دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
دی.سی.
خوب، خدا را شکر، مشکل خاصی پیش نیامد در تحویل گرفتن ماشین؛ صحیح‌تر که گویم به غیر از آن که هزینه‌اش بیش از حد تصور شد و آن که برای امنیت و تضمین پرداخت مبلغی ودیعه گذاردیم و آن که او که پی ما آمده بود، راه را گم کرد و ... یک شورلت آویو آلبالویی گرفتیم که خیلی شیک بود؛ پلاکش هم کلی باحال بود. اما با این همه کلاس، قفل مرکزی نداشت. عکس‌های سفر رو گذاشته‌ام اینجا برای ملاحظه دوستان و آشنایان.

بالاخره پیش از فجر بیست و دوم کانون نخست سنه او. شش، سوار بر اطل اجاره‌ای به سوی پاتخت ینگه‌دنیا می‌شویم؛ به سمت واشنگتن از ولایت دی.سی.؛ دی.سی. ولایت نیست، چراکه نظام فدرال نباید تحت اداره یک ولایت باشد و امثال این براهین. کلی نقشه و مسیر و این‌ها به مدد گوگل جمع کرده بودیم. پروژه‌ای را کلید زدیم که معروف شد با اسم رمز «لَوانتوغ» که به فرنگی یعنی «ماجراجویی». برای جذابیت بیشتر اولین بار بود که در این مملکت (بهتر است بگویم خارج از وطن) رانندگی می‌کردیم و با راهها آشنا نبودیم و راه نسبتاً دوری را برگزیدیم و ... اما چرخ و فلک برای هیجان‌انگیزتر شدن ماجرا، اوضاع جوی را انگولک بنمودند. انتخابمان آدینه را برای سفر، از آن جهت بود که پیش‌بینی هواشناسی می‌گفت به غیر از جمعه هر روز این هفته بارانی است؛ اما ورق برگشت و جمعه بارانی گرفتن گرفت.

یک خرده گیج زدیم توی جاده‌ها و بالاخره جهتمان درست شد. قرار بود صلات وسطی را در شهر «نیوآرک» از ولایت دلاور بخوانیم. خروج از مسیر اصلی همان و گم شدن همان! هر چه کردیم نشد که بجوریم مسجد مورد نظر را، و از ترس بر آمدن خور و دمیدن صبح، در فقدان قطب‌نما و آب و ...، تیمماً چهار مرتبه، دوگانه صبح را مختلف‌الجهت عمل نمودیم. از این‌جا به بعد سفر، هانی نشست پشت رول و من هم شدم ناوبر عملیات. هر جور بود، انداختیم تو اتوبان بین‌الولایاتی ۹۵ به سمت جنوب. توضیحات بیشتر راجع به نظام راه‌های این مملکت به همراه عوامل اختلال در ناوبری و غیره در فرسته‌ای دگر می‌آید؛ انشاءالله.

بعد از اینکه به واشنگتن رسیدیم، خیلی راحت دفتر را جستیم. دفتر حفاظت منافع ایران یک بخش کوچکی از سفارت پاکستان است. از درب کوچکی وارد بخش کنسولی‌اش شدیم و نوبتی گرفتیم و فرم‌ها را پر کردیم و منتظر. هیچ اثری از حفاظت دفتر حفاظت از منافع ندیدیم؛ نه پلیسی، نه پاسبانی و ... در نقطه مقابل سفارت دولت فخیمه در بلاد دگر که دیده‌ایم ... البته من سفارت ایران به دو سه کشور دیگر نیز دیده‌ام و آن‌ها هم خیلی تفاوت نمی‌کرده‌اند از لحاظ امنیتی. ده صبح بود که مدارک را تحویل دادیم. دل‌ضعفه را در پیتزا رومئو سامانی دادیم و حدود ۲ بعدازظهر تحویل گرفتیم جوازهای تمدید شده را. دمشان گرم بیشتر از پنج سال تمدید کرده‌اند! جالب این‌جا بود که توی دفتر، ایرانی‌ها رفتارشان خیلی ایرانی نبود و نسبتاً مؤدب نشسته بودند و آرام منتظر انجام شدن امورات خود بودند؛ البته هر از گاهی ... و شبکه خبر صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم داشت در مورد به نتیجه نرسیدن شورای امنیت من‌باب قطع‌نامه راپورت می‌داد و تفسیر در می‌نمود.

سوار اطل شدیم و زدیم به سمت مرکز شهر. جایی که وزارت‌خانه‌ها و سنا و مجلس نمایندگان و کاخ سفید و غیره قرار دارند. با کلی چانه زدن با نگهبان‌های دبیرستان جفرسون، توانستیم مرکب را در پارکینگ مدرسه ببندیم و برویم گردش. حسابی باران می‌آمد. ما هم رفتیم که عمارات مزبور نظری بینداختیم. عکس زیر ما را جلوی کنگره نشان می‌دهد. احتمالاً این تصویر را به کرات مشاهده کرده‌اید و خوب حکماً همه می‌دانستید که این تصویر مربوط به کاخ سفید، عمارت امارت ولایات متحده نیست! بل کنگره است که شامل سنا و مجلس می‌شود. کتابخانه کنگره، که یکی از مشهورترین مکاتب دنیاست، پشت این بنا قرار داره که به علت ضیق وقت ملاحظه ننمودیمش. انتهای یادمان واشنگتن، سیخی که کمی آن طرف‌تر (کم‌تر از یک کیلومتر) افراشته شده از این فاصله دیده نمی‌شود و در مه فرو رفته! دو یا سه ساعتی گشت می‌زنیم و به سان موش‌های آب‌کشیده برمی‌گردیم و به مقصد بالتیمور افسار اسبمان می‌کشیم. پیدا کردن مسیر نسبتاً ساده است، لیکن سنگینی ترافیک موجب اتلاف وقت.



بالتیمور، بزرگ‌ترین شهر ولایت مری‌لند، که طبق معمول مرکز ولایت نیست، مقر دانشگاه مشهور جانز هاپکینز است. همان مؤسسه‌ای که هر روزه بخش مهمی از اخبار پزشکی سیمای وطنی را تأمین می‌کند: «پِژوهشگران دانشگاه جانز هاپکینز به تازگی دریافته‌اند ...» که از تأثیر چیپس پیاز جعفری بر نحوه پیشبرد پروژه‌های راه‌سازی مربوط به مسابقات علمی بین‌المللی گرفته تا ... همه چیز کشف می‌کنند. به همراهی دو تن از دوستان شامی نوش جان کردیم. جایتان خالی، در بالتیمور هم گم شدیم ولی احدی در خیابان نبود که سؤالی ناقابل روانه‌اش کنیم تا شخصی را در پمپ بنزین جستیم. بالتیمور به شهر مردگان می‌ماند، و قابل پیش‌بینی که همه می‌گفتند از بعضی محله‌هایش باید برحذر بود و ... گویند که از این جهات ترنتونی بزرگ است؛ ترنتون مرکز ولایت متبوع ماست که آقا ساسان امینی توصیه می‌کند اگر بدانجا رفتید، اکیداً پیش از تاریکی هوا خارج شوید. خلاصه پس از صرف شام، ترک آن شهر و دوستان گفتیم. در راه بار دیگر گم گشتیم، و آخرالامر به ترنتون داخل شدیم به اشتباه. آن‌گاه تنها حدس می‌زدیم از روی شواهد، ولی پس از مراجعت کامل به خوابگاه و بازگشت کامل مشاعر بررسی کردیم و تأیید بشد.

دوی بامداد به منزل رسیدیم و بساط گسترانیدیم و قدری استراحت نموده و اطل را برای عودت نزد بنگاهدار بردم. در راه بازگشت، تنها به این فکر می‌کردم که «مأموریت انجام شد!» عجب ماجرایی و ماجراجویی پرمخاطره‌ای!
تدارک سفر
یک ماهی پیش، هانی به فکر تمدید جواز خود افتاده و دنبال مدارک مورد نیاز و فرآیند انجام این عملیات بود. آدرس دفتر حفاظت منافع جمهوری اسلامی را بجست و مدارک را مطالعه کرد و فرم‌های لازم را دریافت کرد. بایستی فرم‌ها را پر کرد و مدارکی را همراه آن به آدرس دفتر ارسال کرد، که پس از انجام امور مربوطه مدارک را از طریق پست پس می‌فرستند. پیش‌نهاد کردم که اندکی بر جگر دندان نهد و در ایام تعطیلات (که نه معدودات است در این دیار)، اطلی کرایه کنیم و هم فال و هم تماشا زین واشنگتن بر آن بنهیم. هزینه و تأخیر عملیات پستی و خطر از دست رفتن مدارک ذی‌قیمت (که از آن جمله خود جواز و اصل مهم‌ترین فرم‌هایی که باید در این مملکت داشته باشی می‌بود) جرقه ماشین‌بازی را شعله‌ور کرد و قرار گذاشتیم که چنین کنیم.

بعدها که محمد را در جریان گذاردیم، وی نیز ابراز علاقه نمود برای این سفر به همان قصد هانی و قصه گذرنامه و ... در این میان، ایمان بدین بهانه واهی که قبلاً آنجا رفته و گشته و امثالها، ولیکن در اصل به جهت استمداد از بعض چهارپایان شریف (نام‌گذاری‌ها تصادفی‌اند و لزوماً ارتباطی به ...) در امر خطیر درس خواندن، پا بر همه امیال و اصول و اعتقادات خویش نهاد و از افتادن در ورطه این سفر رهید.

ما نیز به انجام امور تدارکاتی پرداختیم. سوای آماده‌سازی مدارک مورد نیاز برای جوازیون، اجاره ماشین دومین موضوع مهم بود. با بررسی وضعیت جوی و اوقات تعطیلی و ایام خوشی سال نو و میلاد مسیح (ع)، نخستین روز زمستان مصادف با ۲۲ دسامبر را برای عزیمت مناسب دیدیم. اهم برنامه آن است که شب قبل ماشین را تحویل گیریم و صبح زود پیش از دمیدن سپیده به جاده زنیم؛ حسب وصول مدارک را تحویل مقامات دهیم و به گشت و گذار و سر زدن به دوستان و آشنایان بپردازیم و شب هنگام هم با مدارکی که پس از ظهر تحویل گرفته‌ایم به اقامتگاهمان در این دهکده بازگردیم.

برای اجاره مرکب، در این ابرسایت‌های اینترنتی جستیم و یافتیم بنگاه‌های مربوطه در این اطراف و اکناف را. در دهاتمان که یافت می‌نشود، یا اگر می‌بشود گران‌تر از آن است که بشود ... خلاصه کنم این قسمت را، جستیم بنگاهی در ۱۰-۱۵ کیلومتری که چاپیدنش قابل تحمل می‌نماید. سی دلار از سر جوانی به پاچه مبارک می‌شود و قدری هم به خاطر مالیات و بیمه و غیره، و با احتساب بنزین حدوداً دوصد چوب می‌شود.

یک گریزی بزنیم در اینجا که شرح واقعه توان کردن من‌بعد. قوانین پویای ولایات متحده، هماره یار و غمخوار ما بوده است. از آن جمله آنکه دو سال پیش، لایحه‌ای تصویب می‌شود که اعطای شماره تأمین اجتماعی تنها برای شاغلین مجاز است؛ و در واقع دانشجویان خارجی که بورس گرفته‌اند به طور عادی نمی‌توانند برای دریافت این رقم اقدام کنند. اما اهمیت این قلم در چیست؟ تقریباً برای انجام هر کاری از شما آن را طلب می‌کنند و بدین وسیله همه اطلاعات شما در پرونده‌تان در دولت فخیمه گردآوری می‌شود. برای بررسی سوء پیشینه و اعتبار و ... از آن استفاده می‌کنند. ابتدای سال که این مطلب نیوشیدیم، رنجیده‌خاطر شدیم و بنای اعتراض گذاشتیم. ما را گفتند که «اولاً این رقم آن قدر هم جدی نیست و نامه‌ای به شما می‌دهیم که بدان وسیله حتی می‌توانید گواهی‌نامه نیز بستانید. دیماً همینه که هست! می‌خواهی بخواه، نمی‌خواهی نخواه!!» ما نیز جهت حفظ خرده آب رویمان، ایادی و ارجل را قیاس نکردیم، لیکن چهره‌مان داد می‌زد و کسوتمان زار که ...
هنگام گشایش حساب، دانستیم که بدون داشتن رقم فوق‌الذکر نمی‌توان کارت اعتباری دریافت کنیم، و تنها می‌توانیم کارت عابربانک بگیریم. تفاوت فنی آن است که در کارت اعتباری خرج می‌کنید و بعداً پول می‌دهید، اما در مورد دیم، پول می‌گدارید در حساب و خرج می‌کنید. خوب، این تفاوت که جزئی است. گذشته از آنکه برای دارنده، امنیت کارت اعتباری بالاتر است، مطلب مهم آن است که برای بعض امور تنها کارت اعتباری قبول می‌کنند؛ مثلاً در همین مورد اجاره اطل ...

ما را گفتند که برای تضمین پرداخت هنگام تحویل گرفتن اتومبیل، بایستی کارت اعتباری ارائه کرد. هر چه چانه‌سایی کردیم که کارت اعتباری دیگری را ارائه کنیم، نپذیرفتند. از ما گریه و زاری و از آنها پاسخ منفی. گفتیمشان که بدون کارت اعتباری چگونه می‌توان اجاره کرد. گفتند که بایستی وثیقه‌ای بگذارید و اشتغال خود را ثابت کنید و قبض آب و برق محل سکونتتان را بیاورید و ... خلاصه پذیرفتند که قبض تلفن همراه و مدارک پرداخت‌های دانشگاه را و ... ابتدا می‌گفتند که تنها در چند ایالت اطراف می‌توانیم برویم که در این مورد توانستیم چانه‌فرسایی کنیم و بالاخره پذیرفته‌اند. حال بایستی فردا شب رفت و دید که می‌شود.

حین همین دردسرها و مشاجرات شبانه برای قبول مسئولیت مرحله بعدی چانه‌زنی بود که حضرت والا، دامت ظله، هانی را به سمت معاون لجستیکی عملیات واشنگتن برگزید، و حکم وی را ابلاغ و آناً تنفیذ بکرد.
ای.سی.ام.

جمعه مورخه بیست و چهارم آذر ماه جاری، در وطن اتفاقی مهم روی داد؛ درست است که انتخابات مجالس بلدیه و قرویه و شورای خبرگان رهبری همزمان شده بود و غالب جناح‌های سیاسی انتخابات را ترویج (و نه تحریم) کردند و بنا به اخبار واصله، مردم همیشه در صحنه کرور کرور به پای صندوق‌های رأی رفتند، لیکن، مراد از اتفاق مهم نه این انتخابات و آراء و اخبار حول آن بود؛ بل امروز هشتمین دور از مرحله محلی مسابقه بین‌المللی برنامه سازی دانشجویی، در تهران و به میزبانی دانشگاه صنعتی شریف برگزار شد. دور نهایی این مسابقات برای سی و یکمین سال در اوایل بهار آتی برگزار خواهد شد، و دو یا سه تیم نخست مسابقه تهران نیز جواز حضور در آن را یافته، برای پیکار با رقبای اجنبی و غیره به ژاپن سفر خواهند کرد.

اتفاق ناخوشایندی که در این مسابقه افتاد، برتری تیمی اجنبی در آن بود که برای نخستین بار این انگ بر پیشانی جامعه برنامه‌سازی ایران زده شد و این ننگ دامان دوستان آلود! تیم سنگاپوری پیش از اتمام زمان مسابقه تمامی مسائل را حل کرد و از سالن مسابقه گریخت. تیم خیالی از دانشگاه صنعتی شریف در جایگاه دوم قرار گرفت، و به عنوان نماینده دیگر این محله در مسابقه نهایی شرکت خواهد کرد. به دوستان عزیز، اعضای این تیم، حامدخان احمدی‌نژاد (که هیچ نسبتی با رئیس‌الوزرا ندارد) و عمو کیان میرجلالی و آقا محمد مهینی، تبریک گفته و آرزوی بهروزی و موفقیت برایشان دارم، چه در رقابت بهاری و چه در دیگر عرصه‌های زندگی‌شان.

حقیر نه همه سؤالات را دیده‌ام و نه از پاسخ‌های ارسالی دوستان و حواشی مسابقه آگاهم، لیکن مروری کلی بر نتایج و مصاحبت برخی دوستان، منجر به بعض نتایج می‌شود:
  • همان طور که پار در توضیح‌نامچه‌ای نبشته آمد، از دغدغه‌های برگزار کنندگان این محافل و مجالس است آن که بسیارِ تیم‌ها سؤال حل کنند و مسابقه بی‌روح نباشد و ... چنان که از نتایج بر می‌آید، این مهم تا حدی برآورده شده. با آنکه تعداد مسائل زیاد (بخوانید مناسب) است، تیم‌ها سردرگم نشده و شمار آنان که پنج یا بیشتر حل کرده‌اند، قابل توجه است. این به تنهایی دل‌چسب می‌نماید، چه رسد که ...
  • به خلاف برخی مسابقات مشابه (که بعضاً در همین محله نیز چنین بوده است) یک ساعت پایانی جای بازی با انگشتان و خیال‌پردازی و ... نبوده است، بل نگاهی به بخش فوقانی جدول رده‌بندی نشان می‌دهد که تعداد قابل ملاحظه‌ای پاسخ درست در این هنگام ارسال شده است.
این دو خود به معنای طراوت و هیجان حین مسابقه است. علاوه بر این، آنچه دو سه سال پیش بسیار قریب می‌نمود، اکنون عادی تلقی می‌شود: حل کردن کامل هفت سؤال و بیش. پیشرفت جز به ممارست حاصل نمی‌شود و تجربه نقش عمده‌ای در موفقیت در این آزمون‌ها دارد. یک مطلبی که بزرگان این محله نیک می‌دانند این است که یک تیم از دانشگاه سابق من، می‌تواند یکی از دو راه زیر را پیش گیرد:
  • در مسابقه داخلی دانشگاه از مقام نخست چشم بپوشد و در مسابقه محلی به مرحله نهایی فکر کند و برای آن برنامه‌ریزی و تلاش کند.
  • با غرور و اعتماد به نفس و اطمینان، هم در مسابقه داخلی رتبه اول را کسب کند و هم به دور نهایی بیندیشد.
مجربین می‌دانند که راه دوم بسیار دشوار است، آن قدر دشوار که در هشت دوره مسابقه محلی، هیچ تیمی موفق به مرور مسیر دوم نشده و حتی تیم قدرقدر ما نیز در دو سالی که چنان بشد، به مسیر دوم نمی‌اندیشید.

بگذریم، دوست گران‌قدر دیگرمان، محمد محرمی نیز خبرمان رسیده که به همراهی دو نفر از اجانبه، به قصد رقابت راهی سرزمین آقتاب خواهد شد. وی که سال دگر، از همین محله مورد بحث، در هیئت تیم ایلواتار، راهی مرحله برون‌مرزی شده بود، اکنون عضو تیم دانشگاه تورنتو می‌باشد.


اما، در هفته‌ای که بگذشت، از احوالات میرامیدخان، دوست عزیز و رفیق شفیقمان مطلع گشتیم حسب تشرف دست‌خطی از ایشان به دفترخانه الکترونیکی‌مان؛ و البته ایشان نیز از حال و روز ما جویا شده بودند که چنان که شاید، از وی استقبال و پذیرایی بشد. نشاط و سروری که بدین واسطه در دستگاهمان بیامد را به فال نیک می‌گیریم. لیکن این مسرت، به هیچ وجه من الوجوه، قابل قیاس نیست با آن ادخال سروری که پس از خروج حضرت والا از مملکت، در زندگانی کثیری از دوستان و آشنایان حادث گشته، و همچنان ادامه دارد. مبارکشان باد، همگی!
باغ مظفر

از دوشنبه هفته پیش، پخش سریال «باغ مظفر» از شبکه سوم سیما آغاز شده. مهران خان مدیری، که به عقیده کثیری از صاحب‌نظران مرد شماره یک طنز ایران است، با مجموعه‌ای نو از حیث نما ولکن مشابه از لحاظ محتوا و فرم با آثار قبلی، مهمان هر شب بسیاری از خانواده‌های ایرانی شده است. به نظر می‌رسد همان تضادهای اجتماعی موجود در آثار اخیر مدیری، این بار در این مجموعه با تغییری جزیی در قالب به نمایش در خواهد آمد. این‌ها که آمد، یحتمل سخنان کسی است که قصد تقلید منتقدان دارد و ادای تازه به دوران رسیده‌ها را درآورده و سخت کوشیده تحلیلی از ...؛ بگذریم.

بر کسی پوشیده نیست که اقبال تولیدات وی تا حدی بوده که نحوه تکلم بسیار مردمان پیرو سیاست‌های مشارٌالیه و البته نویسندگان محترم سریال‌هایش بوده است. پس از آنکه لهجه منسوب به ناکجاآباد «برره» در جامعه فراگیر شد، و مسئولان و خرده‌روشنفکران و منتقدین و آنانکه ماش هر آشند، از سبک تکلم شخصیت‌های سریال مزبور خرده گرفتند و آن را دسیسه اجنبی به جهت انهدام زبان شیرین فارسی دانستند، به نظر می‌رسد که گفتگویی با معزیٌ‌الیه شده و توافقی حاصل گشته تا کار جدید وی، به جای تبلیغ روغن مایع فلان و خودروی بهمان، شیوه سخن‌رانی سده پیش پایْ‌تخت را رواج دهد؛ باشد که در و همسایه و اطفال رها در کوی و برزن، به جای تکیه بر فرهنگ و زبان برره‌ای (اگر نه استاده بر فرهنگ و گویش غربی) بر طبل دُر لفظ دری در هیئت قجری بکوبند و ... استبعادی ندارد که آخر سال به میهن بازگشته و از همه‌جا بی‌خبر آشنایی خرده‌سال را گویم که «چطور بیدین؟» و او جوابم دهد که «لهجه‌تان چرا چون گشته؟ مگر در دهات و نزد رعیت استحصال علم می‌نموده‌اید، حضرت والا؟»

وقتی فرهنگستان محترم نای افراشتن پرچم فارسی‌گویی ندارد، شاید چنین برنامه‌ای تلنگری باشد و آزمونی که نشان دهد: ما می‌توانیم.

پ.ن. عکس فوق از آن خبرگزاری فارس می‌باشد.
هوشیاری
چند روز پیش، والاحضرت را، بدان سبب که تا قریب صبح صادق مشغول کار و تلاش بوده، خستگی به‌شد مستولی گشته بود. لیکن ناچار بایستی برای کاری به دانشکده می‌رفت و تا شب آنجا گذران عمر می‌نمود. اندکی از نیمروز بگذشته و چاشت از دست رفته؛ تنها راه‌حل آن بود که سر راه، در بقالی معرف حضور، خوراکی ابتیاع دیده و از آن تا شب به حرب جوع و منام شدن. لباسی بر تن کرده‌ام و در راه بقالی‌ام. در آن سرما به سختی می‌کوشم که به وسوسه خواب پاسخ مثبت ندهم.
به بقالی، سفارش می‌دهم طعام را و جهت تسویه حساب به صندوق می‌روم. چشمانم نیمه‌بازست هنوز. کارتم را درون دستگاه می‌کشم و رمزی وارد می‌کنم. فرآیند تأیید رمز به درازا می‌کشد و با بی‌حوصلگی کارتم را آماده می‌کنم برای تکرار. در همین اثنا، صندوقدار محترم، جمله‌ای تکلم می‌کند و من که سرعت پردازشم نزدیک صفر رسیده، حرفش را به این معنا می‌گیرم که «این کارت رو قبول نمی‌کنیم». در عین حال، دارم پردازش می‌کنم جمله‌اش را و دارم سعی می‌کنم که عصبانی بشوم که این کارت را دی استعمال کرده‌ام در همین دستگاه. صندوقدار اشاره می‌کند به کارتم و در همین لحظه من هم پردازش جمله‌اش را تمام کرده‌ام و هم مطلبی دیگر را ملتفت شده‌ام؛ عین آکتورهای توی فیلم‌های سینمایی. کارت دانشجویی‌ام را به جای کارت اعتباری در دستگاه لغزانیده‌ام.

فشار خواب چه می‌کند با عقل سلیم حضرت هوشیار؛ وای به حال مردمان عادی و ...
تصدیق (۲)

ادامه حکایت شیرین اخذ تصدیق از اجنبی در اینجا می‌آید.

فرم‌ها پر کردیم و چنان که مسبوق به سابقه است در این دیار، نام مبارک جا نگرفت در محل مربوطه و بعدتر فهمیدم که رایانه‌هاشان نیز تاب نمی‌آرود اسم حقیر را. به صفی ایستادیم تا یکی مدارکمان را «به‌اصطلاح-بررسی» کرد. آن کاغذهایی که با اعلی‌درجه وسواس گرد آمده بود بر اساس کلی قانون عجیب و غریب، آنگاه چون برق و باد، سرسری و دودری، بررسی شدند و ... خرده حرفی زدیم با باجه‌دار مربوطه و عکسی و پول زوری، و چیزکی‌مان دادند که می‌شد بدان پشت رول نشست، بشرائطها که البته خدا نصیب هیچ ذی‌الحیاتی نکند! از خاطر همین بود که ترجمه انداخته بودیم زیر تصدیق وطنی که این مرحله را به سان بازی‌های رایانه‌ای با رمز رد کنیم. رفتیم برای قدم بعد. آزمون چشم را دادیم و هانی آزمون آیین‌نامه را آغاز کرد؛ پشت رایانه‌های عهد دقیانوس (یا عتیق، نمی‌دانم). بعد نوبت مرا آمد، خوب بساط هانی به دستم بود، درست هم درس نخوانده بودم، اندیشیدم صبر شاید و نگاهکی بیندازم به یادداشت‌هایم: آن همه عدد عجیب و غریب. ثلث ساعتی دگر هانی برون شد. به‌به، از بخت خوش ما، سیستم رایانه‌ای‌شان کلا ورپکیده است، به صورت یکپارچه در سراسر ولایت فخیمه. به هانی می‌گویند که حتی نمی‌توان نمره‌اش را از سیستم دریافت کرد که قبول و ردی‌اش احراز گردد برایشان. آقا برای ما دو تا انتخاب را ترسیم می‌کند: آن که صبر کنیم تا سیستم درست شود، یا اینکه صبر نکنیم. تا آن هنگام به قوه غیب‌گویی مردمان این خطه واقف نبودم درست! ما هم که ... صبر می‌کنیم. فرصت را مغتنم شمرده به دنبال تهیه پول نقد می‌شویم. در این اداره، بر عکس بقالی سر راه دانشگاه (ادق این که بگویم «پردیس دانشگاه») و پمپ بنزین و ...، تنها پول نقد است که سخن می‌گوید و کارت‌های اعتباری هیچ اعتباری ندارند! ما هم هرچه نقد به دست و بالمان بود، بار نخست پیاده شدیم. یکی دو ساعتی معطل می‌شویم، و بالاخره سیستم راه می‌افتد؛ نخیر، تاتی تاتی می‌کند. من امتحان می‌دهم و هانی بقیه کارها را پی می‌گیرد. مردی پشت باجه مدارکش را بررسی می‌کند و کارش راه می‌افتد؛ فقط تحویل گرفتن مطلوب مانده. من هم ناپلئونی رد می‌شوم از سد آزمون، از بس سؤال مزخرف پرسید که بعضی‌هایش حتی در کتاب آیین‌نامه هم نیست. میزان الکل موجود در آن تلخوش (همان ام‌الخبائث صوفی) و دیگران را البته درست جواب دادم، با اینکه نمی‌دانم هر کدامشان چیست، ولی از فرط ساده بودن سؤال ...!!

قبول شدم خدا را شکر؛ می‌روم که مرد پشت باجه کارم را انجام دهد که خانمی (که معلوم می‌شود بعدها رئیس آقاست) می‌آید و می‌گوید که کار من را خود انجام دهد؛ من هم که از همه جا بی‌خبر، نمی‌دانم فرقش را. می‌آید و بعض مدارکم را نگاه می‌کند و هر از گاهی از من سؤال. اما هر چه من می‌پرسم با بی‌میلی چیزی می‌گوید (خیلی خلاصه) که من نمی‌فهمم؛ بعض اوقات هم هیچ. بعد از مدتی می‌بینم که گواهی‌نامه حقیر را برعکس گرفته و بدجوری نگاه می‌کند. من را گویی، فکری شده‌ام کار خفنی می‌کند که ما روستاییان، فهمان نمی‌شود. نگو که بله ...
پس از چند دقیقه تحقیق و تفحص، علیاحضرت به این نتیجه می‌رسند که بنده باید امتحان شهر بدهم. نخوه وصول به این نتیجه را جویا می‌شوم که می‌گوید «این گواهی‌نامه معتبر نیست، تقلبی است؛ نگفته که می‌توانی رانندگی کنی!» می‌گویم «چه؟!؟» با حالتی ویژه می‌آید که «همین که گفتم». کاردم زنید، خون برون نشود. به نظرش ترجمه مال گواهی‌نامه نیست (دیلماج بیچاره خوب که آنجا نبود، والا آمار خودکشی از افسردگی و سرخوردگی شغلی شاید ...). گویمش «یعنی چه؟» یعنی جدا درک نمی‌کنم راجع به چه حرف می‌زند!! می‌گویم که این آقا بلد است و کار دوستم را راه انداخته است. مرد بیچاره را پرسد که چه طور فهمش شده تصدیق ما واقعی است، او هم من من می‌کند و ... بعد چیزهایی به‌اش می‌گوید، تازه می‌فهمم قضیه از کجا آب می‌خورد. پشت این تصدیق ما چهار تا توضیح نوشته شده است؛ خانم پشت تصدیقمان ولی سه تا بخش را شناسایی کرده. طرف «چهار» فارسی را به جای سه فرنگی گرفته و از بالا به پایین و اینها می‌خواند. من هر چه قصد روشنگری دارم، رخصت نمی‌دهد. می‌گوید «باید همین الان فوری امتحان شهر بدهی!!» چقدر منطقیه حرفش؛ خیلی هم متین. می‌گوید: «ماشین داری؟» می‌گویم «نه». آخر اینجا برای امتحان شهر باید خودت ماشین ببری. بعد یک چیزی می‌گوید که نمی‌فهمم و می‌رود. از اینکه اتلش را می‌آورد و این سمت پارک می‌کند، می‌فهمم که ... تو این مدت که نیست، یک کمی به آقا غر می‌زنم و می‌فهمم که خانم رئیسند! چه آشی بشود ... آقا کتابی دارد، ایران را در آن می‌جورد، عکس گواهی‌نامه ایران آنجاست، و چه شبیه مال ماست خوب. ولی باید خانم بررسی کند پرونده را؛ ایشان هم که ...

خلاصه برمی‌گردند خانم. دوباره شروع می‌کند که شروع می‌کنم به خفن‌کاری. دستمال قدرت را می‌بندم و عسل بامزی و اسفناج پاپای رو می‌دهم بالا: خیلی مؤدبانه می‌گویم: «اجازه می‌دهید که توضیح بدهم؟» یک جور بدی می‌گوید: «بنال». من هم حسب باریابی به خدمت علیاحضرت شروع می‌کنم که «اولاً فارسی راست به چپه، دوماً که عددهای ما با شما فرق دارد. سوماً ...» انگار که تا حالا هیچ‌کس این قدر مسخره به‌اش دروغ نگفته باشد، با تعجب من را نگاه می‌کند. نمی‌دانم دقیقاً چه واژه‌هایی را برای دیوانگی من در ذهنش استفاده می‌کند، ولی من ادامه می‌دهم و بالاخره کارت برنده را رو می‌کنم. «این را می‌بینی، این شماره تصدیقمه، ببین اینجا تو ترجمه نوشته. ببین این چنده و چنده و ...» شاخ در آورده؛ انگاری که شعبده می‌کنم. می‌گویم «حالا ببین این ۳ و اون ۳ چقدر به هم شبیهند! چه نتیجه‌ای می‌گیری؟ اینها یکی‌اند!» باورش نمی‌شه!!
من ساده را بگو که فکر می‌کنم قضیه حل شده. نگو خانم هم برگ برنده داره به زعم خودش: «این گواهی‌نامه اصلیت نیست. المثنی است.» به‌فرض که باشه، به اون چه آخه!؟ ولی نیست جداً. می‌گم «چرا چنین می‌گویی؟» می‌گوید «اینجا نوشته ...»
بله، دست گل مترجم را می‌بینم که البته با ضریب هوشی طرف دست به دست هم داده‌اند که زجرم دهند. زیر گواهی‌نامه محلی است که در آن می‌نویسند که این گواهی‌نامه المثنی است و شماره قبلی‌اش این بوده. ولی خوب اولش مثل یک فرم پرنشده و امضانشده است. کلی زحمت کشیدم که توانستم اثری از فهم این موضوع در ذهن مأمور مورد نظر پدیدار کنم.

خلاصه این ماجرا این‌قدر اعصابمان خرد کرد که هنگام عکس گرفتن برای گواهی‌نامه هیچ نمی‌فهمیدم و یک عکس درپیتی گرفتم. حالا تو آن شرایط که ما دوباره یک فرمی را پر کردیم، خانمی که پشت باجه نشسته یک چیزی می‌گوید که من نمی‌فهمم؛ زمینه ماجرا این که داشت با همکارش مزخرف می‌گفت و می‌خندید، بعد نوبت من که شد یک نگاهی به فرم‌های من انداخت و یه چیز غریبی گفت! می‌شنیدم که «ارگت رو می‌خواهی چه کار کنی؟» چون خیلی بی‌ربط بود، یک چند بار استعلام کردم، او هم جمله‌اش تکرار می‌کرد و می‌خندید. بهش گفتم: «بابا من نمی‌فهمم تو چی می‌گی، مثل آدم حرف بزن فهمم شود.» گفت «اگر مُردی، وصیتی چیزی کردی؟!» گفتم «به تو چه؟!» بعدترش که فکر کردم، دیدم می‌گفته که «می‌خواهی روی گواهی‌نامه‌ات بنویسیم که اگر (خدای نکرده) مرد، حاضره اعضاش رو اهدا کنه! ...» چه غلطها؟! با همه این اوصاف پولی دادیم و تصدیقمان گرفتیم. چه حالی می‌داد، بعد از آن همه دردسر!!!