دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
قاتل کره‌ای
یک مطلبی را حاجی واشنگتن عرض کرده‌اند بدین نشانی، که حق گفته‌اند.
دو تا نکته جا افتاده که من اینجا می‌آورم.

اولاً، با اینکه واکنش خیلی نسبت به کره‌ای‌ها منفی نبوده (دست‌کم قابل مقایسه با واکنش فرضی در پرونده مشابه برای عرب و مسلمان نبوده)، اما در همین وضعیت نیز، بنا به هشدار سفارت کره جنوبی، بعضی خانواده‌ها دارند فرزندان‌شان را از دانشگاه مزبور خارج می‌کنند.

دومین نکته این‌که برای من درک این ماجرا سخته که چرا مردم کره‌ای یا دولت کره باید به طور ویژه شرمنده باشند در این موضوع و ... من خودم ناراحت شدم این قضیه را شنیدم، اما فکر نمی‌کنم مثلاً هر کسی که اسم کوچک‌اش با «چ» شروع می‌شود به عنوان مثال، بایستی از فرط ناراحتی دق بکند و از مردم ایالات متحده پوزش بطلبد. پسر بیست و سه ساله‌ای که از هشت سالگی در آمریکا زندگی کرده، دوسوم از عمرش را در این بلاد بوده و هرچند لقب بیگانه ساکن را یدک می‌کشد، ولی ...
می‌گویند که دانشجوی مورد نظر ناراحتی روانی داشته؛ به نظر من خیلی منطقی‌تره که به‌جای کره‌ای‌ها هر کسی که روان‌پریشه و افسردگی دارد و امثالهم ناراحت بشود و عذرخواهی کند. یک خرده دقت بشود به رابطه علت و معلولی آخر!
به نام شکوفه و ...
عنوان کامل این فرسته «به نام شکوفه و به کام آقا ابراهیم خان» است، ولی بس که طولانی بود، کوتاهش کردم.


هفت ماهی هست که بدین دیارم. فاصله تا نیویورک کم از یک ساعت است و قطعاً کلی جاذبه گردشگری در آن‌جا منتظر؛ فیلادلفیا نیز همچنین. لاکن، هنوز هیچ‌یک را درست ندیدم (دومی را که اصلاً)، در حالی که پاتخت این مملکت را دو بار زیارت بنموده‌ام. دیمین بارش آخر هفته گذشته بود که در قالب هیئتی ۹ نفره، متشکل از دوستان و آشنایان و صاحب‌نظران و غیره، به بهانه تماشای شکوفه‌های معروف گیلاس واشنگتن راهی شدیم.
شامگاه آدینه حرکت کردیم و یک شبی را در هتل صبح کردیم. خوشبختانه حین حضورمان، این کرت، در آن شهر باران شدیدی نیامد و بسیار گردش نمودیم! هر چه جستیم به جد، شکوفه را نجستیم. اما جشنی به همین مناسبت در خیابان‌ها منعقد بود که بسیار مردمان در آن و اطراف آن حضور داشتند. ما نیز از دیدن آن بی‌بهره نماندیم. تصاویر مربوطه در آلبوم موجود است.


جز این جشنواره، سری نیز زدیم به یادبود جنگ دوم جهانی و یادبود میرزا ابراهیم خان لینکولن، شانزدهمین رئیس جمهور این دیار که قانون آزادی بردگان را به تصویب رسانید. هرچند شکوفه را نیافتیم، لیکن ابراهیم خان را ملاقات کردیم و خلاصه خوش گذشت. دست بانیان این جنبش و خصوصاً رانندگان محترم درد نکند و تا باشد از این گونه مراسم پرفیض و معنوی باشد، انشاءالله.
از هر دری
خیلی خوش‌حالم که رویا بیشتر حرف‌ها را اینجا آورده است. کار من کلی راحت شده!

اول این‌که فرماندار بیچاره ساکن دهات ماست. پنج‌شنبه شب هم در راه خانه بوده که این حادثه برایش پیش می‌آید. پلیس می‌گوید که کمربند نبسته بوده و سرعتش هم ۹۱ مایل بر ساعت (حدود ۱۴۵ کیلومتر بر ساعت) بوده؛ دمش گرم! خلاصه بدانید و آگاه باشید که اعیان‌نشین پرینستون جزو شیک‌ترین و باکلاس‌ترین مناطق ساحل شرقی (اگر نگویم کل ولایات متحده) است. متمولین ولایت ما در این دهات منزل می‌گزینند و این خود باعث گرانی و دردسرهای دگر برای ما می‌شود.

توفان و طغیان رودخانه‌ها، زندگی را در بخش قابل توجهی از ساحل شرقی مختل کرده، از کارولینای شمالی تا نیویورک. به تصاویری که اینجا قرار دارد، نگاه کنید. خوشبختانه، دهات ما دور از ساحل است و خوابگاه‌مان در بلندی؛ جای هیچ نگرانی نیست (رجوع نکنید به داستان پسر نوح (ع) که با بدان بنشست)!

پیرو قصه کلاه‌برداری، باید عرض شود که یک چکی دریافت کرده‌ام از شرکت متخلف که بایستی نقدش کنم. البته مطمئن نیستم که این کار را انجام دهم یا شکایت را پی‌گیری کنم. هنوز معلوم نیست که علت ارسال این چک چیست؟ پی‌گیری قانونی پرونده توسط پلیس یا نامه‌های تهدیدآمیز من ایشان را!
آدم‌های بانک خیلی از این ماجراهای حقوقی سر در نمی‌آوردند و مرا ارجاع دادند به بخش قضایی دانشگاه. اصلاً حوصله نداشتم، چک را نقد کردم و بی‌خیال ادب کردن این شرکت متخلف؛ راستش را بخواهید، یک مدرکی از من می‌توانند داشته باشند که ارزش نداره بروم دادگاه!
کلاه‌برداری
پانزدهم مارس بود، فکر می‌کنم، که تلفن اتاقم زنگ خورد. آن برهه‌ای بود که ساعت دو بعدازظهر از خواب بیدار می‌شدم و ... این تلفن یازده صبح خیلی آزاردهنده بود. با این وجود، چون انتظار یک تماس مهم و ناخوشایندی (!) را می‌کشیدم، پا شدم و گوشی را برداشتم.
با همان حالت منگی، به فارسی «سلام» دادم که طرف در جواب، به انگلیسی، «نه‌منه‌»ای گفت و من هم زبان را تغییر دادم. از من پرسید که اسمم محمده و من تأیید کردم. گفتم که از بیل‌بیل زنگ می‌زند و من یک چیزی شنیدم شبیه «بانک فلان». گفتمش که «اتفاقی افتاده؟» که منفی پاسخ آمد. در این شرایط که مغز حتی خون هم شاید به‌اش نمی‌رسد، طرف می‌پرسد که شماره حسابم ایـــنه یا نه که من می‌روم بررسی می‌کنم و تأیید. دیگر خیلی مشکوک شده‌ام، و به چند سؤال مشابه مثبت پاسخ می‌دهم. یادم نیست که دقیقاً چه گفتم، ولی خوب یادم بود که نباید اطلاعات شخصی را پای تلفن به کسی که زنگ زده داد. اما این آقا همه چیز را می‌دانست. انگار که دور خورده بودم!


گفت که می‌خواهند برایم یک کارتی بفرستند که می‌شود بااش خرید کرد و مزایا دارد و ... گفت که ۲۱ روز آزمایشیه و مجانی و بعدش باید ماهی ۲۱ دلار پرداخت کرد مگر این‌که زنگ بزنم و فسخ کنم این قرارداد را. گفت که دو دلار پول پستش می‌شود که من هم از روی احترام و این‌ها اجازه دادم از حسابم بردارند؛ یک خرده هم می‌ترسیدم که ممکن است کار بدتری بکنند اگر ... به هر حال، صدایم را ضبط کردند.
ده روزی گذشته و خبری نشده بود. داشتم نگران می‌شدم که قضیه کلاه‌برداری بوده و ... همان روزها چند تا نامه و بسته دریافت کردم. بررسی کردم و آن نامه هم جزوش بود. شرایطش جالب نبود و زنگ زدم و فسخ کردمش. دو نامه دیگر هم در آن میان بود که ماجرای مشابهی داشتند، با تفاوت‌های جزئی در مورد شرایط و مهم‌تر این‌که من آنها را سفارش نداده بودم! خلاصه، زنگ زدم و آن‌ها را هم تمام کردم. اما قضیه این بود که یکی از این‌ها مهلتش ۷ روز بود و تعجب‌آورتر این که مهلتش گذشته بود. صفحه مدیریت حساب بانکی‌ام را نگاه کردم و متوجه شدم که یک چک ۱۵۰ دلاری از حسابم برداشت کردند. یک نامه الکترونیکی فرستادم که این چیه قضیه‌اش و ...
دو روز گذشت و جوابی نیامد. رفتم بانک و ازشان شکایت کردم. جمعه، بعد از یک هفته، پی‌گیری کردم و به‌ام گفتند که ۴۵ روز ممکن است طول بکشد تحقیقات پلیسی و من خوش بگذرانم فعلاً!


این است کلاه‌برداری الکترونیکی و دقت کنید به تفاوتش با بانکداری مربوطه. کسی به‌تان زنگ زد، نمی‌شناختیدش، گوشی را بگذارید، بی‌رودربایستی!!
وطن‌پرستی
سلمان، یکی از دوستان حقیر، از آن دست آدم‌های فکور و روشنفکره. زین‌رو هیچ‌گاه خیلی با هم دوست نبودیم! در آخرین فرسته تارنوشتش، بعد از نقل ذره‌ای از همین حرف‌های پیچیده و سخت‌سخت، دو تا سؤال پرسیده از ملت؛ راجع به وطن‌پرستی و معناش. برای من هم زیر فرسته پیشین پیغام گذاشته که بیا و نظر بنداز. من که حرف زدن بلد نیستم، تو رودربایستی یک حرف‌هایی آنجا زدم. نه که به اسم این منزل هم ربط داره، همه انتظار داشتند! اگر حس کردید، روشنای فکرتان بر ارزش وقتتان می‌چربد، بسم الله، نشانی را که دادم.
برف بهاری
آسمان آفتابی است؛ هوا اما کمی سرد. بادی هم می‌وزد و حس زمستان را با بهار درمی‌آمیزد.
نشستی درون یک کلاس با پنجره دونبش، که خوب نور خورشید بعدازظهر، کفایت می‌کند جهت روشن کردن محفل. یکی از دانشجوها دارد یک مطلبی را ارائه می‌کند. ناگهان می‌بینی که نمی‌بینی! چه شده؟ خورشید انگاری خاموش شده باشد. چراغ‌های کلاس را روشن می‌کنی و ادامه می‌دهی به درس و مشق. هول برت می‌دارد که چه‌جوری می‌خواهی ده دقیقه پیاده بروی آن‌جایی که بعد از این کلاس جلسه داری. وحشت و هراست ده دقیقه هم به طول نمی‌انجامد و تبدیل به بهت و تهجب می‌شود. نور برگشته، حتی یک لکه ابر بالای سر دهات ما دیده نمی‌شود. هوا هنوز سرده و باد می‌آید. بهار است و باید غیرقابل‌پیش‌بینی باشد لابد!


این حال و روز ماست در این دیار غربت.
امسال هم خدا شوخی‌اش گرفته بود با مسلم و ترسا، ایرانی و اجنبی:
شب سال نو مسیحی، و حول ایام مبارک میلاد حضرتش، هر چه دست دعا به آسمان دراز کردند یهودی و ترسا که برفی باریدن کند و جشن‌شان زیبا شود، خداوندگارشان اجابت نکرد.
شب سال نو ما، هر چه استغاثه کردیم که بهار طبیعت و از این جور چیزها؛ نشد که نشد. عجب برفی آمد سر تحویل سال.

پ.ن. عکس را بدون اجازه از تمشک برداشتم!
سیزده به در
حقیر به وطن نیز قوه و انگیزه اجتماعی کافی جهت جمع‌آوری دوستان ویا راه‌اندازی مراسم بزرگداشت و جشن و امثالهم نداشتم؛ چه حال که گر جوهری بوده، خشکیده است و ... خلاصه از این رو بود که یک آمریکایی ایرانی‌دوست سبب خیر شد و ما را جمع کرد تا مراسم روح‌انگیز و حیاتی «سیزده به در» را گرامی داریم.


تیفانی تانگ که در دانشگاه ما دکتری می‌خواند، مقطع پایین‌تر را در لس‌آنجلس (به قول خودش که تهران‌جلس) بوده؛ لذا به فرهنگ ایرانی و آداب و رسومش آشناست و فارسی هم تاحدی تکلم می‌کند. بنا به دلایل متعدد، از جمله این‌که «یکشنبه روز مهره، روز مهر و محبت» یا این‌که ۱۳=۱۲+۱ و ...، دوازدهم فروردین ماه سال جاری، طی یک اقدام پیش‌گیرانه نحوست روز بعد را در ریشه خشکاندیم. تیفانی هم که از آش گرفته تا غلیان، دود و خوراک، همه چیز داشت و بسی شادی برفت. خداوندگارش عمر دهد.