چند روز پیش، والاحضرت را، بدان سبب که تا قریب صبح صادق مشغول کار و تلاش بوده، خستگی بهشد مستولی گشته بود. لیکن ناچار بایستی برای کاری به دانشکده میرفت و تا شب آنجا گذران عمر مینمود. اندکی از نیمروز بگذشته و چاشت از دست رفته؛ تنها راهحل آن بود که سر راه، در بقالی معرف حضور، خوراکی ابتیاع دیده و از آن تا شب به حرب جوع و منام شدن. لباسی بر تن کردهام و در راه بقالیام. در آن سرما به سختی میکوشم که به وسوسه خواب پاسخ مثبت ندهم.
به بقالی، سفارش میدهم طعام را و جهت تسویه حساب به صندوق میروم. چشمانم نیمهبازست هنوز. کارتم را درون دستگاه میکشم و رمزی وارد میکنم. فرآیند
تأیید رمز به درازا میکشد و با بیحوصلگی کارتم را آماده میکنم برای تکرار. در همین اثنا، صندوقدار محترم، جملهای تکلم میکند و من که سرعت پردازشم نزدیک صفر رسیده، حرفش را به این معنا میگیرم که «این کارت رو قبول نمیکنیم». در عین حال، دارم پردازش میکنم جملهاش را و دارم سعی میکنم که عصبانی بشوم که این کارت را دی استعمال کردهام در همین دستگاه. صندوقدار اشاره میکند به کارتم و در همین لحظه من هم پردازش جملهاش را تمام کردهام و هم مطلبی دیگر را ملتفت شدهام؛ عین آکتورهای توی فیلمهای سینمایی. کارت دانشجوییام را به جای کارت اعتباری در دستگاه لغزانیدهام.
فشار خواب چه میکند با عقل سلیم حضرت هوشیار؛ وای به حال مردمان عادی و ...