دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
دزدی
آن‌گاه که با چنین مکالمه‌ای (تلفنی) از خواب بیدار شوی:

- دوچرخه‌ات رو کجا گذاشته بودی؟ همین جا، پیش مال ما؟
* آره، فکر کنم!
- حالا نیست!
* یعنی چی؟!
- خوب نیست دیگه، قفلش هست، به نرده‌ها وصله؛ ولی خودش نیست!
* [با خواب‌آلودگی] خوب چه کار کنم؟
- من دارم می‌رم دانشکده، بیا این رو ببین خودت. خداحافظ!

خوب، پا می‌شوی و می‌روی که ته‌توی قضیه را دربیاری: وقتی می‌رسم به محل حادثه، می‌بینم که ایمان هم آنجاست، و می‌گوید: «دوچرخه من رو دزدیدن!» بدون این‌که مفهوم جمله‌اش را بفهمم، دارم به دوچرخه‌ها نزدیک می‌شوم، که مرکب خویش بجویم. بلندتر می‌گوید: «می‌گم دوچرخه من رو دزدیدن!» به سختی حرفش رو تحلیل می‌کنم، که یعنی مال من را ندزدیدند. عجب!!
قفل سالم است [پس یعنی مقتول خود در را برای قاتل گشوده]، و خوب به نظر قفل خوبی می‌آید. تنها احتمال این که، از لحاظ توپولوژیکی می‌شده قفل را حرکت داد و دوچرخه را جدا کرد. ایمان تأیید می‌کند که هنگام بستن چرخ، خیلی دقت به خرج نداده. بعدش، زنگ می‌زنیم به «ایمنی مردم» که همان پلیس این دهستان باشد، تا گزارش سرقت دوچرخه ایمان را دهیم. نیم ساعت بعد، یک مأمور حضوراً از ما سؤالاتی می‌پرسد و پاسخ‌ها را یادداشت می‌کند. آخرالامر می‌گوید که بیشتر مراقب باشید، و این‌که احتمالاً پیدا نمی‌شود.
دوچرخه یکی از دوستان ایمان را نیز دو هفته پیش از جلوی دانشکده‌شان برده‌اند؛ قفل را به چرخ زده بوده و از شواهد بر می‌آمده که دوچرخه را با قفل برده باشند!! نکته جالب در مورد پرونده ایمان این است که چطور می‌توان از دور تشخیص داد که که آیا یک قفل از لحاظ توپولوژیک ناامن است؟ خوب، به نظر من که نمی‌توان؛ پس دزد قصه ما می‌آید و از نزدیک تک‌تک دوچرخه‌ها را بررسی می‌کند. چه شهامتی، چه امنیتی؟! البته، قبلاً هم شنیده بودیم که در این دیار دوچرخه‌دزدی رایج است.
امید اعتصامی
امروز و دی سعی کردم، مروری سریع کنم بر یک سری موضوعات اساسی، که جبران کنم علافی‌های یک سال اخیر را. سری زدم به یادداشت‌های میشل گومنز، که هرچند قدیمی است، لیکن برای مرور مطالب بسیار مفید است. سخن کوتاه این که، داشتم یادداشت‌های مربوط به «برنامه‌ریزی خطی»اش مرور می‌کردم، و خوب، گرچه خیلی از مطالب را فراموش کرده بودم، ولی به نظر می‌آمد که نحوه پرداختن به بعض موضوعات برایم مأنوس است و درکشان نسبتاً ساده. در نیمه دوم یادداشت‌ها، تصویری از یک خرس وجود داشت. چقدر آشنا بود ... بله، این همان یادداشتی است که امید اعتصامی، به عنوان کمک‌مدرس «بهینه‌سازی ترکیبیاتی» (که استاد فقیدمان درسش می‌فرمود)، از روی آن مباحثی را توضیحمان داد؛ برنامه‌های اولیه و ثانویه و ...
چفدر فراموش‌کار شده‌ام؟! به هر حال، یاد امید افتادم؛ چه معلم خوبی بود. ما را با «هنر برنامه‌سازی رایانه» آشنا نمود و نمونه‌ای کامل بود برای پشتکار. کنون که در برکلی مشق علم می‌نماید، از خیراتش کم‌بهره‌ایم. همیشه مسائل جالب و بدیعی جهت خوراک فکر داشت. یادش به خیر ...
یاد ایام
دیروز خستگی‌مان سخت مستولی گشته بود، لیکن پس از سحر به جای جبران آن، و شاید به دلیل کراهت خسبیدن پس از سحر، مشغول کار با رایانه شدم. صفحه شخصی‌ام را سر و سامانی بخشیدم و آلبوم تصاویری به پا کردم. برای کلاسی به دانشگاه رفتم، ولی فشار خواب غیرقابل‌تحمل شده بود، و سر کلاس به چرتیدن ماننده‌تر بودم. لذا به خوابگاه بازگشتم. و دوباره، به جای خوابیدن، قصد گذاردن تصاویری برگزیده در آلبوم مذکور نمودم.
سری به تصاویرم زدم و به‌حق «غربت زده» شدم. بعض این تصاویر را به تهران نیز که مشاهده می‌کردم، اشکم چون سیل ... چه برسد در این سوی دنیا و به دور از گذشته‌ای روشن! دلم گرفته بود برای خانواده و البته برای مباحثات آموزشی‌مان با هادی و شایان، با امین و کیان، و ... که روش‌های آموزش و پرورش استعدادهای دانش‌پژوهان را بررسی می‌کردیم، و پیاده‌سازی البته. دلم به‌شدت گرفته بود.
از فرط خستگی تصمیم گرفتیم که وعده سحر را حذف کنیم و لذا حوالی نیمه‌شب با هدف خورش به همراه ایمان به سرایی شدیم. و خوب، بحثمان گرفت در باب فرآیند درک مطالب ریاضی، و نظام فکری کودکان و ...؛ و یادآور بخشی از آن خاطرات خوش حقیر شد. دو ساعتی گذشت و بالاجبار، خواب را برگزیدیم بر دیگر امور. نتیجه‌اش این خواب یازده ساعته شد که سخنرانی دکتر وزیرانی کبیر را در نهارخوران نظری از کف بدادم.
مانور آتش‌سوزی
ساعت هشت صبح، در خواب ناز، در تلاش برای رفع کم‌خوابی شب گذشته؛ صوت گوش‌خراشی گستاخانه آرامش حضرت را سلب نموده. کوفتن بر ساعت کنار تخت اوضاع را تغییر نمی‌دهد. چشمان مست را اندکی باز کرده به دنبال منشأ صدا می‌گردم. نه تلفن همراه است و نه تلفن اتاق ... پس صدا از کجاست؟ با خواب‌آلودگی درب اتاق می‌گشایم و با افزایش فجیع صدا مواجه می‌شوم. بعض هم‌برجی‌ها در حال ترک اتاق‌هاشان هستند، چه شتابان. به مغز خود فشار می‌آورم که مگر چه خبر است؟! مردمان را چه می‌شود؟! انگار مغزم گرم شده است: «صدای آژیر آتش است!»
کلید اتاق را برداشته، در رخت خواب و با سر و وضعی متناسب، قصد ترک ساختمان می‌کنم. در راه گوش‌هایم را گرفته‌ام که شاید ... درب ساختمان را که می‌گشایم، آهی از نهاد وجود برمی‌آید؛ حسش نیست و نه تاب، که برگردم و با وجود آن همه سر و صدا، چتر بجویم. نعمت خداوند ریزان است، اعنی باران خوبی می‌بارد. با همان یک لا قبا، و با بی‌میلی، بیرون می‌شوم و خود را به سرپناهی می‌رسانم. کم‌کم بر شمار هم‌دردان می‌رود و پس از چند دقیقه‌ای لرزش و خواب‌کوفتگی، صدای آژیر قطع شده و به اتاق بازمی‌گردم. به باران فکر نمی‌کنم؛ اصلاً حسش نمی‌کنم.
«صبح یکشنبه» را با مانور مقابله با آتش‌سوزی به خیر کرده‌اند. از قوانین «ایالت باغستان» است این فتنه. چند مرتبه پیشین را گریخته بودم؛ یعنی در خوابگاه نبودم. این بار لیکن گرفتارم کرد!