دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
نامه
از جهت پس گرفتن واحدی «پول زور» باید نامه‌ای را پست می‌کردیم. صبح دی پیش از رفتن به دانشگاه، با هانی رفتیم و پاکت و تمبر گرفتیم تا نامه‌ها را پست کنیم. خلاصه نشانی مقصد را نوشتیم و تمبر را چسباندیم. گوشه پایین سمت راست پشت پاکت خالی بود و برای اینکه فکری نشوند که ما بی‌سوادیم، نشانی خودمان را هم آنجا نوشتیم. نامه‌ها را انداختیم درون صندوق و ...
امروز شنیدیم نامه داریم. رفتیم، دیدیم همان نامه خودمان است که با قلم سرخ یادداشتی برایمان رویش گذارده‌اند؛ خود ببینید.


چند سؤال پیش می‌آید: اولاً چرا روی پاکت‌ها برای نشانی فرستنده و گیرنده جای خاص وجود ندارد؟ دیماً چرا در این سوی دنیا نشانی گیرنده و فرستنده را برعکس می‌نگارند و ثالثاً او که در اداره پست کار می‌کند، چند کلاس درس خوانده که «از» و «به» را نمی‌داند؟! آخر دست هم چرا این نامه تا مرکز ولایتمان رفته و از آن‌جا عودت یافته؟ می‌خواهم زنگ بزنم به «تهران ۲۰» و از مسئولین خواهش کنم که پاسخگو باشند.
حلول ماه
نخستین مراسم «افطارکنان» را امشب به جا آوردیم. به نیت سی‌ام شعبان المعظم روزه کرده بودم، حال آن‌که برخی در این قریه امروز را دومین روز ماه مبارک می‌دانند!! از بخت بد، شام یکشنبه‌ها در این دیار زود دهند و برخلاف روزهای دگر که می‌توان اواخر وقت شام رفت و افطار کرد، یکشنبه‌ها نمی‌توان چنین نمود. لختی پیش از اتمام زمان غذا، به غذاخوری رفتیم و به‌سان دو مرد، مصمم شدیم که اجازه ندهیم پول گزافی که بابت شام پرداخت نموده‌ایم حرام شود!
در ابتدا، همان‌جا که کارت درون دستگاهش می‌لغزانیم، مرد پشت دخل را گفتیم که «این‌جانبان قصد برون بردن طعام ساخته‌ایم، حضرتتان را مشکلی است؟» گفتمان که «گر ظرفتان هست خیر!» شانس بیاورد که ظرفمان بود و الا ... و البته علاوه بر ظروف یک‌بارمصرف، درون کوله‌مان کیسه برای میوه نیز داشتیم. خلاصه طعامی برگرفتیم و میوه‌ای و ... و در ظروف مهیا گذاردیم و خلاصه در هیبتی غریب از آنجا خارج شدیم. قدری تأمل کردیم و آماده شدیم تا در ماه قمری جدید وارد آییم. «ربنا»ی استاد در این مهم ملازممان بود، و چه نیک رفیقی!
خوشمان گذشت، لیکن اهمیت این وعده بدان جهت بود که نخستین خورش رمضانی‌مان در ولایات متحده بود. انشاءالله که در این ماه، محل نزول برکات خداوندگار باشیم و رمل گناهان رمض کنیم و پاک‌تر از طفل نوزاد شویم.

ماه رمضان شد، می و میخانه برافتاد    عیش و طرب و باده به وقت سحر افتاد

دریغا که این‌جا نه می‌دانند می و میخانه چیست و نه عیش سحرگاهی! افسوس!
گوشت حلال
هرچند زندگی کردن در قریه پرینستون مزایای زندگی سبز را دارد و خبری از آلودگی هوا و امثالها نیست؛ هرچند که لازم نیست برای رفتن به دانشگاه و ... از ماشین استفاده کنیم؛ هرچند که حقیر دوچرخه‌ای را «اُطُل» خویش کرده‌ام و سرعت آمدوشد را به شدت افزایش داده‌ام؛ ولی باید در نظر داشت که حضور در این‌جا بالطبع معایب زندگی روستایی را نیز دارد. برای خرید معمولاً باید از قریه خارج شویم. یا مهم‌تر از آن برای تهیه گوشت ذبح شرعی باید از این‌جا خارج شویم. خلاصه این که او که در بوستون و نیویورک می‌زید، کافی است در هیئت زبل‌خانی دست دراز کند تا ... او چه می‌فهمد که من چه می‌گویم.

نزدیک‌ترین قصابی حلال سی کیلومتری فاصله دارد (بنابر اطلاعاتمان). ما نیز به خاطر مشغله هنوز برای تهیه گوشت حلال مسافرت نکرده‌ایم و لذا در این مدت به علف‌خواران ماننده شدیم. اما چند روز پیش در «انجمن دانشجویی مسلمانان» برای خوشامدگویی به روحانی جدید (این نخستین سالی است که ...) دعوت بودیم. به ساختمان امور مذهبی رفتیم و چه غذایی بود!! برنج و کباب و دلمه و ... کوتاهش این که دلی از عزا در آوردیم. پس از هفده روز طعم گوشت حلال را چشیدیم و چه مزه می‌کند در ینگه‌دنیا.
آغاز کلاس‌ها
چقدر سرم شلوغ شده؟! به هیچ کاری نمی‌رسم! حتماً یک جای کار می‌لنگه، وگرنه نمی‌شه که ...

کلاس‌ها هم به صورت جدی شروع شده، هرچند که حقیر هنوز در هیچ یک رسماً ثبت نام نکرده است. حتی هنوز با استاد راهنمای خود مشورت نکرده‌ام. اولین کلاسی که شرکت کردم، قرار بود «امنیت اطلاعات» باشد؛ ولی به طرز شگفت‌آوری تبدیل شد به «داده‌ساختارها و الگوریتم‌های گراف پیشرفته»؛ مدرس «باب تارجان» است. به قول محمد خیلی شیک حرف می‌زند (یاد رامتین می‌افتم و جاواش)؛ به نظر من هم خیلی خوب حرف می‌زند و خوب طبیعیه! آن روز، قدری سخن راند و سپس درسش شروع کرد. در پیشگفتار گفت که در سال هشتاد و کم کتابی راجع به مطالب جلسه نخست نگاشته (و من هنوز متولد نشده بودم!). دیروز هم قدری تاریخچه گفت که نیمه‌اش تنها کارهای حضرتش بود؛ بقیه چرا کاری نکرده بودند؟!
کلاس بعدی :«الگوریتم‌های پیشرفته» توسط موسیز چاریکار. معلم خوبی است و مطالب هم به برکت وجود دانشجویان کارشناسی و نیز رشته‌های همسایه نسبتاً ساده. البته این امر باعث می‌شود که ما مجبور شویم خود عمق مطالب را زیاد کنیم. موسیز تاحدی دنبال کارهای گروه نظری است و مثلاً امروز ما را جمع کرد تا تعدادی مقاله را انتخاب کنیم برای خواندن و ارائه و ...
فردایش به «مؤسسه تحقیقات پیشرفته» رفتیم، جایی که بزرگانی چون «اینشتین» در آن کار عمر گذرانیده‌اند. پای صحبت «اوی ویگدرسون» رفتیم که هرچند از صحبت‌هایش جز اندک نفهمیدم، لیکن این را دریافتم که سخنران توانا و باکمالاتی است. بسیار می‌داند و خوب فکر می‌کند.
پس از صرف نهار به سرعت راهی کلاس دکتر حسین مدرسی شدیم که درسی با عنوان «آشنایی با خداشناسی اسلامی» در دانشکده مطالعات خاور میانه‌ای ارائه کرده است. کلاس به قدری شلوغ بود که ثلث حضار به جهت جلوس مجبور به حمل کرسی شدند از غُرَف مجاور (ما نیز). تقریباً همه امریکایی بودند. استاد بیش از ساعتی صحبت کرد و قدری استراحت نمودیم. ادامه کلاس را «معراج سید» اداره کرد که دستیار آموزشی درس است و این کلاس که اینجا «موعظه»اش نامند، حدود یک ساعت صرف گفتگو و بحث در مورد مطالب کلاس خواهد شد؛ همان کلاس حلّت خودمان.

خسته‌ام، اما بسیار کار دارم برای انجام دادن و مقاله و جزوه و کتاب برای خواندن و مسئله برای تفکر و ...
استاد راهنما
چهار نفر از ورودی‌های جدید امسال دانشکده‌مان در باب مسائل نظری کار خواهند کرد؛ یکی‌شان حقیر. نیل که هندی است و کارشناسی‌اش را در ریاضی ستانده و المپیاد کامپیوتر نیز به سال ۲۰۰۳ شرکت کرده، موجود کاردرست و باهوشی است؛ راج نیز هندی است و احتمالاً در مباحث «پیچیدگی محاسبه» کار خواهد کرد؛ و دیوید که آلمانی است و او هم می‌خواهد در باب «الگوریتم‌های تقریبی» کار کند. این سه استاد راهنماشان در سال اول «موسیز چاریکار» است و من، به کدامین دلیل نامعلوم، به شاگردی «باب تارجان» فرستاده شدم.
باب تارجان که دو دهه پیش تحولی شگرف در مبحث داده ساختارها به وجود آورد و خلاصه هیچ یک را دست نخورده باقی نگذاشت، کنون در شرکت اچ.پی. (که در ایران با چاپگر معرّف است حضورتان حتماً) کار می‌کند و (از بابت کلاس شاید؛ نمی‌دانم برای او یا دانشگاه) استاد دانشکده ما نیز هست. از آن‌جا که اچ.پی. مقرّش در ساحل غربی است به «پالو آلتو»، هنوز به زیارت ایشان مشرف نشده‌ام. ایشان که شصت را پر کرده‌اند، انصافاً خوب مانده است؛ نگاهی به عکسش در پیوند بالاتر بیندازید که خود درک کنید ماجرا را. اما عکس زیر مربوط به بیست سال پیش است. آدم‌ها چه تغییر می‌کنند!



از این‌ها که بگذریم، این حکایتتان گویم که اندکی موجبات پریشانی‌ام را فراهم آورده:
پس از ماجرای منقل داشتم سراغ ایمان می‌رفتم که میان راه دیوید را دیدم و فرصت را مغتنم شمردم که اندکی با وی اختلاط کنم؛ نیل نیز آن‌جا بود. میان کلام ناگهان دیویدمان گفت، «موعد نزدیک است؛ یکشنبه، باید کاری کنیم!» چون آدم‌های برق‌گرفته درآمدیم که «موعدِ چی؟» گفتا که «موعد فوکس!» و این کنفرانسی است در علممان که خوب اهمیت دارد، ولی دلیل می‌شود آیا؟! گفتمش «یعنی مقاله‌ای داری که باید آماده‌اش کنی یا می‌خواهی تا یکشنبه مسئله‌ای حل کنی و ...؟» هیچ پاسخم نداد. می‌ترسم؛ این‌ها که‌اند؟!
پای منقل مهندسان
دیروز دعوت به مراسم کباب‌خوران مهندسان بودیم. واژه فرنگی‌اش را که در واژه‌نامه جستم، معنای دیگری یافتم که بامزه‌تر بود: به آن شکل، دیروز بعدازظهر را پای منقل مهندسان بودیم. کلاً در این بلاد، با سبزیجات چون همبرگر چیزی می‌سازند و همان سان می‌پزند و می‌خورند. به‌هرحال اوضاع خوب بود و خوش گذشت، چراکه به فکر سبزیجاتیون بودند این‌ها. روز قبلش از طرف دانشکده مچ‌بندی به ما داده بودند و آن را برای ورود به مراسم کباب‌خوران لازم دانسته بودند. تقریباً همه آن را با خود آورده بودند (هرچند من او را به دستم نبسته بودم)، ولی هیچ کس آن را بررسی نکرد و حس اعتماد متقابلشان مرا کشته.
در همان ابتدا کاغذ کوچکی به ما دادند که حکمتش را ندانستیم: شماره‌ای بر آن بود و کنارش نگاشته بود که بلیط است! خلاصه بر میزی نشستیم و دوستان هم‌رشته‌ای آمدند و مشغول اکل قوت شدیم. دوست هندی‌ام، که‌اش «نیل» نام است، حکمت آن بلیط از من بجست و به خنده گفتمش که بهر بخت‌آزمایی است. بعد از غذا گرم صحبت بودیم که ناگاه دیدیم یکی از هم‌میزی‌هامان با بسته‌ای بازگشت. گفتمش که این بسته که ارمغانت بداد؟ گفتا که شماره‌ام برنده شده است!! و مجری شماره‌ها را می‌خواند هنوز؛ ما حتی دستمان به جیب نبردیم که بلیط را خارج کنیم و شماره‌اش را ...

محل مراسم چمن‌های ضلع جنوبی «چهارضلعی مهندسی» بود. یک ساختمان چهارضلعی که کنار دانشکده ماست و همه شاخه‌های مهندسی در آن‌جا هستند. باری از محمد پرسیدم که چرا همه مهندسان را این‌جا جمع کرده‌اند و در منتها الیه شمال شرقی پردیس جایشان داده‌اند؛ پاسخم گفت «که بقیه را آلوده نکنند!» و خوب، البته علوم پایه‌ای‌ها هم، یعنی ریاضی و فیزیک و زیست‌شناسی کنار هم‌اند، ولی ...
کامپیوتر و ریاضی
پریروز مراسم معارفه در دانشکده‌مان بود و من برای دومین بار طی حضورم در این روستا به آن‌جا رفتم؛ دفعه نخست تنها حدود ۳ دقیقه در اتاق محمد بودم! در مراسم معارفه (یا به قول فرنگی‌ها «جهت‌دهی»؛ کاری که ما پنج مرتبه در روز انجام می‌دهیم) که کم‌تر از یک ساعت به طول انجامید، خانم «ملیسا لاسون» منشی تحصیلات تکمیلی، دکتر «لری پیترسون» رئیس دانشکده و دکتر «برنارد شَزِل» معاون تحصیلات تکمیلی سخن راندند. خانم لاسون ما را از برنامه‌های علمی ظهر دانشکده خبر داد و نصیحتمان کرد که صرفاً برای خوردن به آن‌جا نیاییم؛ و گفتمان که اگر تا آخر سال ده کیلویی بر وزنمان مرفت، به خود شک کنیم که حکمی حواسمان به اتفاقات اطراف نبوده است در دانشکده!!
دیروز کلید اتاق (اداره) را تحویل گرفتم و رایانه‌ای رومیزی را که ساخت شرکت دِل است و او را راه‌اندازی کردم برای استفاده. سه هم‌اتاقی دارم که هنوز رؤیتشان نکرده‌ام؛ شاید چون من به دانشکده نمی‌روم مرتب!

در این چند روز، سری هم زدم به دانشکده ریاضی این جامعه (که گویا شهره آفاق است) و قدری با محیط آشنا شدم. با ایمان و دو دانشجوی دیگر ریاضی به استقبال چای رفتیم. در آن‌جا ایمان به شخصی سلام کرد که مشغول صحبت با دیگری بود. من نیز سلامش دادم به فارسی و استاد متعجب شد و خوب حتماً دانست که من نیز بله ... جالب این که در این دانشکده احتمال آنکه شخصی فارسی بداند ...
ساختمان دانشکده ریاضی را «تالار فاین» گویند که به یاد «هنری برچارد فاین» نام‌گذاری شده است. صده‌ای پیش استاد دانشکده بوده و تنها رئیس دانشکده علوم این دانشگاه است. چهل سال پیش (تقریباً) این نام و این دانشکده در ساختمانی دگر بود که کنون «تالار جونز»ش می‌نامند و دانشکده مطالعات خاور میانه است. به هر حال، ساختمان کنونی سه طبقه وسیع دارد که برجی ده طبقه بر آن قرار دارد. از لحاظ ارتفاع بلندترین ساختمان روستاست، ولی برج کلیولند در خوابگاهمان بر روی تپه‌ای است و لذا ارتفاعش از سطح دریا بیش‌تر.
دانشکده‌های ریاضی، فیزیک و زیست‌شناسی کتابخانه مشترکی دارند به نام «کتابخانه فاین» که دقیقاً زیر ساختمان‌های دانشکده ریاضی و فیزیک است. کتابخانه وسیعی است مملو از کتاب‌های گوناگون؛ کمیاب و نایاب! سری به آن‌جا زدیم و چشم حقیر را کتابی گرفت، که در زیر عکسش می‌بینید.



میان آن همه کتاب مردافکن و عجیب و غریب لابد برای سلیقه من این کتاب را خارج از قفسه‌ها نهاده بودند.
تفریحات آخر هفته
در آخرین روز هفته، هفته‌ای که رُسمان را اندرش کشانیدند، از جهت استراحت دیر صبح کردیم؛ اعنی تا حوالی ده صبح آسوده خفتیم. هانی را جستم که بر روی تور بود و قرار چاشت گذاردیم. در ابرمغازه «واوا» قدری شیرقهوه و قرصی کیک سیب ابتیاع نمودم و با همراهی هانی کنار ایستگاه قطار روستا مشغول شدیم. پیرو توصیه‌های اکید شب ماضی، ایمان را بیدار نکردیم تا به اندازه ریاضیدان‌های بزرگ بخسبد.

دیشب از «اتاق سرایدار» دو عدد دی.وی.دی. امانت گرفته بودیم و پس از صبحانه اوضاع را مناسب دیدیم که در اتاق تلویزیون به تماشای آن‌ها بپردازیم؛ ایمان را نیز یافته بودیم. در اتاق را گشودیم و کسی در آنجا نبود. اتاقی تاریک به ابعاد ده در ده متر (تقریباً) که تعدادی مبل در آن بود و یک تلویزیون سی و اندی اینچی و دستگاه‌های پخش فیلم و دی.وی.دی. و ... برای اینکه تاریکی اتاق مناسب تماشای فیلم بود، چراغ‌ها را روشن نکردیم. کنترل تلویزیون نبود و نتوانستیم به حالت ویدیو برویم. خلاصه از دانشجویی که در اتاق سرایدار بود، استمداد کردیم و برایمان درستش کرد؛ کنترل مدتی است که شکسته! به هر حال، نیم ساعتی از فیلم گذشته بود که تلفن همراه هانی زبان گشود. ساسان از ورای خط ما را از «ناهارصبحانه» مجانی خبر داد.

در «اتاق استراحت» خوابگاه قدیمی، مراسم غذاخوران مجانی برپا بود و همچون بعدازظهر دی، ساسان از محل زندگی خود که تقریباً خارج روستاست برای بهره بردن از آن به اینجا آمده بود، حال آنکه ما غافل از آنچه پشت گوشمان می‌گذرد، مشغول تماشای فیلم بودیم! خلاصه قوه «مفت خوری» (به معنای لغوی) ساسان را ستودیم و دعا کردیم خداوندگار سایه او را از سرمان کم مکند. عذای سبکی از روی مبزها برچیدیم و ساسانمان به «تالار پراکتور» دعوت کرد که نشسته فعل خوردن را صرف کنیم. وارد تالاری شدیم که اتفاقاً غذاخوری خوابگاه است و از فردا، روزی دو بار در آن اکل قوت خواهیم نمود. از فرط شباهت فوق‌العاده، اگر کسی خبرم می‌داد که مجموعه «هری پاتر» را در آنجا فیلم‌برداری کرده‌اند، قطعاً خود را ملامت می‌کردم که چرا چنین نکته‌ای را خویش درنیافته بودم. دورادور تالار عکس‌هایی از رؤسای پیشین بخش تحصیلات تکمیلی دانشگاهمان بود؛ در مرکز «اندرو فلمینگ وست» نخستین رئیس؛ در دو سویش «پراکتور» و «کلیولَند» قرار داشتند که یکی تالار به نامش بود و دیگری برج شهیر خوابگاه. نوشته‌ای بالای عکس «رئیس وست» قرار داشت به لاتین

NEC VOCEMINI MAGISTRI QVIA MAGISTER VESTER VNVS EST CHRISTVS

معنای تقریبی‌اش را می‌فهمیدم ولی از هرکه پرسیدم بیش از من نمی‌دانست. خلاصه پس از جستجو در گوگل، دانستم که آیه دهم از باب بیست و سوم انجیل متی است و یعنی
و نه خود را پیشوا بنامید (بنا به ترجمه‌ای فارسی: نگذارید شما را پیشوا بنامند)، که تنها پیشوایتان مسیح است.

خلاصه به همان اتاق قبلی بازگشتیم تا تماشای فیلم را از سر بگیریم، و خوشبختانه کسی آنجا نبود. ما نیز فیلم‌ها را تماشا کردیم، که در این حین هرازگاهی دانشجویی در را آرام می‌گشود و با دیدن ما وارد نمی‌شد؛ ما هم تقریباً کفرمان درآمده بود که چرا این‌ها داخل نمی‌آیند که با ما فیلم را ببینند. چقدر کم‌رو، مؤدب یا ...؟ بالاخره یکی از این‌ها وارد شد و به گوشه‌ای از اتاق رفت و کاغذی را برداشت و چیزی بر آن نوشت و بر دیوار نهاد. ما هم اندکی بعد فیلممان پایان یافت و پیش از خروج نگاهی به آن تخته روی دیوار انداختم: رزرو اتاق تلویزیون بود که هر کس زمان مورد نیاز خود را بر کاغذ نوشته و بر روی آن زده بود. دو کاغذ مربوط به امروز بود که یکی‌شان «مسابقه نهایی تنیس از تورنمت آزاد آمریکا» بود؛ ما به سرعت خارج شدیم و حتی نتوانستم ساعت آن‌ها را نگاه کنم. داشتم به آن سرک کشیدن‌های دانشجویان فکر می‌کردیم که به محض خروج دانشجویی از ایمان پرسید: «می‌دانی چه‌طور می‌شه این‌جا رو رزرو کرد؟» و ایمان با خونسردی پاسخ گفت: «باید روی تخته اون گوشه بنویسی!»
پیچش در ارائه
وقتی توی یک مملکت غریب بدانی که تا چند سال خانواده را نمی‌توانی دید، وقتی می‌بینی که چقدر تفاوت فرهنگی با مردمان «ینگه دنیا» داری، وقتی می‌دانی که فشار درس و زبان و ... پدرت را درخواهدآورد؛ و با این حال، وقت نمی‌کنی که «دچار غم غربت» بشوی (همان هوم‌سیک فرنگی‌ها)، آن موقع دوهزاری‌ات می‌افتد که این‌ها به صورت برنامه‌ریزی شده حتی اجازه فکر کردن را به تو نمی‌دهند. حتی به‌ات فرصت نمی‌دهند که فکر کنی به خانواده، چه برسد به مسائل جانبی. فقط شب‌ها چنین فرصتی دست دهد و آن هم به سبب خستگی کوتاه ماند.

چند روز است که صبح تا شام برایمان کلاس‌های گوناگون می‌گذارند، از زبان گرفته تا مسائل راجع به روادید و ... هر شب که می‌رسیدم اتاق، مثل جنازه می‌افتادم روی تخت، اما پریشب که افتادم روی تخت، یادم آمد که برای فردایش (اعنی دیروز) بایستی یک ارائه انجام بدهم و خوب مجبور شدم که بیدارتر بمانم. قضیه این بود که سر کلاس زبان بایستی برای بچه‌ها (که کمشان از رشته ما بودند) راجع به مطلبی از رشته عزیزمان پنج دقیقه افاضات می‌نمودیم. خلاصه درد زبان و ناهمرشته بودن و پنج دقیقه و فقدان نقطه‌قوت (!) و ...

یک مقدماتی راجع به «رمزنگاری» جستم که تنها دو نمونه احمقانه‌اش را که به ایشان یاد دهم برای اخرایشان؛ چراکه تنگی زمان مرا مجبور ساخت فراز همه مطالب تاریخی و ... را قلم بکشم. هنگام ارائه که ناچار روی تحته سیاه انجام شد، پس از پر شدن قسمتی از تخته به چپ رفتم و روی بخش چپ‌تر نگارش بنمودم. بعد از ارائه مختصرمان، بنابه روال کلاس، هر کسی راجع به اشکالات و نقاط قوت ارائه‌مان در صحبت گشود و در همین بساط دوستی گفت که «چرا پس از نوشتن روی تخته اول به چپ رفتی و نه به راست؟ و البته شاید این به خاطر خطتان باشد که از راست به چپ می‌نویسیدش!؟» حقیر نیز که در پیچش آدمیان ید طولایی دارم، بسیار مختصر پاسخش دادم که «خیر، به آن دلیل نیست!» گذشت و نوبت به خود معلم رسید و او نیز قدری سخن راند و باز اشارتی به همین نکته اخیر نمود. من هم که در این ۲۰ ثانیه اندکی فکر کرده بودم، از در خفونت وارد شدم و گفتم:‌
حالا که این طور شد، خوب است که نکته‌ای شما را تحفه دهم، برای دنیا و اخرایتان سود باشد؛ هنگام ارائه حتی‌الامکان نباید جلوی مخاطب قرار گرفت و پشت به او نبشته نگاشت که موجبات فقر «تماس چشمی» شود و منجر به افت کیفیت ارائه و ... و گفتم که زاویه شما طوری بود که من اگر در راست می‌نوشتم، شما حتی هنگام نوشتن من قادر به رؤیت نوشتار نمی‌بودید و لیکن این‌گونه که من کردم، ...

همگان داد تحسین سر دادند و از قوه تعقل و تجربه والای ارائه و تدریس این‌جانب سخن گفتند. یاد ایام دور افتادم که این و آن می‌پیچانیدیم، به اعلی درجته.
آغاز سفر
صبح یکشنبه به همراه خانواده راهی فرودگاه شدیم و با چمدان‌های تاخرخره‌پر قصد آغاز سفر کردیم. از ۶۴ کیلوگرم بار مجاز بساط من کم از کیلویی جا داشت هنوز و چه ناراحت شدم که ترازومان در خانه دقت کافی را نداشته! پروازمان از تهران به لندن با حدود ۳ ساعت تأخیر انجام شد که البته ۲ ساعتش را دست‌کم، درون طیاره انتظار کشیدیم. پرواز بعدی‌مان که از لندن بود به نیوآرک نیز با ساعتی تأخیر انجام شد. واقعاً این فرودگاه هیثرو در لندن (که گفته می‌شود پرترردترین فرودگاه آدمیان است) چه بزرگ است. اما روال‌های بازرسی فوق‌العاده‌شان به نظرم نادقیق، ناکافی و بی‌ارزش بود؛ تنها وقت‌گیر بود و فکر نمی‌کنم جلو کار ناشایست خلافکاران حرفه‌ای را بتواند بگیرد. جالب آن‌که از یکی از عوامل فرودگاه درباره مسجد پرسیدیم و نشانمان داد؛ جایتان خالی، نمازخانه‌ای بسیار عالی بود.
در فرودگاه مقصد، بسیار خسته بودیم و هنگام بازرسی گذرنامه ما را به اتاقکی بردند که انصافاً کارمان بسیار کم‌تر از حد تصور به طول انجامید: نفری حدود ۱۰ دقیقه و در آن‌جا بودیم که شنیدیم ۴۰ چمدان به مقصد نرسیده است و با توجه به قوانین معرّف مورفی و عوامل محیطی دیگر، دوستان مطمئن بودند که تمامی چمدان‌های ما جزو نرسیده‌ها خواهند بود؛ لیکن همگی رسیده بودند و حتی بدون بازرسی گمرکی راه را ادامه دادیم. محمد محمودی و ساسان امینی به استقبالمان آمده بودند. وَنی کرایه کردیم و به سوی شهر سکنایمان پیش رفتیم: پرینستون در ولایت نیوجرسی. امن‌ترین شهر (بخوانید دهات) در این ایالت (که گفته می‌شود بسیار ناامن است) و محلی که پیرمردها و پیرزن‌ها برای زندگی آرام برمی‌گزینند.

حوالی ۳ صبح به پرینستون رسیدیم و به بخش نگهبانی زنگ زدیم تا در اتاق‌ها را برایمان باز کند؛ اندکی بعد مردی، که واضح بود دقایقی پیش توسط عده‌ای مزاحم از خواب ناز درآمده، آمد و کلیدهامان را تحویل داد. قدری با محیط آشنا شدیم و مثلاً عزم خسبیدن نمودیم. اما حقیر که نتوانست به این مهم دست یابد!

دوشنبه در این دیار روز کارگر (!) بود، و از تمامی یکشنبه‌های سال تعطیل‌تر. زین‌رو تنها چرخی در شهر زدیم و لختی هم مزاحم محمد شدیم. با دو خانواده ایرانی نیز در این‌جا آشنا شدیم که هر دو در کسوت فیزیکیونند، یکی البته از نوع سماوی‌اش به گمانم.

نکته جالب اینکه در این‌جا قبله به سوی شمال شرقی است و مسیرش تا کعبه از قطب شمال می‌گذرد؛ جل الخالق و ... قدری دقت کنید که در تهران ما، تقریباً ۱۸۰ درجه تفاوت وجود دارد و این یعنی ما دقیقاً به روی سوی دیگر کعبه نماز می‌خوانیم در این‌جا. دیگر این‌که هر آن‌کس که ایرانی در این دیار است (با قدری اغراق البته) را ایمان می‌شناسد، هر چند که ایرانیان این‌جا هنوز نشناسندش و البته حقیر هر جایی را و هر مجسمه‌ای را؛ در چند ساعت آخر، سعی کردم که کم‌تر صحبت کنم که کم‌تر به‌ام گیر داده بشود.

در روز اخیر به خاطر الطاف ایرانیان حاضر، به ندرت مجبور شده‌ام که از زبان بین‌المللی (بهتر است بگویم زبان بومی !) استفاده کنم. و انصافاً کلی جا را به ما نشان دادند. دستشان درد نکند.

دیگر این‌که طبیعت در این دهات بسیار دلچسب است، لااقل برای اندک روزی. هوا خوب و زمین سبز است. گربه‌های این دهات را سنجاب می‌نامند؛ اعنی تعدادشان از اهالی ذی‌شعور شهر چه‌بسا که بیشتر باشد. فندق (یا بلوطی) را که می‌خورند، گاه در زمین چال می‌کنند، عین فیلم‌های تلویزیون! آن شب که رسیدیم، نزدیک خوابگاه ایمانمان بگفت: «عجب گوزن بزرگی!» ما نیز برگشتیم تا مجسمه مدنظرش را ببینیم و تقریباً دیدیم در آن تاریکی، که ناگاه جنبید و رفت؛ گوزنی زنده بود!

پ.ن. یادداشت‌هایم را گم کرده‌ام و لذا بسیار جا افتاد و در نوشتنش تعجیل شد و نتیجه‌اش حتی در دید خودم نامطبوع! بسیار نامرتب.
پ.ن. تغییر رسم‌الخط (که از چشم تیزبین ظریفان نمی‌ماند) به سبب دسترسی به نسخه جدید «دستور خط فارسی» است که یافتمش و در چپ به پیوندش اشارت نمودم. گرچه در همه موارد مورد پسندم نیست، لیک به جهت حفظ چهره خط بایستی از او تبعیت کرد.