پیرو درخواستهای پیدرپی دوستان و آشنایان و دیگران، حضرتمان بر آن شد که دستی بر سر این بیچاره دورافتاده کشیده و خیلی را از مصیبت رکود این منزل به در آورد. ولکن زمان کوتاه و مشغولیت بسیار است و حضرات بخشایشی بخوانند و به بزرگواری عفو عاجل شامل حال نگارنده بیسواد و گفتار ناصوابش روا دارند.
هفتهای که بگذشت سراسر شادی و سرور بود در این دیار. اعنی، در خانه دل ما! نیمی از اسبابش اردویی بود که برپا نمودیم.
اردویی چندروزه انداخته بودیم در برنامهمان که اغلب در آن بیتجربه بودیم. چادری ابتیاع کردیم و چندی کیسه از برای درونش خفتن. بسیار خوراکی و غیره بار ماشین اجارهای نمودیم و هیئت هشت نفرهمان عازم گشت؛ به سوی
آبشار شهیر نیاگارا در مرز کانادا و ولایات متحده. هفت، هشت ساعتی رانندگی میطلبید و حقیر نیز به سبب دوندگی بیامان روز پیش و امورات مرتبط با بستن بنه، کم از دو ساعتی خفته بودم. جایتان خالی، عین هشت ساعت مسیر را به کمک رفیق یار و غار، فکزنی کردیم که اهالی اطل به محض وصول به مقصد زبان شکوه گشودند و سر رنج سفر با ما را برای الباقی فاش ساختند.
دو روزی که در اردوگاه بودیم، هیزم در منقل میریختیم و طعام بر آن تهیه میساختیم. از تفریحات سالم (و ناسالم؟) فراهم بود و بسی نشاط رفت. معضل اصلی، وجود طبقه نوظهوری از حشرات موذی بود مسمی به «نفربر» که قامت رعنایشان میتوانست سه چهار پشه متعارف را سوار کند و به طعمه بینوا فرود آید. سماجتشان نیز مثالزدنی بود که با تکان دادن و اینها نمیجنبیدند. همین قضیه موجبات مرگشان را فراهم مینمود که تیلهبازان حرفهای ضربه استاد را خوب میدانند!
یک نیمروزی را هم خدمت آبریزان فوقالذکر بودیم. زیبایی و عظمتاش فرای حد انتظار من بود. سه آبشار دلانگیز محیط را عرفانزده کرده بود!!
بوفالو (دومین شهر بزرگ ایالت نیویورک) را بهر غذا انتخاب کردیم. تنها توجیه معتبر برای وضع عجیب و غریبش این بود که بوفالو شهرک سینمایی است! ساعت دو یا سه بعدازظهر در محله اصلی شهر، تقریباً کسی و اطلی به چشم نمیخورد و رستورانها عموماً تعطیل و ... با این وجود، بسیار شبیه مجسمه آزادی و یادبود جرج واشنگتن و غیره داشتند و خواهرخواندگی دستکم هشت شهر در ویترین افتخاراتشان بود.

بخشی از تصاویر مرتبط را میتوان در
این نشانی یافت.