دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
استاد راهنما
چهار نفر از ورودی‌های جدید امسال دانشکده‌مان در باب مسائل نظری کار خواهند کرد؛ یکی‌شان حقیر. نیل که هندی است و کارشناسی‌اش را در ریاضی ستانده و المپیاد کامپیوتر نیز به سال ۲۰۰۳ شرکت کرده، موجود کاردرست و باهوشی است؛ راج نیز هندی است و احتمالاً در مباحث «پیچیدگی محاسبه» کار خواهد کرد؛ و دیوید که آلمانی است و او هم می‌خواهد در باب «الگوریتم‌های تقریبی» کار کند. این سه استاد راهنماشان در سال اول «موسیز چاریکار» است و من، به کدامین دلیل نامعلوم، به شاگردی «باب تارجان» فرستاده شدم.
باب تارجان که دو دهه پیش تحولی شگرف در مبحث داده ساختارها به وجود آورد و خلاصه هیچ یک را دست نخورده باقی نگذاشت، کنون در شرکت اچ.پی. (که در ایران با چاپگر معرّف است حضورتان حتماً) کار می‌کند و (از بابت کلاس شاید؛ نمی‌دانم برای او یا دانشگاه) استاد دانشکده ما نیز هست. از آن‌جا که اچ.پی. مقرّش در ساحل غربی است به «پالو آلتو»، هنوز به زیارت ایشان مشرف نشده‌ام. ایشان که شصت را پر کرده‌اند، انصافاً خوب مانده است؛ نگاهی به عکسش در پیوند بالاتر بیندازید که خود درک کنید ماجرا را. اما عکس زیر مربوط به بیست سال پیش است. آدم‌ها چه تغییر می‌کنند!



از این‌ها که بگذریم، این حکایتتان گویم که اندکی موجبات پریشانی‌ام را فراهم آورده:
پس از ماجرای منقل داشتم سراغ ایمان می‌رفتم که میان راه دیوید را دیدم و فرصت را مغتنم شمردم که اندکی با وی اختلاط کنم؛ نیل نیز آن‌جا بود. میان کلام ناگهان دیویدمان گفت، «موعد نزدیک است؛ یکشنبه، باید کاری کنیم!» چون آدم‌های برق‌گرفته درآمدیم که «موعدِ چی؟» گفتا که «موعد فوکس!» و این کنفرانسی است در علممان که خوب اهمیت دارد، ولی دلیل می‌شود آیا؟! گفتمش «یعنی مقاله‌ای داری که باید آماده‌اش کنی یا می‌خواهی تا یکشنبه مسئله‌ای حل کنی و ...؟» هیچ پاسخم نداد. می‌ترسم؛ این‌ها که‌اند؟!
نظر: