریوم شهیری است در کمدن که ما از سر فرود بی‌دریغ نزولات آسمانی مجبور به بازدید زودهنگامش گشتیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/columbus.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکس‌های این چند روز را می‌توان از &lt;a href="http://photo.bateni.ir/?s=24"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; یا &lt;a href="http://picasaweb.google.com/amin23"&gt;این‌یکی‌جا&lt;/a&gt; جست. ضمناً چند فرسته‌ای در &lt;a title="از شهر آشنایی" href="http://breadandall.blogspot.com/"&gt;گاه‌نوشت امین&lt;/a&gt; به این قضایا اختصاص داده شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هفته در دانشگاه ما دو کنفرانس به پاست و پیروش &lt;a title="Minicourse"&gt;کوچک‌درسی&lt;/a&gt; نه‌چندان‌نامرتبط!! استاد گرام این حقیر نیز به زبان بی‌زبانی من زبان‌نفهم را فهماند که همه جلسات آن را شرکت کنم. من هم تا بدین‌جا بسیار از آن را جهت استماع حاضر شده‌ام. دست بر قضا، در همین کنفرانس استادی از دانشگاه واقع در کمدن دیدم که چو زبان گشود از وضع نابسامان آن شهر بگفت و از آمار دلخراش حمله به دانشجویان و خلاصه دانستیم که امنیت کمدن تعریفی ندارد، خصوصاً پس از تاریکی هوا. این نیز به خیر بگدشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-1976193548673915524?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-4026044003332876237</guid><pubDate>Sat, 07 Jul 2007 15:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-07-07T11:33:31.534-04:00</atom:updated><title>نیاگارا</title><description>پیرو درخواست‌های پی‌درپی دوستان و آشنایان و دیگران، حضرتمان بر آن شد که دستی بر سر این بی‌چاره دورافتاده کشیده و خیلی را از مصیبت رکود این منزل به در آورد. ولکن زمان کوتاه و مشغولیت بسیار است و حضرات بخشایشی بخوانند و به بزرگواری عفو عاجل شامل حال نگارنده بی‌سواد و گفتار ناصوابش روا دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته‌ای که بگذشت سراسر شادی و سرور بود در این دیار. اعنی، در خانه دل ما! نیمی از اسبابش اردویی بود که برپا نمودیم.&lt;br /&gt;اردویی چندروزه انداخته بودیم در برنامه‌مان که اغلب در آن بی‌تجربه بودیم. چادری ابتیاع کردیم و چندی کیسه از برای درونش خفتن. بسیار خوراکی و غیره بار ماشین اجاره‌ای نمودیم و هیئت هشت نفره‌مان عازم گشت؛ به سوی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Niagara_Falls" title="Niagara Falls"&gt;آبشار شهیر نیاگارا&lt;/a&gt; در مرز کانادا و ولایات متحده. هفت، هشت ساعتی رانندگی می‌طلبید و حقیر نیز به سبب دوندگی بی‌امان روز پیش و امورات مرتبط با بستن بنه، کم از دو ساعتی خفته بودم. جایتان خالی، عین هشت ساعت مسیر را به کمک رفیق یار و غار، فک‌زنی کردیم که اهالی اطل به محض وصول به مقصد زبان شکوه گشودند و سر رنج سفر با ما را برای الباقی فاش ساختند.&lt;br /&gt;دو روزی که در اردوگاه بودیم، هیزم در منقل می‌ریختیم و طعام بر آن تهیه می‌ساختیم. از تفریحات سالم (و ناسالم؟) فراهم بود و بسی نشاط رفت. معضل اصلی، وجود طبقه نوظهوری از حشرات موذی بود مسمی به «نفربر» که قامت رعنایشان می‌توانست سه چهار پشه متعارف را سوار کند و به طعمه بی‌نوا فرود آید. سماجتشان نیز مثال‌زدنی بود که با تکان دادن و این‌ها نمی‌جنبیدند. همین قضیه موجبات مرگشان را فراهم می‌نمود که تیله‌بازان حرفه‌ای ضربه استاد را خوب می‌دانند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک نیم‌روزی را هم خدمت آبریزان فوق‌الذکر بودیم. زیبایی و عظمت‌اش فرای حد انتظار من بود. سه آبشار دل‌انگیز محیط را عرفان‌زده کرده بود!! &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Buffalo,_New_York" title="Buffalo, NY"&gt;بوفالو&lt;/a&gt; (دومین شهر بزرگ ایالت نیویورک) را بهر غذا انتخاب کردیم. تنها توجیه معتبر برای وضع عجیب و غریبش این بود که بوفالو شهرک سینمایی است! ساعت دو یا سه بعدازظهر در محله اصلی شهر، تقریباً کسی و اطلی به چشم نمی‌خورد و رستوران‌ها عموماً تعطیل و ... با این وجود، بسیار شبیه مجسمه آزادی و یادبود جرج واشنگتن و غیره داشتند و خواهرخواندگی دست‌کم هشت شهر در ویترین افتخاراتشان بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/niagara.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;بخشی از تصاویر مرتبط را می‌توان در &lt;a href="http://photo.bateni.ir/?s=23"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; یافت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-4026044003332876237?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-8608023518406709083</guid><pubDate>Sun, 27 May 2007 15:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-05-27T12:04:10.600-04:00</atom:updated><title>آ.ث. میلان</title><description>این نیم‌سال نیز بگذشت، به سه سوت. از نتایج آزمون آخر اطلاعی در دست نیست، ولی توکل بر خدا که همه چیز به نحو احسن رفته باشد.&lt;br /&gt;دوران خوشی و سرور ما را نیز پایان نزدیک است. زین پس بایستی به بخش مهم تحقیقات بپردازیم که جذاب‌تر است البته و لکن امری روتین و بدیهی نیست. خدایمان محل اصابت پیکان جمیع خیرات قرار دهد، انشاءالله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته پیش، &lt;a href="http://www.acmilan.com/" title="AC Milan"&gt;آث میلان&lt;/a&gt;، محبوب قلب‌ها، برای &lt;i&gt;چندمین&lt;/i&gt; بار قهرمان اروپا شد و بسیار نشاط بر روح حقیر جاری. علی‌الخصوص که بازی را در معیت چهار ناآشنای لیورپولی دیدم. بر نتیجه بازی شرط بسته بودند و مدت زیادی از بازی بحث می‌کردند که با چه روالی برنده را باید انتخاب کنند. من نیز ساکت و آرام بودم، الا آن گاه‌ها که تیم ما گل زد. و البته باری هم، پس از به ثمر رسیدن گل تیم انگلیسی، که امید را به دل این هواداران بازگردانده بود و اعتماد به نفس خویش بازیافته بودند، بسیار متین اعلام کردم که داور در اعلام نکردن آفساید اشتباه کرده، که پس از پخش تصویر آهسته دقایق پایانی را در سکوت، با سرهای به زیر افکنده، به تماشای بازی نشستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح روز مسابقه، اتفاقاً روزنامه‌ای ورزشی را رؤیت نمودم؛ دریغ از یک خط که در باب دیدار پایانی لیگ قهرمانان اروپا که در آن پنچاه صفحه یافت می‌شد. جداً مردم این دیار فوتبال را نمی‌دانند که چیست. قبلاً نیز آورده‌ام کسانی که فوتبال را با دست بازی کنند و توپ بازی‌شان چنان کریه‌المنظر باشد، را انتظاری نیست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-8608023518406709083?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/05/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-6569314915102188918</guid><pubDate>Fri, 11 May 2007 06:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-05-11T02:24:32.635-04:00</atom:updated><title>آزمون‌ها و ارائه‌ها</title><description>میان &lt;a href="http://blog.bateni.ir/2007/02/blog-post.html"&gt;سه درسی&lt;/a&gt; که در این نیم‌سال اختیار نموده بودم، یکی (شبکه‌های رایانه‌ای) پروژه و آزمون‌های میانی و پایانی دارد. فعلاً مشغول انجام آخرین پروژه این درس هستم، تا خدایمان در آزمونش چه تقدیر نماید.&lt;br /&gt;درس &lt;a title="Moses"&gt;موسی&lt;/a&gt; تنها یک ارائه داشت که مطلبی را در آن ارائه دادم. عالی نبود، ولی برای شروع قابل تحمل بود. حقا اجنبی نیک می‌داند که ارائه را «زرت و پرتیشن» ترجمان نموده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز هم بهر درس دگر به‌جای آزمون پایانی، ادامه مطلب فوق‌الذکر را ارائه کردم. ارائه‌ای که قرار بود یک ساعت به طول انجامد، دو ساعت شیره وجود حقیر و استاد گرانقدر و شاگردان محترم را مکید. نه من و نه آنان نفهمیدیم که چه شد و چرا و ... از آنجا که موضوع را قالب کرده بودم به استاد (و البته آگاهان می‌دانند که تبلیغات مناسب چه نقش بسزایی داشته)، حوزه بحث برای استاد عزیز (بوعاز، که قبلاً نامش را به اشتباه بوآز مرقوم آورده بودم. در این‌جا ایهامی نهفته‌ام بین «عزیز» و «بوعاز»؛ اشاره می‌کنم چه کسی نمی‌یافتش) نو بود و دردسر مرا دوچندان گشت.&lt;br /&gt;زبان دیگر و کلام دشوار و زبان قاصر؛ در انتها، بوعاز تنها کسی بود که قضیه را لمس کرد، نه البته به تمام و کمال! شجاعت مرا همی ستود، به جهت انتخابم مقاله مربوطه را!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال، ارائه نیز اصول و فنونی دارد که بایستی آموخت و در آن مهارت‌جویی نمود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-6569314915102188918?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/05/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-2553750906835130311</guid><pubDate>Tue, 01 May 2007 21:33:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-05-01T17:34:58.904-04:00</atom:updated><title>روز معلم</title><description>نخستین «روز معلم»ای است که در خانه نیستم. نه که، کار خاصی می‌کردم در سالگردهای پیشین: از مراسم تشریفاتی &lt;strike&gt;دروغین&lt;/strike&gt; نمادین مدرسه گرفته تا خرید هدیه برای آموزگاران توسط علیاحضرت والده، که گاهی تحویل گرفته نمی‌شد! مهم‌تر آن که در ایام ذی‌العقولی (نسبی) هرگز از این کارها نکردم و در چنین مراسمی شرکت نجستم و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنون که بدین سابقه می‌نگرم، دلگیر می‌شوم چه بسیار معلمانی داشتم که بسیار مدیون زحماتشان هستم، چه بدانند و چه خیر، من احترام خاصی برای ایشان قائلم. هر چه بر عمر از دست رفته خویش فزودم، دوستان حقیر اندوخته تجارب خویش گسترش دادند و به معلمان عزیز من بدل شدند.&lt;br /&gt;منکر نقش والدین در تعلیم و تربیت نمی‌شوم، بل ایشان جزو اولین و اندک معلمان همیشگی‌ام بوده‌اند. همچنین بعض اساتید مدرسه و دانشگاه را می‌ستایم به سبب آنچه مرا آموختند. مولایمان فرمود «من علّمني حرفاً، صرت له عبداً»، که «بنده او شوم که مرا خرده‌ای بیاموزد». بگذریم که تناقضی با یکتاپرستی من ندارد، انشاءالله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این تریبون بهره می‌جویم و این روز فرخنده را به پاس خدماتشان به هر آنکس که مرا آموخت، تبریک می‌گویم و برای همگی‌شان آرزوی توفیق و زندگی مملو از نیکی و شادی.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/flower.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;جناب &lt;a href="http://www.samiyusuf.com/" title="Sami Yusuf"&gt;سامی یوسف&lt;/a&gt; هم یک آلبومی دارند به نام &lt;a href="http://www.samiyusuf.com/albums/album01_almuallim.htm"&gt;المعلم&lt;/a&gt; که در نوع خودش کار جالبیه. ایام نخستین در دیار غربت را در خدمت ایشان بودیم. هنوز هر از گاهی که می‌شنوم این آهنگ‌ها را، یاد آن روزگار می‌افتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بسیار بلاد تلاش نموده‌اند که زحمات بی‌دریغ این قشر از جامعه را اجر نهند؛ از همین قسم است سه‌شنبه در نخستین هفته کامل ماه مه (که سه‌شنبه آتی می‌شود به خیالم) در ایالات متحده، که نزدیک بود تصادف کند با دوازدهم اردیبهشت (محتمل است سال دگر چنین شود). جالب آنکه در ولایت شریفه ماساچوست (که هاروارد و ام.آی.تی.اش معرّف حضوراند) یازدهمین روز از ماه نه را مزین نموده‌اند به یاد معلم، و دست بر قضا، آدم‌های بی‌پدر و مادر، عدل همان روز را جهت ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-2553750906835130311?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-2919267841370008371</guid><pubDate>Wed, 18 Apr 2007 21:25:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-04-18T17:26:57.065-04:00</atom:updated><title>قاتل کره‌ای</title><description>یک مطلبی را &lt;a href="http://hajiwashington.com/blog/" title="Haji Washington"&gt;حاجی واشنگتن&lt;/a&gt; عرض کرده‌اند &lt;a href="http://hajiwashington.com/blog/1386/01/29/vtech/"&gt;بدین نشانی&lt;/a&gt;، که حق گفته‌اند.&lt;br /&gt;دو تا نکته جا افتاده که من اینجا می‌آورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولاً، با اینکه واکنش خیلی نسبت به کره‌ای‌ها منفی نبوده (دست‌کم قابل مقایسه با واکنش فرضی در پرونده مشابه برای عرب و مسلمان نبوده)، اما در همین وضعیت نیز، بنا به هشدار سفارت کره جنوبی، بعضی خانواده‌ها دارند فرزندان‌شان را از دانشگاه مزبور خارج می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دومین نکته این‌که برای من درک این ماجرا سخته که چرا مردم کره‌ای یا دولت کره باید به طور ویژه شرمنده باشند در این موضوع و ... من خودم ناراحت شدم این قضیه را شنیدم، اما فکر نمی‌کنم مثلاً هر کسی که اسم کوچک‌اش با «چ» شروع می‌شود به عنوان مثال، بایستی از فرط ناراحتی دق بکند و از مردم ایالات متحده پوزش بطلبد. پسر بیست و سه ساله‌ای که از هشت سالگی در آمریکا زندگی کرده، دوسوم از عمرش را در این بلاد بوده و هرچند لقب &lt;a title="Resident Alien"&gt;بیگانه ساکن&lt;/a&gt; را یدک می‌کشد، ولی ...&lt;br /&gt;می‌گویند که دانشجوی مورد نظر ناراحتی روانی داشته؛ به نظر من خیلی منطقی‌تره که به‌جای کره‌ای‌ها هر کسی که روان‌پریشه و افسردگی دارد و امثالهم ناراحت بشود و عذرخواهی کند. یک خرده دقت بشود به رابطه علت و معلولی آخر!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-2919267841370008371?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/04/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-7673168549616707780</guid><pubDate>Wed, 18 Apr 2007 02:55:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-04-18T17:32:37.505-04:00</atom:updated><title>به نام شکوفه و ...</title><description>عنوان کامل این فرسته «به نام شکوفه و به کام آقا ابراهیم خان» است، ولی بس که طولانی بود، کوتاهش کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/cherry.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;هفت ماهی هست که بدین دیارم. فاصله تا نیویورک کم از یک ساعت است و قطعاً کلی جاذبه گردشگری در آن‌جا منتظر؛ فیلادلفیا نیز همچنین. لاکن، هنوز هیچ‌یک را درست ندیدم (دومی را که اصلاً)، در حالی که پاتخت این مملکت را دو بار زیارت بنموده‌ام. دیمین بارش آخر هفته گذشته بود که در قالب هیئتی ۹ نفره، متشکل از دوستان و آشنایان و صاحب‌نظران و غیره، به بهانه تماشای &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/National_Cherry_Blossom_Festival" title="National Cherry Blossom Festival"&gt;شکوفه‌های معروف گیلاس واشنگتن&lt;/a&gt; راهی شدیم.&lt;br /&gt;شامگاه آدینه حرکت کردیم و یک شبی را در هتل صبح کردیم. خوشبختانه حین حضورمان، این کرت، در آن شهر باران شدیدی نیامد و بسیار گردش نمودیم! هر چه جستیم به جد، شکوفه را نجستیم. اما جشنی به همین مناسبت در خیابان‌ها منعقد بود که بسیار مردمان در آن و اطراف آن حضور داشتند. ما نیز از دیدن آن بی‌بهره نماندیم. تصاویر مربوطه در &lt;a href="http://photo.bateni.ir/?s=20"&gt;آلبوم&lt;/a&gt; موجود است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/lincoln.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;جز این جشنواره، سری نیز زدیم به یادبود جنگ دوم جهانی و یادبود &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Abraham_Lincoln" title="Abraham Lincoln"&gt;میرزا ابراهیم خان لینکولن&lt;/a&gt;، شانزدهمین رئیس جمهور این دیار که قانون آزادی بردگان را به تصویب رسانید. هرچند شکوفه را نیافتیم، لیکن ابراهیم خان را ملاقات کردیم و خلاصه خوش گذشت. دست بانیان این جنبش و خصوصاً رانندگان محترم درد نکند و تا باشد از این گونه مراسم پرفیض و معنوی باشد، انشاءالله.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-7673168549616707780?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/04/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-2706222727843847408</guid><pubDate>Tue, 17 Apr 2007 02:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-04-17T17:07:17.576-04:00</atom:updated><title>از هر دری</title><description>خیلی خوش‌حالم که &lt;a href="http://www.royaa.net/index.shtml" title="Roya Karimian"&gt;رویا&lt;/a&gt; بیشتر حرف‌ها را &lt;a href="http://www.royaa.net/weblog/2007/04/post_524.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; آورده است. کار من کلی راحت شده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول این‌که فرماندار بیچاره ساکن دهات ماست. پنج‌شنبه شب هم در راه خانه بوده که این حادثه برایش پیش می‌آید. پلیس می‌گوید که کمربند نبسته بوده و سرعتش هم ۹۱ مایل بر ساعت (حدود ۱۴۵ کیلومتر بر ساعت) بوده؛ دمش گرم! خلاصه بدانید و آگاه باشید که اعیان‌نشین پرینستون جزو شیک‌ترین و باکلاس‌ترین مناطق ساحل شرقی (اگر نگویم کل ولایات متحده) است. متمولین ولایت ما در این دهات منزل می‌گزینند و این خود باعث گرانی و دردسرهای دگر برای ما می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توفان و طغیان رودخانه‌ها، زندگی را در بخش قابل توجهی از ساحل شرقی مختل کرده، از کارولینای شمالی تا نیویورک. به تصاویری که &lt;a href="http://www.seacoastonline.com/apps/pbcs.dll/article?AID=/20070416/NEWS/70416036"&gt;اینجا&lt;/a&gt; قرار دارد، نگاه کنید. خوشبختانه، دهات ما دور از ساحل است و خوابگاه‌مان در بلندی؛ جای هیچ نگرانی نیست (رجوع نکنید به داستان پسر نوح (ع) که با بدان بنشست)!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیرو قصه &lt;a href="http://blog.bateni.ir/2007/04/blog-post_09.html"&gt;کلاه‌برداری&lt;/a&gt;، باید عرض شود که یک چکی دریافت کرده‌ام از شرکت متخلف که بایستی نقدش کنم. البته مطمئن نیستم که این کار را انجام دهم یا شکایت را پی‌گیری کنم. هنوز معلوم نیست که علت ارسال این چک چیست؟ پی‌گیری قانونی پرونده توسط پلیس یا نامه‌های تهدیدآمیز من ایشان را!&lt;br /&gt;آدم‌های بانک خیلی از این ماجراهای حقوقی سر در نمی‌آوردند و مرا ارجاع دادند به بخش قضایی دانشگاه. اصلاً حوصله نداشتم، چک را نقد کردم و بی‌خیال ادب کردن این شرکت متخلف؛ راستش را بخواهید، یک مدرکی از من می‌توانند داشته باشند که ارزش نداره بروم دادگاه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-2706222727843847408?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/04/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-5182701747304579155</guid><pubDate>Mon, 09 Apr 2007 21:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-04-10T10:19:43.210-04:00</atom:updated><title>کلاه‌برداری</title><description>پانزدهم مارس بود، فکر می‌کنم، که تلفن اتاقم زنگ خورد. آن برهه‌ای بود که ساعت دو بعدازظهر از خواب بیدار می‌شدم و ... این تلفن یازده صبح خیلی آزاردهنده بود. با این وجود، چون انتظار یک تماس مهم و ناخوشایندی (!) را می‌کشیدم، پا شدم و گوشی را برداشتم.&lt;br /&gt;با همان حالت منگی، به فارسی «سلام» دادم که طرف در جواب، به انگلیسی، «نه‌منه‌»ای گفت و من هم زبان را تغییر دادم. از من پرسید که اسمم محمده و من تأیید کردم. گفتم که از بیل‌بیل زنگ می‌زند و من یک چیزی شنیدم شبیه «بانک فلان». گفتمش که «اتفاقی افتاده؟» که منفی پاسخ آمد. در این شرایط که مغز حتی خون هم شاید به‌اش نمی‌رسد، طرف می‌پرسد که شماره حسابم ایـــنه یا نه که من می‌روم بررسی می‌کنم و تأیید. دیگر خیلی مشکوک شده‌ام، و به چند سؤال مشابه مثبت پاسخ می‌دهم. یادم نیست که دقیقاً چه گفتم، ولی خوب یادم بود که نباید اطلاعات شخصی را پای تلفن به کسی که زنگ زده داد. اما این آقا همه چیز را می‌دانست. انگار که دور خورده بودم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/telefraud.gif" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;گفت که می‌خواهند برایم یک کارتی بفرستند که می‌شود بااش خرید کرد و مزایا دارد و ... گفت که ۲۱ روز آزمایشیه و مجانی و بعدش باید ماهی ۲۱ دلار پرداخت کرد مگر این‌که زنگ بزنم و فسخ کنم این قرارداد را. گفت که دو دلار پول پستش می‌شود که من هم از روی احترام و این‌ها اجازه دادم از حسابم بردارند؛ یک خرده هم می‌ترسیدم که ممکن است کار بدتری بکنند اگر ... به هر حال، صدایم را ضبط کردند.&lt;br /&gt;ده روزی گذشته و خبری نشده بود. داشتم نگران می‌شدم که قضیه کلاه‌برداری بوده و ... همان روزها چند تا نامه و بسته دریافت کردم. بررسی کردم و آن نامه هم جزوش بود. شرایطش جالب نبود و زنگ زدم و فسخ کردمش. دو نامه دیگر هم در آن میان بود که ماجرای مشابهی داشتند، با تفاوت‌های جزئی در مورد شرایط و مهم‌تر این‌که من آنها را سفارش نداده بودم! خلاصه، زنگ زدم و آن‌ها را هم تمام کردم. اما قضیه این بود که یکی از این‌ها مهلتش ۷ روز بود و تعجب‌آورتر این که مهلتش گذشته بود. صفحه مدیریت حساب بانکی‌ام را نگاه کردم و متوجه شدم که یک چک ۱۵۰ دلاری از حسابم برداشت کردند. یک نامه الکترونیکی فرستادم که این چیه قضیه‌اش و ...&lt;br /&gt;دو روز گذشت و جوابی نیامد. رفتم بانک و ازشان شکایت کردم. جمعه، بعد از یک هفته، پی‌گیری کردم و به‌ام گفتند که ۴۵ روز ممکن است طول بکشد تحقیقات پلیسی و من خوش بگذرانم فعلاً!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/telefraud.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;این است کلاه‌برداری الکترونیکی و دقت کنید به تفاوتش با بانکداری مربوطه. کسی به‌تان زنگ زد، نمی‌شناختیدش، گوشی را بگذارید، بی‌رودربایستی!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-5182701747304579155?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/04/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-2759986836355268257</guid><pubDate>Sat, 07 Apr 2007 20:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-04-07T16:39:40.347-04:00</atom:updated><title>وطن‌پرستی</title><description>&lt;a href="http://noah1363.blogspot.com/" title="Salman's weblog"&gt;سلمان&lt;/a&gt;، یکی از دوستان حقیر، از آن دست آدم‌های فکور و روشنفکره. زین‌رو هیچ‌گاه خیلی با هم دوست نبودیم! در آخرین &lt;a href="http://noah1363.blogspot.com/2007/04/1.html"&gt;فرسته&lt;/a&gt; تارنوشتش، بعد از  نقل ذره‌ای از همین حرف‌های پیچیده و سخت‌سخت، دو تا سؤال پرسیده از ملت؛ راجع به وطن‌پرستی و معناش. برای من هم زیر  فرسته پیشین پیغام گذاشته که بیا و نظر بنداز. من که حرف زدن بلد نیستم، تو رودربایستی یک حرف‌هایی آنجا زدم. نه که به اسم این منزل هم ربط داره، همه انتظار داشتند! اگر حس کردید، روشنای فکرتان بر ارزش وقتتان می‌چربد، بسم الله، نشانی را که دادم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-2759986836355268257?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/04/blog-post_07.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-6457794623056116607</guid><pubDate>Fri, 06 Apr 2007 05:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-04-06T01:18:46.148-04:00</atom:updated><title>برف بهاری</title><description>آسمان آفتابی است؛ هوا اما کمی سرد. بادی هم می‌وزد و حس زمستان را با بهار درمی‌آمیزد.&lt;br /&gt;نشستی درون یک کلاس با پنجره دونبش، که خوب نور خورشید بعدازظهر، کفایت می‌کند جهت روشن کردن محفل. یکی از دانشجوها دارد یک مطلبی را ارائه می‌کند. ناگهان می‌بینی که نمی‌بینی! چه شده؟ خورشید انگاری خاموش شده باشد. چراغ‌های کلاس را روشن می‌کنی و ادامه می‌دهی به درس و مشق. هول برت می‌دارد که چه‌جوری می‌خواهی ده دقیقه پیاده بروی آن‌جایی که بعد از این کلاس جلسه داری. وحشت و هراست ده دقیقه هم به طول نمی‌انجامد و تبدیل به بهت و تهجب می‌شود. نور برگشته، حتی یک لکه ابر بالای سر دهات ما دیده نمی‌شود. هوا هنوز سرده و باد می‌آید. بهار است و باید غیرقابل‌پیش‌بینی باشد لابد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/snow.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;این حال و روز ماست در این دیار غربت.&lt;br /&gt;امسال هم خدا شوخی‌اش گرفته بود با مسلم و ترسا، ایرانی و اجنبی:&lt;br /&gt;شب سال نو مسیحی، و حول ایام مبارک میلاد حضرتش، هر چه دست دعا به آسمان دراز کردند یهودی و ترسا که برفی باریدن کند و جشن‌شان زیبا شود، خداوندگارشان اجابت نکرد.&lt;br /&gt;شب سال نو ما، هر چه استغاثه کردیم که بهار طبیعت و از این جور چیزها؛ نشد که نشد. عجب برفی آمد سر تحویل سال.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. عکس را بدون اجازه از &lt;a href="http://tameshk13.blogspot.com/" title="Tameshk"&gt;تمشک&lt;/a&gt; برداشتم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-6457794623056116607?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/04/blog-post_06.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-4706462858920245950</guid><pubDate>Thu, 05 Apr 2007 00:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-04-07T13:52:50.001-04:00</atom:updated><title>سیزده به در</title><description>حقیر به وطن نیز قوه و انگیزه اجتماعی کافی جهت جمع‌آوری دوستان ویا راه‌اندازی مراسم بزرگداشت و جشن و امثالهم نداشتم؛ چه حال که گر جوهری بوده، خشکیده است و ...  خلاصه از این رو بود که یک آمریکایی ایرانی‌دوست سبب خیر شد و ما را جمع کرد تا مراسم روح‌انگیز و حیاتی «سیزده به در» را گرامی داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/13.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="Tiffany Tong"&gt;تیفانی تانگ&lt;/a&gt; که در دانشگاه ما دکتری می‌خواند، مقطع پایین‌تر را در لس‌آنجلس (به قول خودش که تهران‌جلس) بوده؛ لذا به فرهنگ ایرانی و آداب و رسومش آشناست و فارسی هم تاحدی تکلم می‌کند. بنا به دلایل متعدد، از جمله این‌که «یکشنبه روز مهره، روز مهر و محبت» یا این‌که ۱۳=۱۲+۱ و ...، دوازدهم فروردین ماه سال جاری، طی یک اقدام پیش‌گیرانه نحوست روز بعد را در ریشه خشکاندیم. تیفانی هم که از آش گرفته تا غلیان، دود و خوراک، همه چیز داشت و بسی شادی برفت. خداوندگارش عمر دهد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-4706462858920245950?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-33333211.post-6814383590586288511</guid><pubDate>Sat, 31 Mar 2007 02:55:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-03-30T23:06:22.248-04:00</atom:updated><title>بمب، ایران، ۳۰۰</title><description>آن که گوید ملت شریف و شهیدپرور ایران پی‌گیر بمب و قضایای مربوطه نیست، یا جاهل است یا کذاب!&lt;br /&gt;اول بار که این قضیه برای جامعه بین‌الملل واضح و مبرهن گشت، در نوامبر ۲۰۰۴ بود که اهالی ولایت &lt;a title="Blogosphere"&gt;وبلاگستان&lt;/a&gt; (ولایتی که به‌تازگی به خودمختاری رسیده بود)، به تحریک &lt;a title="National Geographic" href="http://www.nationalgeographic.com/"&gt;مجله‌ای امریکایی&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.thepersiangulf.org/googlebomb.html" title="Persian/Arabic Gulf Google Bomb"&gt;بمبی&lt;/a&gt; را در ساحت اینترنت منفجر نمودند: &lt;a href="http://www.arabian-gulf.org/" title="Arabian Gulf"&gt;خلیج عربی&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Google_bomb" title="Google Bomb"&gt;بمب گوگلی&lt;/a&gt; در واقع روشی مردم‌سالارانه و صلح‌آمیز برای صرف فعل مربوط به آزادی بیان و احقاق حقوق حقه بوده است! در این روش، از سازوکار موتورهای جستجو (علی‌الخصوص گوگل) &lt;strike&gt;سوءاستفاده&lt;/strike&gt; حسن استفاده می‌شود تا هنگام جستجوی عبارتی خاص، صفحه بخصوصی در صدر نتایج ظاهر گردد. مثلاً در همین مورد فوق‌الذکر، در صدر نتایج جستجوی عبارت جعلی «خلیج عربی»، صفحه‌ای مشاهده می‌شد که سعی در روشنگری در آن مورد می‌کرد و عبارت صحیح را خاطرنشان می‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بار نیز، ساخت فیلم جنجال‌برانگیز ۳۰۰ و تحریف مضحک بعض حقایق در آن، خشم ایرانیان را برانگیخت و آنان را وادار به بمب‌اندازی دیگری کرد. در این اقدام غیرانتحاری که بر اساس آخرین اخبار، تلفات جانی نیز بر جا نگذاشته است، سایتی اینترنتی آماده شد که به مدد مقالات، عکس‌ها و ... به تنویر افکار برآید. من نیز به نوبه خود از این اقدام حمایت می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://blog.bateni.ir/images/300.jpg" /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://300themovie.info/"&gt;300 the movie, 300 trailer,  300 Frank Miller&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;سر بزنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/33333211-6814383590586288511?l=blog.bateni.ir%2Findex.html' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://blog.bateni.ir/2007/03/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (حسین)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item></channel></rss>