دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
دی.سی.
خوب، خدا را شکر، مشکل خاصی پیش نیامد در تحویل گرفتن ماشین؛ صحیح‌تر که گویم به غیر از آن که هزینه‌اش بیش از حد تصور شد و آن که برای امنیت و تضمین پرداخت مبلغی ودیعه گذاردیم و آن که او که پی ما آمده بود، راه را گم کرد و ... یک شورلت آویو آلبالویی گرفتیم که خیلی شیک بود؛ پلاکش هم کلی باحال بود. اما با این همه کلاس، قفل مرکزی نداشت. عکس‌های سفر رو گذاشته‌ام اینجا برای ملاحظه دوستان و آشنایان.

بالاخره پیش از فجر بیست و دوم کانون نخست سنه او. شش، سوار بر اطل اجاره‌ای به سوی پاتخت ینگه‌دنیا می‌شویم؛ به سمت واشنگتن از ولایت دی.سی.؛ دی.سی. ولایت نیست، چراکه نظام فدرال نباید تحت اداره یک ولایت باشد و امثال این براهین. کلی نقشه و مسیر و این‌ها به مدد گوگل جمع کرده بودیم. پروژه‌ای را کلید زدیم که معروف شد با اسم رمز «لَوانتوغ» که به فرنگی یعنی «ماجراجویی». برای جذابیت بیشتر اولین بار بود که در این مملکت (بهتر است بگویم خارج از وطن) رانندگی می‌کردیم و با راهها آشنا نبودیم و راه نسبتاً دوری را برگزیدیم و ... اما چرخ و فلک برای هیجان‌انگیزتر شدن ماجرا، اوضاع جوی را انگولک بنمودند. انتخابمان آدینه را برای سفر، از آن جهت بود که پیش‌بینی هواشناسی می‌گفت به غیر از جمعه هر روز این هفته بارانی است؛ اما ورق برگشت و جمعه بارانی گرفتن گرفت.

یک خرده گیج زدیم توی جاده‌ها و بالاخره جهتمان درست شد. قرار بود صلات وسطی را در شهر «نیوآرک» از ولایت دلاور بخوانیم. خروج از مسیر اصلی همان و گم شدن همان! هر چه کردیم نشد که بجوریم مسجد مورد نظر را، و از ترس بر آمدن خور و دمیدن صبح، در فقدان قطب‌نما و آب و ...، تیمماً چهار مرتبه، دوگانه صبح را مختلف‌الجهت عمل نمودیم. از این‌جا به بعد سفر، هانی نشست پشت رول و من هم شدم ناوبر عملیات. هر جور بود، انداختیم تو اتوبان بین‌الولایاتی ۹۵ به سمت جنوب. توضیحات بیشتر راجع به نظام راه‌های این مملکت به همراه عوامل اختلال در ناوبری و غیره در فرسته‌ای دگر می‌آید؛ انشاءالله.

بعد از اینکه به واشنگتن رسیدیم، خیلی راحت دفتر را جستیم. دفتر حفاظت منافع ایران یک بخش کوچکی از سفارت پاکستان است. از درب کوچکی وارد بخش کنسولی‌اش شدیم و نوبتی گرفتیم و فرم‌ها را پر کردیم و منتظر. هیچ اثری از حفاظت دفتر حفاظت از منافع ندیدیم؛ نه پلیسی، نه پاسبانی و ... در نقطه مقابل سفارت دولت فخیمه در بلاد دگر که دیده‌ایم ... البته من سفارت ایران به دو سه کشور دیگر نیز دیده‌ام و آن‌ها هم خیلی تفاوت نمی‌کرده‌اند از لحاظ امنیتی. ده صبح بود که مدارک را تحویل دادیم. دل‌ضعفه را در پیتزا رومئو سامانی دادیم و حدود ۲ بعدازظهر تحویل گرفتیم جوازهای تمدید شده را. دمشان گرم بیشتر از پنج سال تمدید کرده‌اند! جالب این‌جا بود که توی دفتر، ایرانی‌ها رفتارشان خیلی ایرانی نبود و نسبتاً مؤدب نشسته بودند و آرام منتظر انجام شدن امورات خود بودند؛ البته هر از گاهی ... و شبکه خبر صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم داشت در مورد به نتیجه نرسیدن شورای امنیت من‌باب قطع‌نامه راپورت می‌داد و تفسیر در می‌نمود.

سوار اطل شدیم و زدیم به سمت مرکز شهر. جایی که وزارت‌خانه‌ها و سنا و مجلس نمایندگان و کاخ سفید و غیره قرار دارند. با کلی چانه زدن با نگهبان‌های دبیرستان جفرسون، توانستیم مرکب را در پارکینگ مدرسه ببندیم و برویم گردش. حسابی باران می‌آمد. ما هم رفتیم که عمارات مزبور نظری بینداختیم. عکس زیر ما را جلوی کنگره نشان می‌دهد. احتمالاً این تصویر را به کرات مشاهده کرده‌اید و خوب حکماً همه می‌دانستید که این تصویر مربوط به کاخ سفید، عمارت امارت ولایات متحده نیست! بل کنگره است که شامل سنا و مجلس می‌شود. کتابخانه کنگره، که یکی از مشهورترین مکاتب دنیاست، پشت این بنا قرار داره که به علت ضیق وقت ملاحظه ننمودیمش. انتهای یادمان واشنگتن، سیخی که کمی آن طرف‌تر (کم‌تر از یک کیلومتر) افراشته شده از این فاصله دیده نمی‌شود و در مه فرو رفته! دو یا سه ساعتی گشت می‌زنیم و به سان موش‌های آب‌کشیده برمی‌گردیم و به مقصد بالتیمور افسار اسبمان می‌کشیم. پیدا کردن مسیر نسبتاً ساده است، لیکن سنگینی ترافیک موجب اتلاف وقت.



بالتیمور، بزرگ‌ترین شهر ولایت مری‌لند، که طبق معمول مرکز ولایت نیست، مقر دانشگاه مشهور جانز هاپکینز است. همان مؤسسه‌ای که هر روزه بخش مهمی از اخبار پزشکی سیمای وطنی را تأمین می‌کند: «پِژوهشگران دانشگاه جانز هاپکینز به تازگی دریافته‌اند ...» که از تأثیر چیپس پیاز جعفری بر نحوه پیشبرد پروژه‌های راه‌سازی مربوط به مسابقات علمی بین‌المللی گرفته تا ... همه چیز کشف می‌کنند. به همراهی دو تن از دوستان شامی نوش جان کردیم. جایتان خالی، در بالتیمور هم گم شدیم ولی احدی در خیابان نبود که سؤالی ناقابل روانه‌اش کنیم تا شخصی را در پمپ بنزین جستیم. بالتیمور به شهر مردگان می‌ماند، و قابل پیش‌بینی که همه می‌گفتند از بعضی محله‌هایش باید برحذر بود و ... گویند که از این جهات ترنتونی بزرگ است؛ ترنتون مرکز ولایت متبوع ماست که آقا ساسان امینی توصیه می‌کند اگر بدانجا رفتید، اکیداً پیش از تاریکی هوا خارج شوید. خلاصه پس از صرف شام، ترک آن شهر و دوستان گفتیم. در راه بار دیگر گم گشتیم، و آخرالامر به ترنتون داخل شدیم به اشتباه. آن‌گاه تنها حدس می‌زدیم از روی شواهد، ولی پس از مراجعت کامل به خوابگاه و بازگشت کامل مشاعر بررسی کردیم و تأیید بشد.

دوی بامداد به منزل رسیدیم و بساط گسترانیدیم و قدری استراحت نموده و اطل را برای عودت نزد بنگاهدار بردم. در راه بازگشت، تنها به این فکر می‌کردم که «مأموریت انجام شد!» عجب ماجرایی و ماجراجویی پرمخاطره‌ای!
نظر:
Blogger Salman گفت ...
عجب حالی کردیا

Blogger Daniel گفت ...
جالب بود

Blogger Mohsen Saboorian گفت ...
بابا شما که تا اونجا رفتین، یه تحصنی، شعاری، خودسوزی‌ای ...
ما اینجا تحریم می‌شیم شما حالشو می‌برین :D

Blogger حسین گفت ...
چرا به ذهن خودمون نرسید؟!
بابا، این قدر کار داشتیم و بدوبدو، که اصلاً این چیزها به فکرمون نمی‌رسید. یک بارونی هم می‌اومد که اصلاً حال تحصن رو از بین می‌برد. تازه تعطیلات بود و کسی هم اونجا نبود از مسئولین :دی
از این‌ها گذشته، اون روز که ما اون‌جا بودیم، جمعه بود، قرار بود رأی‌گیری کنند، ولی نکردند؛ فردایش که در خواب بعد از سفر بودیم، تصویب شد!

Blogger tavakol گفت ...
سلام داش حسین!
چه خبر .
خوش باسید.
مگه این 27 سال تحریم نبودیم ؟مرغابی را از آب میترسانند؟
همیشه هم بخاطر منافع بیشمار اقتصادی شان دست از پا درازتر با کمال پررویی و بقول معروف اون همشهری ما از عقب میزنند و از جلوبرآمدگی هم میکنند . یا علی

Blogger علیرضا گفت ...
agha ye chize jaleb,
ma ham tooye tatilat ye chevy avio rent kardim, va hame chish khoob bood ella inke ghofle markazi nadasht. taaze shishe hash ham barghi naboodan!!!!!!!
be ma ke tailat kheili hal dad, ishalla be shoma ham khosh gozashte. :)