سهشنبه شب ماضی به استقبال نوروز شدیم. با توجه به تعطیلی هفته پیش رو و غیبت دانشجویان کارشناسی، و عطف به قضیه اهمیت این دوستان (یا بیاهمیت بودن اینجانبان و نیز زمان حقیقی اوقات حدثیه) مجبور شدیم، یک هفته پیشتر دور هم جمع بشویم و مکثی کنیم و عکسی بگیریم و تماشا کنیم بعض دوستان را پریدن از فراز آتش فروزان شمعی و قصعلیهذا. از این خرده حوادث که بگذریم، یکی از خوبیهای نوروز تعطیلاتش بود که اینجا سخت بدان نیاز داشتیم. با اینکه جداً نوروز نمیشود در این دیار، لیکن تعطیلاتش خواهد آمد؛ خدای را شکر.
جایگاه دارد که یادی کنم از نوروز گذشته که تبدیل شد به آزمونهای نوروزی و جوار دوستان عزیز.

هفته گذشته، هفته میانترمها بود و حقیر حسب وظیفه در یکی از این آزمونها شرکت جستم. امتحان جزوهباز و کتابباز و ... بود، و هر آن چه که
مکآدرس نداشته باشد، مجاز بود بردنش بدین امتحان. حضرتمان پیرو عقل سلیم، اسلایدها را چاپ کرد و کتاب را به زیر بغل زد و سر امتحان حاضر شد؛ بیخبر از اینکه چنین سیاست بازی حکمتش حکمی آن بُوَد که نگاه کردن به این اشیای اضافی همان و ضیق وقت همان! من ۷-۸ دقیقهای وقت کم آوردم و ...
بعد از این هفته که شبهایش کم خوابیدم و سخت دشوار گذشت، هفته آتی لذتی بریم از زندگی، انشاءالله.
انسان نوعی فهمش نمیشود برنامه خدا را در زمینه اوضاع جویه! پریروز هوا گرم شده بود بدان مقدار که آدمی حرصش میگرفت که چرا با خود کاپشن آورده و چرا و چرا. ملت فرصتطلب نیز ابتدا کرده بودند به بازیها و تفریحات و تفرج تابستانی. امروز برفی میآمد که راهها بسته شده بود و اتوبوسها با تأخیر یکیدرمیان میآمدند و ... آدم صبح که میزند بیرون، نمیداند تا شب چه بلایی سر آسمان میآید.
بالاخره رفتم و دل به دریا زدم و استاد راهنمایی برگزیدم. دیگر مهلتم رو به اتمام بود و این انتخاب لازم. رفته بودم پیش موسی که راجع به ارائهام اختلاط کنم. آخر که داشتم بیرون میآمدم، بیمقدمه برگشتم که: «استاد من میشی؟» نه، ادق گفتمش: «میتوانم شما را به عنوان استاد خودم انتخاب کنم؟» خندهای بود خلاصه. بگذریم ک چی شد و نشد این میان، فقط آخرش این که قبول کردیم تا آزمون جامعم با هم کار کنیم. بعد از آنش خدا بزرگ است و مصلحت حاکم. شاید از هم خوشمان آمد (نقل قول، واژه به واژه).