ساعت هشت صبح، در خواب ناز، در تلاش برای رفع کمخوابی شب گذشته؛ صوت گوشخراشی گستاخانه آرامش حضرت را سلب نموده. کوفتن بر ساعت کنار تخت اوضاع را تغییر نمیدهد. چشمان مست را اندکی باز کرده به دنبال منشأ صدا میگردم. نه تلفن همراه است و نه تلفن اتاق ... پس صدا از کجاست؟ با خوابآلودگی درب اتاق میگشایم و با افزایش فجیع صدا مواجه میشوم. بعض همبرجیها در حال ترک اتاقهاشان هستند، چه شتابان. به مغز خود فشار میآورم که مگر چه خبر است؟! مردمان را چه میشود؟! انگار مغزم گرم شده است: «صدای آژیر آتش است!»
کلید اتاق را برداشته، در رخت خواب و با سر و وضعی متناسب، قصد ترک ساختمان میکنم. در راه گوشهایم را گرفتهام که شاید ... درب ساختمان را که میگشایم، آهی از نهاد وجود برمیآید؛ حسش نیست و نه تاب، که برگردم و با وجود آن همه سر و صدا، چتر بجویم. نعمت خداوند ریزان است، اعنی باران خوبی میبارد. با همان یک لا قبا، و با بیمیلی، بیرون میشوم و خود را به سرپناهی میرسانم. کمکم بر شمار همدردان میرود و پس از چند دقیقهای لرزش و خوابکوفتگی، صدای آژیر قطع شده و به اتاق بازمیگردم. به باران فکر نمیکنم؛ اصلاً حسش نمیکنم.
«صبح یکشنبه» را با مانور مقابله با آتشسوزی به خیر کردهاند. از قوانین
«ایالت باغستان» است این فتنه. چند مرتبه پیشین را گریخته بودم؛ یعنی در خوابگاه نبودم. این بار لیکن گرفتارم کرد!