دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
تصدیق (۱)

حکایت «اخذمان تصدیق را» اشبه‌القصص شد به گذر از هفت خوان رستم، با این خرده تفاوت که در این دیار، از سر فقدان تهمتن پور زال، هراکلیس (یا هرکول) زاده زئوس ( یا ژوپیتر) را جامه قهرمانی برکرده‌اند و ۱۲ خوانش را ...؛ این شد که سختی کارمان تقریباً دو برابر گشت. خوب، او که روادید را چونان گرفت، حق نیست تصدیق را به آتازونی آسان‌تر تحصیل نمود.

از بدو ورودمان به این مملکت، همی اندیشه بنمودیم که تصدیقی فرنگی بستانیم. چه علاوه بر انگیزه‌های ترابری، خوشایند می‌بود یک مدرک شناسایی بی‌ارزش‌تر از جواز (گذرنامه) و البته خارجی‌تر (!) به کف آوریم. یکی از دوستان که پار این مسیر پیموده بود، پیر طریقت ما شد و ما را راه می‌نمود.

اول به قول «آقا سیای ساکتی» طلبه شدیم. فرم‌ها و مقدماتش فراهم آوردیم. باید قدری مدرک تهیه می‌کردیم و کتابچه آیین‌نامه را می‌خواندیم؛ در ولایت ما، همان جرسی نو، از فرط کلاه‌برداری و سوءاستفاده، چند سالی است که نظام اداره راهنمایی و رانندگی‌شان تغییر داده‌اند و هویت فرد را با هزار مدرک تطبیق می‌دهند و در آخر تصدیقی که می‌دهند، ادعا می‌کنند قریب به دوجبن خصیصه امنیتی دارد. حالا خود گمان اندازید که چه مدارکی نیاز دارند در این فرآیند. برای در رفتن از آزمون عملی (شهر)، گواهی‌نامه ایرانی‌مان را ترجمان ‌کرده، می‌بریم و آزمون بینایی و آیین‌نامه و ... را در محل به درجه رفیع استادی نائل خواهیم نمود.

ابتدا کردیم به جمع‌آوری مدارک پیچیده مشارٌالیهم: جواز و فرم آی-۲۰ (این فرم و یک فرم دیگر، نه از آن قسمند که پرشان کنید، بل بایستی از جایی گرفته باشید؛ یعنی مدرک رسمی توقیع شده یک نهاد دولتی‌اند) و فرمی دیگر و نامه‌ای از اداره کار و امور اجتماعی و کارت اعتباری و گزارش حساب بانکی و کارت دانشجویی و کارت بیمه و ... از شیر مرغ تا جان آدمیزاد، هر چه به ذهنشان رسیده، فهرست نموده بودند (در این یک قلم جداً شانس یارمان بوده است که در وطن مرامنامه ادارات این نیست که هر چه به ذهنشان ... والا با توجه به تفاوت بهره هوشی و خلاقیت هم‌وطنان همی بیچارگان بودیم)؛ آنها را تهیه دیدیم به هر زحمتی که بود. خلاصه یک موقعی که بر تنبلی ملوکانه فائق آمدیم، نشان دارالترجمه این آبادی را گرفتیم از همان دوست مذکور؛ نشانش چنین بود: «بیست، خیابان نَسا» خوب البته نشانی از سیم تلفن (موبایل) هم گذشته بود و ممکن بود قدری تحریف شده به گوش حضرتم آمده باشد. در «زمین گوگل» نظری بیانداختم و حدود محل را جستم. به راه شدیم با هانی.

پیرو وصول به محل، مراکب خویش به درختکی بستیم و، شماره‌ها را نگریستیم که بیست را بجوییم. خوب ۱۶، ۱۸، یک مغازه لباس‌فروشی و بعد ۲۲! بازنگری افاقتی نکرد؛ عجب، این یعنی چه؟! در همین حیر و ویر، که می‌خواهیم خیلی مؤدبانه مذاکره با لباس‌فروش را بر سر ترجمان تصدیقمان آغاز کنیم، دری را می‌بینیم چند ده متری دورتر از آن مغازه، شاید قبل از شماره ۱۶ (دقیقش را به خاطر ندارم هم‌اکنون)، که فرازش نوشته «بیست، خیابان نَسا» به جای «۲۰»! بله؟ این دیگه چیه!؟ داخل شدن همانا و «بله» گفتن همانا. این دوست شفیق ما پشت تلفن ما را نگفت که با حروف دنبالش بگردیم ...

«بیست خیابان نسا»، دست بر قضا، یک ساختمان اداری است. بر تابلویی می‌جوییمش دیلماجسرا را که شماره ۱۰۲ است مثلاً. خلاصه می‌گویم این قسمت را که معماها حل کردیم و چه پیکان‌ها که پی‌شان رفتیم تا ... یک طبقه با آسانسور رفتیم بالا، بعد با پلکان پایین آمدیم و ... و البته این تنها راهی بود که به مقصد مورد نظر می‌رفت!! این را به تأکید آوردم که برای بعض خوانندگان امر مشتبه نگردد که خنده مستانه سر دهند به خیالشان به بلاهت ما! تسلیم نمودیم تصدیق‌ها را و گفتمان که فلان روز باز شویم و دیلماج‌نوشت را بگیریم. به روز موعد، نگاهی به ترجمه انداختیم: اسم من که نادرست بود و نیز نام پدر و تاریخ تولد و تاریخ صدور و ... (و یادم نیست همه‌اش را!) اشتباهات را اصلاح کردیم و پرینتی و مهر برجسته‌ای و تمام. به همین سادگی!

همان روز حقیر سفر بوستون کرد. بعد از دو روز، بهر تصدیق خارجکی (!) باز آمدم. کم‌خوابی و خستگی راه و ... و صبح چه سخت بود از خواب دل کندن؛ به راه افتادیم. این بار نیز از پیر نشان پرسیده بودیم، و صد البته هفته‌ای پیش، نگاهکی انداخته بودم به «زمین» تا بدانم حدودش را. از اتوبوس که پیاده شدیم، نشانی به ما می‌گفت که باید از احدی بپرسیم تا نشانمان دهد. اما آنجا کسی نبود؛ پرنده‌ای، جنبده‌ای، چیز دیگری هم نبود. چه خبطی کردیم از راننده نپرسیدیم قبل پیاده شدن! دوباره زنگیدیم و با مکافاتی جستیم اداره راهنمایی و رانندگی ایالت فخیمه «جرسی نو» را.

بخش نخست حکایت آمد. ادامه‌اش در فرسته‌ای دگر خواهد آمد اگر خدا خواهد.
جمعه سیاه
جمعه پیش، یعنی ۲۴ نوامبر، به نام «جمعه سیاه» جشن گرفته شد! نه چون «جمعه خونین» البته. نگاهی که به اینجا بیندازید، درخواهید یافت که مفهوم «جمعه سیاه» سخت فراگیر است، اما آن که مدنظر ماست، پرمشغله‌ترین روز فروشندگان (و لاجرم خریداران) است.

نکته اول این که در این دیار، اغلب تعطیلات تاریخ مشخصی ندارند: مثلاً به جای اینکه بگویند ۲۳ نوامبر «عید شکرگزاری» است، می‌گویند آخرین پنجشنبه نوامبر چنان است و جمعه پس از آن، به طور شگفت‌آوری هر ساله (احتمالش را حساب کنید!!)، بین‌التعطیلین شده و تعطیل اعلام می‌شود. شهرت قضیه آنقدر هست که مردم خود می‌دانند و از هر که بپرسی، «جمعه سیاه» را نیک به یاد دارد و پیشاپیش حساب ویژه‌ای روی آن باز می‌کند.

جالب‌تر اینکه دست‌کم در ایران می‌دانیم که علت هر تعطیلی چیست. چه ولادت یا وفات معصومین باشد، و چه ملی شدن صنعت نفت و ... اما آخر ندانستیم که این «عید شکرگزاری» حکمتش چیست؟ (حتماً مشکل فرهنگی حقیر است این یکی، ولی از چند نفری پرسیدم که آنها هم نمی‌دانستند درست.) این را می‌دانم که خانواده‌ها با هم شام صرف می‌کنند، ولی به چه مناسبت، خداوند عالم عالم است.

نکته دیگری بگویم که فیضتان رسد. همه می‌دانیم که مرغ همسایه غاز است. چه بسیار شنیده‌ایم که اوضاع مملکتمان خراب است، و بچه تا به سن آید، چندصدهزار کرت می‌شنود در این ساختار که «در ایران چنین است، والا در خارج ...». دو نمونه عرض کنم و دیده‌هایم را.

  • ما در ایران کلی تعطیلی داریم، ولی در خارج تعطیلات بسیار کم است و محدود. خوب علاوه بر تابستان که مشترک است تقریباً، مثلا در این دانشگاه ما، اوضاع از این قرار است: شنبه و یکشنبه که خود می‌دانید. یک هفته تعطیلی میان نیمسال پاییز داشتیم و حتماً مشابهش را در بهار خواهیم داشت. یک ماهی تقریباً پیش از امتحانات پایان ترم بی‌کاریم (نه به آن مفهوم) و دست‌کم نیم آن پس از امتحانات. قطعاً نیمسال دیگر هم مقابله به مثل می‌کند. عیدها را هم حساب کنیم، به اندازه انگشتان دو دست می‌شود که تعطیلند مردمان این دیار. اما همه می‌دانیم که مرغ همسایه ...
  • سیستم تلفن همراه در ایران خراب است و ... علاوه بر زیرزمین‌ها و کتابخانه‌ها و ... (که خوب حتماً نباید آنتن بدهد!!) بعض دشت‌ها و خیابان‌ها و مناطق خاص و بعض غرف نیز از این نعمت خدادادی آنتن‌گیری محرومند. دولتی بودن سیستم تلفن همراه در ایران رقابت را از میان برده، همه می‌دانیم؛ اعنی زیاد شنیده‌ایم. اما در این جا که شبکه‌های مختلف وجود دارد، و البته رقابت و مثلاً در دهاتی که سکنا گزیده‌ام، مردمان چه متمدند و ...، ولی تلفن‌های همراهشان (قطعاً از روی برنامه‌ریزی و همت و ...) آنتن نمی‌دهد.

از این مسائل که بگذریم، ما جمعه سیاه شام را به همراه دوستان صرف کردیم و بعد نیز به بولینگ شدیم. برای نخستین بار، بد نبود. من که در ضربه نخست ناخنم را شکستم و بعدتر هم مچ هر دو دستم بدردید؛ لذا به روش‌های سنتی روی آوردم در بازی که نتیجه‌اش قابل قبول بود، به طور نسبی.
آتش‌بازی

از ورزش‌های مجبوب در این دیار است فوتبال (به قول اهل فرنگ)؛ این ورزش همان است که ما فوتبال امریکایی گوییمش به وطن، و نه فوتبال قرین ذهن ما، آن که رونالدینیو و زیدان نیکش می‌دانند. چون در این مملکت همه چیزش دگرگون است، فوتبال را به دست بازی می‌کنند و توپی دارد عجیب‌الخلقه و کریه‌المنظر. و ناظر فدراسیونشان گویی از برره می‌آید که چیزی نمی‌بیند؛ کشت و کشتاری می‌کنند خلاصه، به نام ورزش.

حال به فکر آور آن گاه را که مشتی بچه درس‌خوان (مشابه برق شریفی‌های معرف حضور) قصد ریاضتی چنین شدیدالمشقت کنند، چه شود؟! خوب، همان شود که استاد ایمان افتخاری ما را بگفت: هر دقیقه داور به سوتش دمی فرستد و بازیکنی را بر برانکار از زمین خارج کنند.

پرینستون و ییل و هاروارد، سه عضو «انجمن پیچک‌»اند و به مداومت و به شدت با یکدیگر کُری (کَل) دارند. این دانشجویان «سوپرویتامین» (به قول خانم والده یکی از دوستان) که خوبیت ندارد با آن موجودات هیکل‌خفن (مخصوص این رشته) دانشگاه‌های دیگر بازی کنند؛ چون از لحاظ سطح کیفی کلاس کاری مناسب نیست بازی کردن با دانشگاه‌های خرده‌پای دیگر، این بندگان خدا باید با خود بازی کنند. لذا هر سال طی مسابقاتی در زمینه فوتبال (فرنگی یا امریکایی) با هم به رقابت می‌پردازند. حالا اگر پرینستون هم ییل را بزند، هم هاروارد را، قهرمان پیچکی‌ها شود و در نتیجه، لزوم برگزاری جشنی سترگ هویدا. این اتفاق میمون لیکن نادر، آخرین بار در سال ۱۹۹۳ رخ بنموده؛ هر بار که خدا در خانه این مردمان زند، مراسم «آتش‌بازی» برپا خواهد شدن بدین آبادی.

امسال هم با حضور پربرکت حضراتمان، خداوندگار در خانه‌مان را بزد و دست بر قضا تیم دانشگاه توانست دو رقیب شفیق خود را در هم بکوبد. دیشب پس از ۱۳ سال «آتش‌بازی» داشتیم زان‌جهت. من که به اوایل مراسم نرسیدم و تا آخر هم نماندم. به هر حال، گروه موسیقی برنامه زنده اجرا بکرد و اشعار دانشگاه‌پرستانه به سر انداخته بودند و نشاط فراوان برفت و ... تلی از هیزم را دانشجویان سال اولی جمع‌آوری کرده بودند، با نمادهایی از ییل و هاروارد بر فرازش. نیروهای پلیس و آتش‌نشانی نیز در محل حاضر. آتشی افروخته بودند بس درشت و گرد آن آمده بودند و خوشی از خود در می‌نمودند.
آنیلی و روشنفکری
طبق معمول چند روزی از دنیا عقب‌ترم. دیروز سالروز درگذشت «ادواردو آنیلی» بود؛ فزرند جیوانی آنیلی کبیر. حکمی علمتان هست که خانوادگی باشگاه یوونتوس و کارخانجات اتومبیل‌سازی فیات و ... را اداره می‌کنند (و خوب صد البته سهامداری). دوستان به خنده می‌گفتند که در ایتالیا دو تا گروه مافیایی هست: نخست خاندان آنیلی و دیگری شخص برلسکونی؛ بگذریم.
من که حرکتی ننمودم، چه مثبت و چه منفی! لیکن دریافتم که به ایران تصاویری کشف شده (به همت دوستان) که بسیاری را سرمست نموده و موجبات تفرج دوستان گشته. در ایران اغلب قشر تحصیل‌نموده ادواردو را با فیلم مستندش می‌شناسند و مرگش را عمدی می‌دانند. در این بلاد اما کمتر کسی وی را می‌شناسد، چه برسد که راجع به وفاتش اظهارنظرهای مشکوک بنماید. نکته جالب این بود که، ادواردو (که گویند نامش را تغییر داده بوده به «مهدی» پس از تشرف به تشیع) دکترای «فلسفه و ادبیات» از دانشگاه پرینستون داشته؛ پس حسابی درس‌خوان بوده!!

دیشب بنا به خواهش یکی از دوستان به جلسه‌ای غیررسمی شدم از برای گفتگو با «روزبه میرابراهیمی» (و سپس به سخنرانی‌اش). وی در دانشکده علوم سیاسی (که به نام «وودرو ویلسون» مزین است) سخنی براند ذیل عنوان «چالش‌های دموکراسی در ایران احمدی‌نژاد». یک مترجم نیمه‌همزمان آورده بودند از دانشگاه راتگرز. می‌گفتند طرف خیلی به کارش وارد است، گرچه در نظرمان آمد، کمی مغرضانه ترجمان می‌نماید، یا شاید حضرتمان مغرضانه نگاه بینداخته بود به ماجرا و او تنها مشکلش آن بود که تفکر آدمی بر واگو کردن شنیده‌هایش تأثیرگذار است (حتی اگر دیلماج روی‌خط باشد). به هرحال، طرف از جمله روزنامه‌نگارانی است که دو سال پیش دستگیر شدند و ۶۰ روزی در زندان آب خنک صرف کرده. خلاصه دل پری داشت از آن قصه. اما خیلی راجع به این چیزها صحبت ننمود. نکته جالب برای من این بود که خیلی از آیت‌الله هاشمی شاهرودی تعریف می‌کرد؛ می‌گفت یک جورهایی زندگی‌شان نجات داده و ... ‌گفتا که سالم است و اگر بدنه (و پیکربندی) دستگاه قضایی اجازه می‌داد، ایشان بسیار بهتر نتیجه می‌گرفت.

خلاصه این فکر از سرتان مگذرد که اینجا بساط سیاست به پا کرده‌ام. نخیر نه چنین است؛ محض تفنن بدانجا شدم (حقیر در ایران عزیز هم سین و صاد سیاست ندانست که چه بود، چه رسد به ...). خوب آقا روزبه خیلی روشنفکرتر از بنده سراپاتقصیر بود، و به تبعش حرف‌هایش مرا خوش نمی‌آمد به تمام و کمال. شاید سخنان همین مردمان باشد که تفکر اهالی ینگه‌دنیا را شکل می‌دهد؛ باید بیشتر مواظبت کنیم در رفتارمان و گفتار. جناب میرابراهیمی بارها تأکید کرد که هر چه هست، دعوای خانوادگی است، خیلی به بیگانگان ارتباطش نیست.
بازگشتی کم‌فروغ
دراز مدتی است که این صفحات بروز نشده‌اند. فکری نشوید که مطلبی به کیسه‌ام نیست که اینجا نهم. خیر؛ این قدر در این یک ماه اتفاقات عجیب و غریب بر حضرتمان برفت، که نگارشش عمری دراز می‌خواهد و خواندنش عطلتی گزاف. اما سبب نانوشتن این نبود، بل جدای بهانه ضیق وقت، احوالاتی که بر ما می‌گذشت در این پاره زمان را، سخت است نگارش نمودن و سخت‌تر فهم کردن!

اواخر ماه مبارک رمضان، اندکی درک نمودم برکتش را. در آن دهه نهایی، هر چه از پروردگار طلب می‌نمودیم، در حد فهم بنده جایزالخطا، اجابت می‌نمود و بر سفره رزقش حاضر می‌بود. چه خوش بود که پس از رحلتش، انگار عصای شعبده‌بازی خود را بجنبانیدم و هیچ اثر نمی‌افتاد؛ حال آنکه لختی پیش چه و چه می‌کرد! باور کردنی نبود. توکل بر خدا، امیدوارم که تحفه‌ای نکو درخواست کرده باشم در آن ایام (یا بهتر بگویم «لیالی») مستی. به یکباره از خواب خوش مستی هوشیار گشتیم و به «کالیفورنیا» ندانستیم که عید چگونه بر ما بیامد. یک عید طلبمان برای سال دگر که خداوندگارمان دوبرابر عید بسازد؛ انشاءالله.


در هفته «تنفس خزان» به ناگه نازنینی آمد و پس از دو سه ساعت آشنایی، عزم میهمان شدن در منزلش به «بوستونِ ماساچوست» نمودیم؛ جهت مزید اطلاع، فاصله‌مان بیش از ۴۰۰ کیلومتر است. دو شبی مزاحم بنده خدا شدیم، ولی انصافاً آدمی بدین نیکی را در این روزگار چگونه تا به حال آشنا نشده بودم؛ بس عجب است!

فقط خدا می‌داند، دفعه دگر کی شود که در این نگارخانه مطلبی از نظرتان بگذرانم.