در آخرین روز هفته، هفتهای که رُسمان را اندرش کشانیدند، از جهت استراحت دیر صبح کردیم؛ اعنی تا حوالی ده صبح آسوده خفتیم. هانی را جستم که بر روی تور بود و قرار چاشت گذاردیم. در ابرمغازه «واوا» قدری شیرقهوه و قرصی کیک سیب ابتیاع نمودم و با همراهی هانی کنار ایستگاه قطار روستا مشغول شدیم. پیرو توصیههای اکید شب ماضی، ایمان را بیدار نکردیم تا به اندازه ریاضیدانهای بزرگ بخسبد.
دیشب از
«اتاق سرایدار» دو عدد دی.وی.دی. امانت گرفته بودیم و پس از صبحانه اوضاع را مناسب دیدیم که در اتاق تلویزیون به تماشای آنها بپردازیم؛ ایمان را نیز یافته بودیم. در اتاق را گشودیم و کسی در آنجا نبود. اتاقی تاریک به ابعاد ده در ده متر (تقریباً) که تعدادی مبل در آن بود و یک تلویزیون سی و اندی اینچی و دستگاههای پخش فیلم و دی.وی.دی. و ... برای اینکه تاریکی اتاق مناسب تماشای فیلم بود، چراغها را روشن نکردیم. کنترل تلویزیون نبود و نتوانستیم به حالت ویدیو برویم. خلاصه از دانشجویی که در اتاق سرایدار بود، استمداد کردیم و برایمان درستش کرد؛ کنترل مدتی است که شکسته! به هر حال، نیم ساعتی از فیلم گذشته بود که تلفن همراه هانی زبان گشود. ساسان از ورای خط ما را از
«ناهارصبحانه» مجانی خبر داد.
در
«اتاق استراحت» خوابگاه قدیمی، مراسم غذاخوران مجانی برپا بود و همچون بعدازظهر دی، ساسان از محل زندگی خود که تقریباً خارج روستاست برای بهره بردن از آن به اینجا آمده بود، حال آنکه ما غافل از آنچه پشت گوشمان میگذرد، مشغول تماشای فیلم بودیم! خلاصه قوه «مفت خوری» (به معنای لغوی) ساسان را ستودیم و دعا کردیم خداوندگار سایه او را از سرمان کم مکند. عذای سبکی از روی مبزها برچیدیم و ساسانمان به
«تالار پراکتور» دعوت کرد که نشسته فعل خوردن را صرف کنیم. وارد تالاری شدیم که اتفاقاً غذاخوری خوابگاه است و از فردا، روزی دو بار در آن اکل قوت خواهیم نمود. از فرط شباهت فوقالعاده، اگر کسی خبرم میداد که مجموعه «هری پاتر» را در آنجا فیلمبرداری کردهاند، قطعاً خود را ملامت میکردم که چرا چنین نکتهای را خویش درنیافته بودم. دورادور تالار عکسهایی از رؤسای پیشین
بخش تحصیلات تکمیلی دانشگاهمان بود؛ در مرکز
«اندرو فلمینگ وست» نخستین رئیس؛ در دو سویش
«پراکتور» و
«کلیولَند» قرار داشتند که یکی تالار به نامش بود و دیگری برج شهیر خوابگاه. نوشتهای بالای عکس «رئیس وست» قرار داشت به لاتین
NEC VOCEMINI MAGISTRI QVIA MAGISTER VESTER VNVS EST CHRISTVS
معنای تقریبیاش را میفهمیدم ولی از هرکه پرسیدم بیش از من نمیدانست. خلاصه پس از جستجو در گوگل، دانستم که آیه دهم از باب بیست و سوم انجیل متی است و یعنی
و نه خود را پیشوا بنامید (بنا به ترجمهای فارسی: نگذارید شما را پیشوا بنامند)، که تنها پیشوایتان مسیح است.
خلاصه به همان اتاق قبلی بازگشتیم تا تماشای فیلم را از سر بگیریم، و خوشبختانه کسی آنجا نبود. ما نیز فیلمها را تماشا کردیم، که در این حین هرازگاهی دانشجویی در را آرام میگشود و با دیدن ما وارد نمیشد؛ ما هم تقریباً کفرمان درآمده بود که چرا اینها داخل نمیآیند که با ما فیلم را ببینند. چقدر کمرو، مؤدب یا ...؟ بالاخره یکی از اینها وارد شد و به گوشهای از اتاق رفت و کاغذی را برداشت و چیزی بر آن نوشت و بر دیوار نهاد. ما هم اندکی بعد فیلممان پایان یافت و پیش از خروج نگاهی به آن تخته روی دیوار انداختم: رزرو اتاق تلویزیون بود که هر کس زمان مورد نیاز خود را بر کاغذ نوشته و بر روی آن زده بود. دو کاغذ مربوط به امروز بود که یکیشان «مسابقه نهایی تنیس از
تورنمت آزاد آمریکا» بود؛ ما به سرعت خارج شدیم و حتی نتوانستم ساعت آنها را نگاه کنم. داشتم به آن سرک کشیدنهای دانشجویان فکر میکردیم که به محض خروج دانشجویی از ایمان پرسید: «میدانی چهطور میشه اینجا رو رزرو کرد؟» و ایمان با خونسردی پاسخ گفت: «باید روی تخته اون گوشه بنویسی!»
دلم برایت تنگ شده، غریب!
مراسم پایان دوره بود؛ خندیدم. جایت خالی...