دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
جاده‌ها (۲)
اولین گله‌ای که از این ماجرا دارم، هم‌اسم بودن یا شباهت فوق‌العاده اسم خیابان‌ها یا جاده‌ها یا شهرها در محدوده‌های بسیار نزدیک است. یک نکته‌ای که با این قضیه جمع شده و موجبات سلب آسایش ما می‌شود، نحوه آدرس دادن در این دیار است. حکمی در فیلم‌ها دیده‌اید که چه‌سان آدرس می‌دهند؛ مثلاً آدرس خوابگاه ما هست «۸۸ جاده کالج، پرینستون». برغم ایران که آدرس‌ها راه‌بردی است و نحوه حرکت تا هنگام وصول به مقصد را شامل می‌شود، اینجا آدرس‌ها این قدر خلاصه و ماشینی است. خوب اولین باری که با مشکل جدی مواجه شدیم، آن گاه بود که قرار گذاشتیم اطل‌دار بیاید و ما را به بنگاهش ببرد. نشانی را بارها در سایت نوشته بودیم و در فرم‌ها و ... یک بار دیگر هم پای تلفن گفتم. بعد از مدتی راننده زنگید که «کجای جاده کالج ایستاده‌اید؟» من هم بدون زیاد و کم، و گذاشت و برداشت، پاسخش دادم که «مگر کل جاده کالج چه‌قدره؟ شما بیا داخلش، منو می‌بینی!» پاسخ آمد که همه جاده را گشته و ما را نیافته و بعد تأکیداً پرسید مگر همان جاده‌ای نیست که از جاده شماره ۱ منشعب می‌شود؛ و متوجه اشتباه شدم. هفت کیلومتر دورتر یک جاده کالج دیگر وجود دارد که اتفاقاً جاده عریضی است به خلاف این جاده (خیابان) خوابگاه ما. توضیحش دادم که اشتباه چیست و نشانی را راه‌بردی کردم تا ما را جست.

مورد دیگری که این تشابه اسمی، ما را گمراه نمود، هنگام بازگشت بود که پس از ماجراهایی که در ادامه می‌آید، مسیری را اشتباه رفتیم و می‌دانستیم اتوبان ۹۵ که اشتباهاً در آن قرار گرفتیم، برخورد می‌کند با جاده شماره یک که ما را به مقصود می‌رسانید. تابلوهای مربوط به خروجی جاده یک را پی گرفتیم و از ۹۵ خارج شدیم. برای اطمینان بیشتر فاصله را هم بررسی کرده بودیم که تقریباً درست بود. اندکی در آن جاده رفتیم ولی شبیه جاده شماره یکی که می‌شناختیم نشد. لذا از مغازه‌داری مسئلت نمودیم و استفتا کردیم نام جاده را و گفت که همان جاده شماره یک است. تأکیداً چند بار دیگر هم پرسیدیم که قدری هم وی را دلخور کردیم آن وقت شب. مسیر را ادامه دادیم و به جایی رسیدیم که دیگر مطمئن شدیم جاده شماره یک نیست: یک پل باریک که دو اتومبیل به زخمت از روی آن رد می‌شد و وارد شهری شده بودیم که ماننده شهر ارواح بود. بعدها دانستیم که ترنتون بوده. نگهبانی را کنار پل جستیم و سؤال فرمودیمش. نشانی‌مان داد تا به راه صحیح بازگشتیم. شباهنگام علت ضلالت را ندانستیم، لیکن پس از وصول به خوابگاه بررسی کردم نقشه‌ها را و کاشف به عمل آمد که دو جاده با نام جاده شماره یک به فاصله یک کیلومتر از اتوبان ۹۵ منشعب می‌گردد؛ ما وارد اولی شدیم که نام کاملش هست «جاده شماره یک اداری». چند کیلومتر جلوتر این دو جاده برخوردی می‌کنند و اگر راه را مستقیم ادامه دهیم از زیر جاده شماره یک اصلی عبور می‌کنیم و به ترنتون داخل می‌شویم.

یک مورد دیگر از این قضیه تابلوهای نامناسب و پیچ‌های عجیب و غریب، قدری پیشتر باعث شده بود که از مسیر خود گمراه شویم و از اتوبان ۹۵ سر در آوریم. در اتوبان ۲۹۵ به سوی شمال می‌رفتیم و اتوبان پیچ و تاب می‌خورد تا اینکه متوجه شدیم که اتوبانی که در آن هستیم ۷۶ نام دارد! خیلی فکر کردیم، ولی علت امر را نیافتیم، تا دوباره در خوابگاه، علتش را کشف نمودم. در یک بخش از مسیر ۲۹۵ و ۷۶ ادغام می‌شوند و آن‌هایی که می‌خواهند در ۲۹۵ بمانند، بایستی یکی از خروجی‌ها را ادامه دهند! پدیده‌ای بدین حد عجیب تابلویی نداشت!! اگر هم داشت، تأکیدی بر آن نبود و خود از چشم ما افتاد. قطعاً باران تند و هوای مه‌آلود و ظلمت شب و بتبع دید کم نقش بسزایی در این اشتباهات داشته، لیکن نام‌گذاری بد و کم‌بود تابلوهای مفید را نیز نمی‌توان نادیده گرفت.

به قدری خروجی و ورودی و اتوبان و غیره وجود دارد که خودبه‌خود تعداد تابلوها سرسام‌آور می‌شود. اما به نظر حقیر بعض جاها تابلوها بیش از حد نیاز و در برخی موارد، بسیار کم است. اتوبان اصلی ولایت ما «اتوبان جرسی نو» نام دارد که در مسیر رفت قدری در آن راندیم. فقر تابلوها منجر به گم‌گشتگی شده بود و ما به زحمت وارد این اتوبان شده بودیم و می‌خواستیم مطمئن شویم که در اتوبان درست قرار داریم. جاده‌ها و اتوبان‌های کوچکتر همه تابلوهاشان شماره را نشان می‌داد و در هر کیلومتر اقلاً یک تابلو با آن مضمون وجود داشت؛ حال آنکه در اتوبان مربوطه که شش خط در هر جهت اتوبان داشت، بیش از ده کیلومتر راندیم تا تابلویی دیدیم که تأیید می‌نمود اسم و رسم اتوبان را.

نکته بامزه دیگر، تغییر نام جاده‌ها یا چند اسمی بودن آن‌هاست. بعضاً نام جاده در نقشه با نام تابلوها تفاوت می‌کرد ویا تابلوهای مختلف اسامی متفاوت را نشان می‌دادند و ... جالب‌تر از همه، این شاهراه‌های بزرگ، بعضی‌هاشان پیوسته نیستند. مثلاً شماره ۹۵ مزبور، در ولایت ما گسستگی بزرگی دارد. نمی‌دانم که آیا این مشکلات به خاطر عدم هماهنگی بین دولت‌های ولایتی و دولت فدرال است یا نام‌گذاری‌های قدیم و جدید و ...

گلایه دیگر سرعت مجاز این اتوبان‌هاست. مسیری که تا واشنگتن پیمودیم و اغلب در شاهراه‌های مملکت بودیم، محدوده سرعتش ۹۰ تا ۱۰۵ کیلومتر در ساعت بود عمدتاً؛ غیر از جاهایی که کم‌تر بود، به جهت تقاطع و پیچ و ... مقایسه کنید با جاده‌های دو خطه وطنی که تا ۱۲۰ کیلومتر در ساعتشان مجاز است! آدم حرص می‌خورد ۵ یا ۶ خط عبوری را می‌بیند و تابلوی ۹۰ کیلومتر در ساعت را. اگر چنین جاده‌هایی داشتیم ما، قدرش را می‌دانستیم و محدودیت سرعتی وجود نداشت. حالا با این اوصاف، تو جاده‌ای که ما می‌ترسیدیم به خاطر شرایط جوی سقف سرعت را درک کنیم، تریلی‌ها ۱۰ یا ۱۵ کیلومتری بالای سقف زندگی می‌کردند و از ما که سبقت می‌گرفتند، بوق ممتدشان را نثار می‌کردند و شیشه‌های ماشین را با آب درون جاده جلا می‌دادند. جای شکرش باقی است که شوخی‌های خطرناک نمی‌کردند، که شنیده‌ایم در این مملکت رایج است.

در هر صورت با جاده‌ها آشنا شدیم و حسی پیدا کردیم نسبت به آن. در سفرهای آتی، اگر فلک یاری کند و خسته نباشیم و جی.پی.اس. هم داشته باشیم، توکل بر خدا، مشکلی پیش نخواهد آمد.
جاده‌ها (۱)
گاهی اوقات قصد انشای مطلبی را می‌کنم و قدری هم بدان همت. لیکن، قضا و قدر، به شکل مشغله و غیره، اجازه پایان یافتن نوشتار را نمی‌دهد. لذا، نوشته را منتشر نمی‌کنم در اینجا، که پرداختش کنم و مستندش سازم و کیفیت متن و محتوا را، در حد توان خویش، بالا برم و از این دست. پیش‌نویس مورد نظر را مناسب انتشار نمی‌دانم، اعنی. اما مدتی می‌گذرد و هیچ در آن تغییری نمی‌دهم، خاصه از جهت تنگی وقت. اما پس از مدتی که حس می‌کنم تاریخ انقضایش گذشته و مطلب از دهان افتاده، ناراحت می‌شوم که چرا همان متن نیمه‌کاره را نگذاشتمش اینجا. به هرحال این فرسته از این قسم است که قولش دادم و خاک بسیار خورده و غبارآلوده است.

در این سفر به نکات ذی‌قیمتی من‌باب نظام جاده‌ای ولایات متحده دست یافتم که مخلصش را در این نوشتار می‌نهم. علاوه بر آن‌که بعض مسائل برایم جذابیت داشت و با وطن تفاوت می‌نمود، کمیته بررسی علل شکست و ضلالت جاده‌ای که مسئولیت کشف عوامل مختل کننده دستگاه ناوبری را بر عهده داشته، جهت تنویر افکار عمومی، پیرامون برخی حقایق به ارائه گزارش می‌پردازد. طبق معمول گفتنی‌ها زیاد است و بالاجبار مطالب در دو فرسته تقدیم می‌گردد.

أخبرني رفيقي و صديقي، إبن أبي محمد نوجرسي، حفظه الله، عن سلمان بوستوني، فتح الله له ابواب الجنة، انّه قد نطق هنا، في عمارته الجليلة، نطقاً تمجيدياً في نظام طرائق هذه المملکة.
بسیاری حرف‌های سلمان را قبول دارم ولی بالطبع با بعضی‌اش هم موافق نیستم. اما این‌جا قصد ندارم که جواب بدهم و ... فقط آن قدری که لازم است از نظام راه‌ها می‌گویم و برای کسب اطلاعات بیشتر مثلاً به این‌جا یا این‌یکی‌جا رجوع کنید. سپس علل ناکامی را در چند مورد شرح می‌دهم و گلایه‌های خود را طرح خواهم نمود.

هر چه این‌جا می‌گویم، امکان خطا دارد و استثناخیز است، چه خود آگاه باشم و چه خیر؛ فی‌المثل بدیهی‌ترین خواصی که برای شماره راه‌ها آورده می‌شود، هم مستثنا دارد و ... راه‌های مهم برون‌شهری اصولاً در دو گروه کلی جای می‌گیرند: جاده‌ها و اتوبان‌ها. شماره‌های زوج شرقی-غربی‌اند و شماره‌های فرد شمالی‌-جنوبی.
اتوبان‌های اصلی که شاهراه‌های اساسی این مملکتند، با اعداد مضرب پنج مشخص شده‌اند. اتوبان شماره ۵، غربی‌ترین آن‌هاست که کانادا را به مکزیک متصل می‌کند و از ولایت کالیفرنیا می‌گذرد؛ شماره‌ها افزایش می‌یابند و اتوبان‌ها به سمت شرق می‌آیند، تا بدان‌جا که شماره ۹۵ بوستون را به میامی متصل می‌کند و از شهر‌های مهمی مثل نیویورک و واشنگتن می‌گذرد. اتوبان شماره ۹۰ سیاتل در غرب را به بوستون در شرق می‌رساند و پایین‌تر می‌آییم تا بالاخره اتوبان شماره ۱۰ از سانتامونیکا (کالیفورنیا) آغاز و به جکسون‌ویل (فلوریدا) ختم می‌گردد. خلاصه این شبکه راه‌های اصلی، یک صفحه مشبکه منظم را می‌سازد و بسیار قابل تأمل است. اتوبان‌های با شماره‌های سه رقمی، یا انشعاب اتوبان‌های اصلی هستند و یا حلقه‌های دور آن هستند؛ مثلاً شماره ۲۹۵ یک حلقه به دور بخشی از اتوبان ۹۵ است. البته ممکن است چند اتوبان سه‌رقمی با شماره یکسان وجود داشته باشد، ولی سعی شده که این اتوبان‌ها نزدیک هم نباشند تا بروز اشکال نکنند.
جاده‌ها که قدری قدیمی‌تر هستند، نیز اهمیت زیادی دارند. جاده شماره یک که در ولایت ما وجود دارد، مهم‌ترین خط ارتباطی این خطه است. به علل نامشخص شماره‌گذاری این جاده‌ها به عکس اتوبان‌ها از شرق به غرب و نیز از شمال به جنوب صعودی است!
محرم

سالی که بهمن و محرمش با هم شروع بشوند، ربیع و بهارش هم با هم، چه بشود!؟
این‌جا نه حسینیه‌ای هست و نه مسجدی که عزای سیدالشهدا در برنامه‌اش باشد. تمام حال و هوایی که از محرم این‌جا دارم، مربوط می‌شود به نوحه‌های سایت یا حسین (ع) و آن سیاهی که عمه‌زاده‌ام فرستاده؛ این عکس اخوی هم هست البته!


خدا عمرشان دهد و برکت.
انشاءالله که قلبمان حسینی باشد و رفتارمان فاطمی.
التماس دعا!
أزمون‌ها
حقیر یک هفته‌ای بود که عدد موهای سرم از شمار خارج شده بود؛ چون به اندازه موهای سرم کار داشتم!
یک نیم‌سال علافی و پشت گوش انداختن درس‌ها، باعث می‌شود که آخر نیم‌سال بجنبی که جبران مافات کنی؛ غافل از اینکه مافات فات. از سه تا درسی که این نیم‌سال گرفتم، یکی‌شان آزمون پایانی داشت. لیکن سه تا امتحان دیگر را برای رفع و رجوع قدری از مقررات و الزامات دانشگاه، به پاچه خویش فرو بردم؛ خودم کردم که خودم کردم (لعنت بر همه دشمنانم!).

موعد امتحانات نزدیک شد و در همین حال، دشواری (یا اشتباه در صورت) یکی از مسائل سری آخر تمرینات درس «الگوریتم‌های پیشرفته» مزید بر علت شد که تا شب نخستین آزمون مشغول باشم و از آماده‌سازی و مرور و گردآوری جزوه‌ها و غیرها غافل. آزمون درس مذکور، از نوع آزمون‌های «ببرمنزل» بود و مدتش هم ۴۸ ساعت بود. یکی از مسائل به طرز محسوسی از بقیه دشوارتر بود و یک روزی طول کشید تا بالاخره یک چیزکی برایش دست و پا کردم.

جمعه روز استراحت و شنبه شب دومین امتحان که مربوط به درس «هوش مصنوعی» بود. تا ساعت ده و نیم شب امتحان! خدمت شما عارضم که، من این درس را در دانشگاه پیشین، آزمون پایانی‌اش را ندادم و بماند که چرا و چطور و ... اینجا رفتیم امتحان دادیم و خوب نسبتاً ساده بود. اما از حق نگذریم که این‌جا در درس‌های دوره کارشناسی به اندازه چند برابر مشابه ایرانی‌اش درس می‌دهند! تمرین و غیره که بماند. یک بخشی از سؤالات راجع به فیلم کوتاهی بود که استاد سر کلاس به شاگردان نشان داده بوده است. حقیر هم که معلوم‌الحال! یک بخش‌هایی‌اش را حدس زدم و باقی‌اش را هم خالی گذاردم؛ البته خیلی زیاد نبود سهم نمره‌اش. وقتی از جلسه آمدم بیرون (که زود هم آمدم) استاد درس را دیدم که دارد جواب سؤال دانشجویی را می‌دهد. دانشجو اظهار می‌کند که سر کلاس نبوده و سؤال فوق‌الذکر را متوجه نمی‌شود. استاد هم بنا را گذارده بر توضیح دادن. یاد استاد محترم درس «نظریه زبان‌ها» افتادم که ترجمه انگلیسی اصطلاحات استفاده شده در امتحان را به ما نگفت و با ریشخند غیبتمان از کلاس پرفایده‌اش را به ما یاد‌آور شد. یادم هست که گوش می‌کردیم سخنانش را با دیگر دانشجویان که پاسخ پرسش‌های بحقمان را بجوییم.

نکته دیگری که در این آزمون جلب توجه می‌کرد، عدم حضور مراقب و امثالهم بود. هر دانشجویی باید بر برگه‌اش بنویسد و امضا کند که خلاف مقررات کاری انجام نداده است؛ همین و بس! ابتدای آزمون استاد آمد و گفت که نیم ساعتی حضور دارد و سپس غیبتی طولانی خواهد داشت. در آن مدت برای رفع ابهام در مورد سؤالات باید به اتاق کمک‌مدرس می‌رفتیم. آگاهان مقایسه کنند با وضعیت تقلب در مدارس و دانشگاه‌های مملکت که ...

آزمون درس «امنیت اطلاعات» وسط آزمون ببرمنزل ۴۸ ساعته درس‌ «طراحی زبان‌های برنامه‌سازی» بود. البته از استاد درس وقت اضافه گرفتیم، به همین خاطر. سؤالات آزمون ببرمنزل را تحویل گرفتم؛ سؤالات را متوجه نمی‌شدم و کتاب و منابع مجاز را زیرورو کردم. غیر از یک سؤال، بقیه را متوجه شدم و به حل آن‌ها کمر همت بستم. سؤال دیگر از موضوعی بود که سر کلاس مطرح شده بود و تمام آن‌چه از آن مبحث داشتم توضیحی یک صفحه‌ای بود بر سایت درس. پیش از آنکه به آزمون «امنیت اطلاعات» بروم، پیرو حکایت درس هوش مصنوعی، با اعتمادبه‌نفسی مثال‌زدنی، نامه‌ای به استاد معظم درس دیگر فرستادم که «حاج آقا، من این‌ها را بلد نیستم. اگر لطف کنید، مطلبی، منبعی مرا دهید؛ والا بایستی به حدس و گمان متوسل شوم.» استاد عزیز هم مرا گفت که «دندت نرم، می‌خواستی بیای سر کلاس؛ یا بعدش می‌آمدی می‌پرسیدی ... حالا حدس بزن، شاید به جایی رسیدی!» البته این‌ها را نقل به مضمون کردم. طرف یک جورهایی هم حق داشت. یک ماهی می‌شود که فهرست مطالب و منابع را بر سایت گذاشته و جلسه‌ای برای رفع ابهامات و اشکالات. من در آن جلسه نرفتم که علتش بماند؛ شاید در حکایتی دگر.

در آزمون میانی، هم وقت کم آوردم، هم ایده، هم ... هم ...
مسائل ذشوارتر از نمونه‌های سال‌های پیش بود، به نظر حضرتم. البته بسیار بامزه بودند.
سر امتحان هول شده بودم. نیمی از آنچه می‌خواستم بنویسم، ننوشتم و نامرتب نوشتم و نامنظم و ...

در آزمون ببرمنزل، خلاصه ما هم حدسی زدیم آن بخشی را که نمی‌دانستیم و ساختیم پاسخی. برگه امتحان را تحویل دادم به استاد. داشت با یکی حرف می‌زد، من داشتم از اتاقش خروج می‌کردم، که مرا گفت: «خوش گذشت؟» (یک چیزی تو مایه‌های «حال کردی؟») من هم مانده بودم که کی، چی، کِی، کجا؟! دوهزاری‌ام افتاد، سری تکان دادم (به نشانه چه، نمی‌دانم!) و آمدم بیرون.

جداً کلی چیز یاد گرفتم، توی این امتحان‌ها. همیشه خوشم می‌آمده از درس‌هایی که رس دانشجو را می‌کشند و آخرش ساده می‌گیرند آزمون را، یا نمره‌ای را که می‌دهند. در این درس‌ها آدم بسیار می‌آموزد و آخرالامر نیز لعنت نمی‌فرستد بر مدرس.
از درس الگوریتم، سؤالی را که در تمرینات حل نکرده بودم، به سبب فشار، حین امتحان حل کردم (لیکن مسئله مورد بررسی را دوا ننمود). خدا پدر و مادر مخترع آزمون ببرمنزل را بیامرزد. طرف چه فهمی می‌کرده! از هوش مصنوعی هم بسیار مطلب آموختم. من درس هوش مصنوعی را مجموعه‌ای از قصه‌های بامزه می‌دانستم، لیکن نظرم قدری تغییر کرد. به‌علاوه استاد این درس جوانی بود که سال اول تدریسش بود و آخر نیم‌سال فهم کردم که درس‌خوانده برکلی است. خیلی آدم ردیفی بود و کلی شاد و بشاش. منتها اغلب تکه‌های کلامی‌اش را، به خاطر لهجه حفن و به‌روز بودنشان، متوجه نمی‌شدم. وقتی بچه‌ها از خنده ریسه می‌رفتند، من هاج و واج در و دیوار را نظاره می‌کردم. درس زبان‌های برنامه‌سازی اندرو اپل، هیچ شباهتی نداشت با دروس مشابه در دانشگاه ما، به غیر از نامش. ما در مملکت بیشتر به زبان‌های مختلف می‌پرداختیم، لیکن در این درس، مبحث «ایمنی گونه‌ها» عمیقاً و بسیار نظری و عملی بررسی شد.

خدا بخیر کند این امتحانات را و اوضاع ما را.
غدیر
خیلی سرم شلوغه، باید کلی درس بخوانم و خود را برای آزمون‌های پیش رو آماده سازم. فرصت نمی‌کنم اینجا از خود نوشته در بفرمایم. اما نمی‌شود که آدم «عید» را به خودش تبریک نگوید! می‌شود؟!
عید غدیر بر من، شما و همه آدم‌های خوب مبارک باشد!


الحمد لله الذي جعلنا من المتمسکین بولایة اميرالمؤمنين و الائمة عليهم السلام

انشاءالله که این طور باشد.

پ.ن. این را از قلم انداخته بودم: سادات محترم دقت کنند که عیدی حقیر فراموش نگردد! هر کی قدر کرمش ... دعای خیر هم خوبه :دی