
ادامه حکایت شیرین اخذ تصدیق از اجنبی در اینجا میآید.
فرمها پر کردیم و چنان که مسبوق به سابقه است در این دیار، نام مبارک جا نگرفت در محل مربوطه و بعدتر فهمیدم که رایانههاشان نیز تاب نمیآرود اسم حقیر را. به صفی ایستادیم تا یکی مدارکمان را «بهاصطلاح-بررسی» کرد. آن کاغذهایی که با اعلیدرجه وسواس گرد آمده بود بر اساس کلی قانون عجیب و غریب، آنگاه چون برق و باد، سرسری و دودری، بررسی شدند و ... خرده حرفی زدیم با باجهدار مربوطه و عکسی و پول زوری، و چیزکیمان دادند که میشد بدان پشت رول نشست، بشرائطها که البته خدا نصیب هیچ ذیالحیاتی نکند! از خاطر همین بود که ترجمه انداخته بودیم زیر تصدیق وطنی که این مرحله را به سان بازیهای رایانهای با رمز رد کنیم. رفتیم برای قدم بعد. آزمون چشم را دادیم و هانی آزمون آییننامه را آغاز کرد؛ پشت رایانههای عهد دقیانوس (یا عتیق، نمیدانم). بعد نوبت مرا آمد، خوب بساط هانی به دستم بود، درست هم درس نخوانده بودم، اندیشیدم صبر شاید و نگاهکی بیندازم به یادداشتهایم: آن همه عدد عجیب و غریب. ثلث ساعتی دگر هانی برون شد. بهبه، از بخت خوش ما، سیستم رایانهایشان کلا ورپکیده است، به صورت یکپارچه در سراسر ولایت فخیمه. به هانی میگویند که حتی نمیتوان نمرهاش را از سیستم دریافت کرد که قبول و ردیاش احراز گردد برایشان. آقا برای ما دو تا انتخاب را ترسیم میکند: آن که صبر کنیم تا سیستم درست شود، یا اینکه صبر نکنیم. تا آن هنگام به قوه غیبگویی مردمان این خطه واقف نبودم درست! ما هم که ... صبر میکنیم. فرصت را مغتنم شمرده به دنبال تهیه پول نقد میشویم. در این اداره، بر عکس
بقالی سر راه دانشگاه (ادق این که بگویم «
پردیس دانشگاه») و پمپ بنزین و ...، تنها پول نقد است که سخن میگوید و کارتهای اعتباری هیچ اعتباری ندارند! ما هم هرچه نقد به دست و بالمان بود، بار نخست پیاده شدیم. یکی دو ساعتی معطل میشویم، و بالاخره سیستم راه میافتد؛ نخیر، تاتی تاتی میکند. من امتحان میدهم و هانی بقیه کارها را پی میگیرد. مردی پشت باجه مدارکش را بررسی میکند و کارش راه میافتد؛ فقط تحویل گرفتن مطلوب مانده. من هم ناپلئونی رد میشوم از سد آزمون، از بس سؤال مزخرف پرسید که بعضیهایش حتی در کتاب آییننامه هم نیست. میزان الکل موجود در آن تلخوش (همان
امالخبائث صوفی) و دیگران را البته درست جواب دادم، با اینکه نمیدانم هر کدامشان چیست، ولی از فرط ساده بودن سؤال ...!!
قبول شدم خدا را شکر؛ میروم که مرد پشت باجه کارم را انجام دهد که خانمی (که معلوم میشود بعدها رئیس آقاست) میآید و میگوید که کار من را خود انجام دهد؛ من هم که از همه جا بیخبر، نمیدانم فرقش را. میآید و بعض مدارکم را نگاه میکند و هر از گاهی از من سؤال. اما هر چه من میپرسم با بیمیلی چیزی میگوید (خیلی خلاصه) که من نمیفهمم؛ بعض اوقات هم هیچ. بعد از مدتی میبینم که گواهینامه حقیر را برعکس گرفته و بدجوری نگاه میکند. من را گویی، فکری شدهام کار خفنی میکند که ما روستاییان، فهمان نمیشود. نگو که بله ...
پس از چند دقیقه تحقیق و تفحص، علیاحضرت به این نتیجه میرسند که بنده باید امتحان شهر بدهم. نخوه وصول به این نتیجه را جویا میشوم که میگوید «این گواهینامه معتبر نیست، تقلبی است؛ نگفته که میتوانی رانندگی کنی!» میگویم «چه؟!؟» با حالتی ویژه میآید که «همین که گفتم». کاردم زنید، خون برون نشود. به نظرش ترجمه مال گواهینامه نیست (دیلماج بیچاره خوب که آنجا نبود، والا آمار خودکشی از افسردگی و سرخوردگی شغلی شاید ...). گویمش «یعنی چه؟» یعنی جدا درک نمیکنم راجع به چه حرف میزند!! میگویم که این آقا بلد است و کار دوستم را راه انداخته است. مرد بیچاره را پرسد که چه طور فهمش شده تصدیق ما واقعی است، او هم من من میکند و ... بعد چیزهایی بهاش میگوید، تازه میفهمم قضیه از کجا آب میخورد. پشت این تصدیق ما چهار تا توضیح نوشته شده است؛ خانم پشت تصدیقمان ولی سه تا بخش را شناسایی کرده. طرف «چهار» فارسی را به جای سه فرنگی گرفته و از بالا به پایین و اینها میخواند. من هر چه قصد روشنگری دارم، رخصت نمیدهد. میگوید «باید همین الان فوری امتحان شهر بدهی!!» چقدر منطقیه حرفش؛ خیلی هم متین. میگوید: «ماشین داری؟» میگویم «نه». آخر اینجا برای امتحان شهر باید خودت ماشین ببری. بعد یک چیزی میگوید که نمیفهمم و میرود. از اینکه اتلش را میآورد و این سمت پارک میکند، میفهمم که ... تو این مدت که نیست، یک کمی به آقا غر میزنم و میفهمم که خانم رئیسند! چه آشی بشود ... آقا کتابی دارد، ایران را در آن میجورد، عکس گواهینامه ایران آنجاست، و چه شبیه مال ماست خوب. ولی باید خانم بررسی کند پرونده را؛ ایشان هم که ...
خلاصه برمیگردند خانم. دوباره شروع میکند که شروع میکنم به خفنکاری. دستمال قدرت را میبندم و عسل بامزی و اسفناج پاپای رو میدهم بالا: خیلی مؤدبانه میگویم: «اجازه میدهید که توضیح بدهم؟» یک جور بدی میگوید: «بنال». من هم حسب باریابی به خدمت علیاحضرت شروع میکنم که «اولاً فارسی راست به چپه، دوماً که عددهای ما با شما فرق دارد. سوماً ...» انگار که تا حالا هیچکس این قدر مسخره بهاش دروغ نگفته باشد، با تعجب من را نگاه میکند. نمیدانم دقیقاً چه واژههایی را برای دیوانگی من در ذهنش استفاده میکند، ولی من ادامه میدهم و بالاخره کارت برنده را رو میکنم. «این را میبینی، این شماره تصدیقمه، ببین اینجا تو ترجمه نوشته. ببین این چنده و چنده و ...» شاخ در آورده؛ انگاری که شعبده میکنم. میگویم «حالا ببین این ۳ و اون ۳ چقدر به هم شبیهند! چه نتیجهای میگیری؟ اینها یکیاند!» باورش نمیشه!!
من ساده را بگو که فکر میکنم قضیه حل شده. نگو خانم هم برگ برنده داره به زعم خودش: «این گواهینامه اصلیت نیست. المثنی است.» بهفرض که باشه، به اون چه آخه!؟ ولی نیست جداً. میگم «چرا چنین میگویی؟» میگوید «اینجا نوشته ...»
بله، دست گل مترجم را میبینم که البته با ضریب هوشی طرف دست به دست هم دادهاند که زجرم دهند. زیر گواهینامه محلی است که در آن مینویسند که این گواهینامه المثنی است و شماره قبلیاش این بوده. ولی خوب اولش مثل یک فرم پرنشده و امضانشده است. کلی زحمت کشیدم که توانستم اثری از فهم این موضوع در ذهن مأمور مورد نظر پدیدار کنم.
خلاصه این ماجرا اینقدر اعصابمان خرد کرد که هنگام عکس گرفتن برای گواهینامه هیچ نمیفهمیدم و یک عکس درپیتی گرفتم. حالا تو آن شرایط که ما دوباره یک فرمی را پر کردیم، خانمی که پشت باجه نشسته یک چیزی میگوید که من نمیفهمم؛ زمینه ماجرا این که داشت با همکارش مزخرف میگفت و میخندید، بعد نوبت من که شد یک نگاهی به فرمهای من انداخت و یه چیز غریبی گفت! میشنیدم که «ارگت رو میخواهی چه کار کنی؟» چون خیلی بیربط بود، یک چند بار استعلام کردم، او هم جملهاش تکرار میکرد و میخندید. بهش گفتم: «بابا من نمیفهمم تو چی میگی، مثل آدم حرف بزن فهمم شود.» گفت «اگر مُردی، وصیتی چیزی کردی؟!» گفتم «به تو چه؟!» بعدترش که فکر کردم، دیدم میگفته که «میخواهی روی گواهینامهات بنویسیم که اگر (خدای نکرده) مرد، حاضره اعضاش رو اهدا کنه! ...» چه غلطها؟! با همه این اوصاف پولی دادیم و تصدیقمان گرفتیم. چه حالی میداد، بعد از آن همه دردسر!!!
راستی شنیدم والت مسائل خالهزنک هم که میشوی و برای ما آرزوی شفای عاجل می کنی. عزیز من پاچه ها رو بالا بزن برای دفع سم «چسروشنفکری» کاری بکن.