دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
فرقه استقبالیه و ...
امروز که داشتم فکر می‌کردم، متوجه شدم که ما کم‌کم داشتیم یک تیم استقبال (و بدرقه) موفق و منسجم را تشکیل می‌دادیم. پنج-شش بار امسال رفتیم و دوستان را راهی کردیم با آرزوی سفری خوش؛ ویا آنان را که آمده بودند تبریک و خوشامد گفتیم. سخت است سخن راندن از ماحصل این آمدوشدها، لیکن دست‌کم خاطره‌ای شد و بهجت احوالی، تجربه‌ای بود و (شاید سر)مشقی. جالب آنکه چند ساعتی مانده به واقعه‌ای چنان، نامه‌های الکترونیکی و پیامهای کوتاه، خود برنامه را مرتب می‌کرد و به‌گونه‌ای خودجوش همه چیز شکل می‌گرفت. در این ایام از عزیمت عزیزی ناراحت نبودیم، بل هماره موجبات شادمانی‌مان می‌گشت بدرقه‌ها. لیک در مرتبه آخِر اوضاع کاملا دگرگون بود: نمی‌دانستیم شاد باشیم یا مراتب ناخرسندی خود را به گوش مسئولین برسانیم.

بامداد امروز کثیری از دوستان راهی کانادا (ظریفی گفته که به‌زودی تغییر نامش دهند به «پارسی‌کولا») شدند از بهر تحصیل. گروهی به تورنتو رفتند و دسته‌ای هم به واترلو. میانشان دو نفر از دوستان قدیمی من بودند، دوستانی که پنج سال لااقل با هم دوست و رفیق و آشنا هستیم. یکی‌شان البته دوست اَقْدَم (اعنی قدیمی‌تر) است؛ در بدو ورودمان به سمپاد، ما را که شروع به راهنمایی کردند در نظام محترم آموزشی این ملک (یعنی در مقطع غیرمتوسطه)، هم‌نیمکتی بودیم! به سال که حساب کنیم می‌شود ۱۱ سال، بیش از نیمی از عمر حقیر؛ ولی دقیق‌تر که باشیم می‌شود یک عمر. چقدر کارها که با هم کردیم، چه شیطنتهایی، چه و چه ... و به یکباره اینچنین ... بعضیها ما را دوقلو می‌خواندند. حتی تا همین اواخر بعض دوستان که یکی را می‌دیدند، جهت جویا شدن احوال دیگری، مسئلت می‌فرمودند که «اون یکی‌تون کو؟؟»

دست سرنوشت کارهایی می‌کند که باورش سخته برای من نوعی! حالا احتمالاً تا چند سالی یکدیگر را نبینیم درست؛ حکمی با این پیشرفت فناوری و ادوات فوق پیشرفته صوتی و تصویری، یک کارهایی بشود کرد، ولی دیدن، گپ زدن، همفکری کردن و ... فکر کنم تا مدتها نباشد و ...

انشاءالله هرجایی که هستند و هر کاری که می‌کنند، موفق باشند و کارهاشان هم بهترین کارها باشد. به امید دیدار مجدد در شرایطی بس بهتر.
روادید
گذشته از ماجرای گزینش دانشگاه که بسیار جالب است، حکایت روادیدستانی‌مان سخت خواندنی است.

ابتدا تاریخچه‌ای گویم: حقیر سال دگر حسب فرصت دست‌داده قصد کرده بود که پیش از درآمدن به کسوت دکتری (با اغماض از دکتری افتخاری که از افاضات برخی دوستان گرام است)، ولایات متحده را ویزیت کند و حتی‌الامکان دردش درمان! شرکت نسبتاً نوپا لیکن نیکبخت گوگل، نام مبارکمان را از کاغذهای باطله جسته بود و دعوتمان کرده بود به صرف چند وعده نهار و شام؛ به خیال خودش می‌خواست مغزمان را فراری دهد یا دست‌کم تحفه‌ای دهیمش که لَختی بدان خوش باشد. حضرتمان پیرو حکمت عملیه «مفت باشد، کوفت باشد» لبیک گفت.
ما نیز که از سعادت داشتن سفارت فخیمه دولت متبوعش بیست و چند سالی است محرومیم! با تعدادی از هم‌دعوتیان برگ سفر تهیه دیدیم و البته وقت بسیار تنگ بود و امتحانات خرداد مزید بر علت شد که برنامه سفرمان شکننده بُوَد. ماجراها پیش آمد که در سه گروه رفتیم به مملکت قبرس و طلب روادید گردشگری نمودیم. مگر دو نفرمان بر سینه الباقی دست رد زدند و با اردنگ از سفارتمان بیرون کردند (قدری اغراق بهر خوشامد خواننده حلال است گویا). مرا بگفت جرمت جوانی است و تجرد! لذا در بازگشت ایادی‌مان بر ارجُل سخت پیشی گرفته بود و در آن سفر نبودِ همراه مرا بسیار آزرد.

پس امسال که حضرت والا قصد ستاندن روادید بکرد، برغم اعتمادبه‌نفس فزاینده‌اش قدری بر خود ترس می‌نمود که وی را سابقه‌دار یابند و بی‌بهانه پرونده‌اش زیر بغل نهند. در تصمیم‌گیری اینکه به کدامین مملکت رویم در طلبش، هرچیزی مگر عقل دخیل بود؛ قرار شد که به همان جزیره سنه ماضی روم. از آن خراب‌شده که به ذائقه‌ام جز اندکی نداشت، رفتم و بدین جهت هیچ خوش نگذشت؛ جایتان خالی. به سفارت که رفتیم بیش از سه جین ایرانی طالب بودیم و نه همه طالب. همه‌مان طالب روادید بودیم لیکن بعضی از بهر سیاحت. خلاصه اینکه حقیر اولین مصاحبه‌شونده روز بودم و کنسول (که به تازگی شنیده‌ام در فارسی رایزنش می‌نامند) ده-پانزده دقیقه‌ای با ما رای زد و از تقریباً همه چیز پرسید، مگر راجع به شغل پدرجد ناصرالدین شاه قجر! آخرالامر گفتم که اگر نتیجه بررسیهای سازمانهای اطلاعاتی‌مان مثبت باشد روادیدت می‌دهیم. در ضمن مرا گفت که این بررسیها حدود ۳ هفته به طول می‌انجامد. شرح واقعه را به گروهی در یاهو ارسال کرده‌ام.

خوشحال به وطن بازگشتیم و منتظر. دوستی را سه روزه کار تمام شد. دیگری را یک هفته طول کشید. مرا یک ماه و نیم. خلاصه گذرنامه‌مان را به آشنایی دادیم که مهرش کند از برایمان در قبرس. شعله خصومتهای منطقه نیز زبانه‌تر کشیده بود و تبدیل شده بود به جنگ. امریکاییهای مقیم لبنان از آنجا فرار کرده بودند به قبرس تا سوی خانه‌شان روند. سفارت متبوعشان تمام هم و غم خود را در خدمت‌رسانی به ایشان نهاده بود که حق بود البته. آشنای ما را گفت که برو ماه دیگر بیا برای ممهور نمودن گذرنامه!! از این طرف التماس و از آن سو اجتناب؛ و ... خداوندگارمان خواست که کارمان ساعت ۱۰:۳۰ شب شنبه (دو هفته بعد) انجام شد.

چنین شد که روادیدی ستاندیم بهر تحصیل دانش. هفته‌ پیش دو پیشامد غریب موجب بازگشت وضعیت فوق‌العاده به منزل شد: ممانعت از ورود ۲۰-۳۰ ایرانی روادید ستانده به مقصدمان و دیگری شرایط ویژه فرودگاه هیثرو در لندن. فعلاً که هر دو مورد کمرنگ شده است و خیال ما سبکتر.
انگیزه
کم از ثلث ماهی دگر، رخت سفر بسته، راهی دیاری خواهم شد که ندیدمش هرگز، مگر در اندی فیلم هالیوودی و قدری گزارش خبری. دیاری که بسیار مردمان مهد فرهنگش می‌دانند و من شاید مرکز دانش امروزی؛ و نه حتی مهد دانش. که نیک می‌دانیم چند صد سال پیش، اوضاعش دگرگون بود؛ چنانکه کسی نمی‌توانست چنین آینده‌ای برایش متصور باشد.

وطن من ایران است: مهد فرهنگ و تمدن، مهد دانش و ارزش (!) و با سکنای چند سال آینده‌ام چه بسیار فاصله دارد؛ چه به لحاظ جغرافیایی و چه ... موقتاً بدانجا می‌روم نه برای زندگی. آدمی تنها در خانه‌اش می‌تواند بزید و من در آنجا تنها مهمان خواهم بود. مهمانی ناخوانده (!) که نه میزبان و نه مهیمان خیلی از آن مهمانی خوشایند نیستند. مهمانی‌ام اندکی طولانی خواهد بود، به سبب آنچه خود نیک می‌دانی. چند سالی باید تحصیل دانش کنم، دانش غربی. تا در بازگشت بتوانم با تجربه‌ام تصویر کنم آنچه را دیدم و آموختم و «گر سود دهد» بساطی مشابهش در خانه بگسترانم.

آری ... چنین است انگیزه سفر. می‌نگارم که فراموشم نشود؛ انشاءالله.
آزمون
این «فرسته» تنها از جهت آزمودن امکانات بلاگر به وجود آمده و هیچ بار مفهومی دیگری ندارد!