دیروز خستگیمان سخت مستولی گشته بود، لیکن پس از سحر به جای جبران آن، و شاید به دلیل کراهت خسبیدن پس از سحر، مشغول کار با رایانه شدم. صفحه شخصیام را سر و سامانی بخشیدم و
آلبوم تصاویری به پا کردم. برای کلاسی به دانشگاه رفتم، ولی فشار خواب غیرقابلتحمل شده بود، و سر کلاس به چرتیدن مانندهتر بودم. لذا به خوابگاه بازگشتم. و دوباره، به جای خوابیدن، قصد گذاردن تصاویری برگزیده در آلبوم مذکور نمودم.
سری به تصاویرم زدم و بهحق
«غربت زده» شدم. بعض این تصاویر را به تهران نیز که مشاهده میکردم، اشکم چون سیل ... چه برسد در این سوی دنیا و به دور از گذشتهای روشن! دلم گرفته بود برای خانواده و البته برای مباحثات آموزشیمان با هادی و شایان، با امین و کیان، و ... که روشهای آموزش و پرورش استعدادهای دانشپژوهان را بررسی میکردیم، و پیادهسازی البته. دلم بهشدت گرفته بود.
از فرط خستگی تصمیم گرفتیم که وعده سحر را حذف کنیم و لذا حوالی نیمهشب با هدف خورش به همراه ایمان به سرایی شدیم. و خوب، بحثمان گرفت در باب فرآیند درک مطالب ریاضی، و نظام فکری کودکان و ...؛ و یادآور بخشی از آن خاطرات خوش حقیر شد. دو ساعتی گذشت و بالاجبار، خواب را برگزیدیم بر دیگر امور. نتیجهاش این خواب یازده ساعته شد که سخنرانی دکتر
وزیرانی کبیر را در
نهارخوران نظری از کف بدادم.