دراز مدتی است که این صفحات بروز نشدهاند. فکری نشوید که مطلبی به کیسهام نیست که اینجا نهم. خیر؛ این قدر در این یک ماه اتفاقات عجیب و غریب بر حضرتمان برفت، که نگارشش عمری دراز میخواهد و خواندنش عطلتی گزاف. اما سبب نانوشتن این نبود، بل جدای بهانه ضیق وقت، احوالاتی که بر ما میگذشت در این پاره زمان را، سخت است نگارش نمودن و سختتر فهم کردن!
اواخر ماه مبارک رمضان، اندکی درک نمودم برکتش را. در آن دهه نهایی، هر چه از پروردگار طلب مینمودیم، در حد فهم بنده جایزالخطا، اجابت مینمود و بر سفره رزقش حاضر میبود. چه خوش بود که پس از رحلتش، انگار عصای شعبدهبازی خود را بجنبانیدم و هیچ اثر نمیافتاد؛ حال آنکه لختی پیش چه و چه میکرد! باور کردنی نبود. توکل بر خدا، امیدوارم که تحفهای نکو درخواست کرده باشم در آن ایام (یا بهتر بگویم «لیالی») مستی. به یکباره از خواب خوش مستی هوشیار گشتیم و به
«کالیفورنیا» ندانستیم که عید چگونه بر ما بیامد. یک عید طلبمان برای سال دگر که خداوندگارمان دوبرابر عید بسازد؛ انشاءالله.

در هفته
«تنفس خزان» به ناگه نازنینی آمد و پس از دو سه ساعت آشنایی، عزم میهمان شدن در منزلش به
«بوستونِ ماساچوست» نمودیم؛ جهت مزید اطلاع، فاصلهمان بیش از ۴۰۰ کیلومتر است. دو شبی مزاحم بنده خدا شدیم، ولی انصافاً آدمی بدین نیکی را در این روزگار چگونه تا به حال آشنا نشده بودم؛ بس عجب است!
فقط خدا میداند، دفعه دگر کی شود که در این نگارخانه مطلبی از نظرتان بگذرانم.