سلمان، یکی از دوستان حقیر، از آن دست آدمهای فکور و روشنفکره. زینرو هیچگاه خیلی با هم دوست نبودیم! در آخرین
فرسته تارنوشتش، بعد از نقل ذرهای از همین حرفهای پیچیده و سختسخت، دو تا سؤال پرسیده از ملت؛ راجع به وطنپرستی و معناش. برای من هم زیر فرسته پیشین پیغام گذاشته که بیا و نظر بنداز. من که حرف زدن بلد نیستم، تو رودربایستی یک حرفهایی آنجا زدم. نه که به اسم این منزل هم ربط داره، همه انتظار داشتند! اگر حس کردید، روشنای فکرتان بر ارزش وقتتان میچربد، بسم الله، نشانی را که دادم.
به جاش به تو تبریک میگم و تشکر میکنم. این کم نوشتهها یکی از جاهایی ه که اون خاطرههای قدیم رو به یاد میآذه.