آسمان آفتابی است؛ هوا اما کمی سرد. بادی هم میوزد و حس زمستان را با بهار درمیآمیزد.
نشستی درون یک کلاس با پنجره دونبش، که خوب نور خورشید بعدازظهر، کفایت میکند جهت روشن کردن محفل. یکی از دانشجوها دارد یک مطلبی را ارائه میکند. ناگهان میبینی که نمیبینی! چه شده؟ خورشید انگاری خاموش شده باشد. چراغهای کلاس را روشن میکنی و ادامه میدهی به درس و مشق. هول برت میدارد که چهجوری میخواهی ده دقیقه پیاده بروی آنجایی که بعد از این کلاس جلسه داری. وحشت و هراست ده دقیقه هم به طول نمیانجامد و تبدیل به بهت و تهجب میشود. نور برگشته، حتی یک لکه ابر بالای سر دهات ما دیده نمیشود. هوا هنوز سرده و باد میآید. بهار است و باید غیرقابلپیشبینی باشد لابد!

این حال و روز ماست در این دیار غربت.
امسال هم خدا شوخیاش گرفته بود با مسلم و ترسا، ایرانی و اجنبی:
شب سال نو مسیحی، و حول ایام مبارک میلاد حضرتش، هر چه دست دعا به آسمان دراز کردند یهودی و ترسا که برفی باریدن کند و جشنشان زیبا شود، خداوندگارشان اجابت نکرد.
شب سال نو ما، هر چه استغاثه کردیم که بهار طبیعت و از این جور چیزها؛ نشد که نشد. عجب برفی آمد سر تحویل سال.
پ.ن. عکس را بدون اجازه از
تمشک برداشتم!