صبح یکشنبه به همراه خانواده راهی فرودگاه شدیم و با چمدانهای تاخرخرهپر قصد آغاز سفر کردیم. از ۶۴ کیلوگرم بار مجاز بساط من کم از کیلویی جا داشت هنوز و چه ناراحت شدم که ترازومان در خانه دقت کافی را نداشته! پروازمان از تهران به لندن با حدود ۳ ساعت تأخیر انجام شد که البته ۲ ساعتش را دستکم، درون طیاره انتظار کشیدیم. پرواز بعدیمان که از لندن بود به نیوآرک نیز با ساعتی تأخیر انجام شد. واقعاً این فرودگاه هیثرو در لندن (که گفته میشود پرترردترین فرودگاه آدمیان است) چه بزرگ است. اما روالهای بازرسی فوقالعادهشان به نظرم نادقیق، ناکافی و بیارزش بود؛ تنها وقتگیر بود و فکر نمیکنم جلو کار ناشایست خلافکاران حرفهای را بتواند بگیرد. جالب آنکه از یکی از عوامل فرودگاه درباره مسجد پرسیدیم و نشانمان داد؛ جایتان خالی، نمازخانهای بسیار عالی بود.
در فرودگاه مقصد، بسیار خسته بودیم و هنگام بازرسی گذرنامه ما را به اتاقکی بردند که انصافاً کارمان بسیار کمتر از حد تصور به طول انجامید: نفری حدود ۱۰ دقیقه و در آنجا بودیم که شنیدیم ۴۰ چمدان به مقصد نرسیده است و با توجه به قوانین معرّف مورفی و عوامل محیطی دیگر، دوستان مطمئن بودند که تمامی چمدانهای ما جزو نرسیدهها خواهند بود؛ لیکن همگی رسیده بودند و حتی بدون بازرسی گمرکی راه را ادامه دادیم. محمد محمودی و ساسان امینی به استقبالمان آمده بودند. وَنی کرایه کردیم و به سوی شهر سکنایمان پیش رفتیم: پرینستون در ولایت نیوجرسی. امنترین شهر (بخوانید دهات) در این ایالت (که گفته میشود بسیار ناامن است) و محلی که پیرمردها و پیرزنها برای زندگی آرام برمیگزینند.
حوالی ۳ صبح به پرینستون رسیدیم و به بخش نگهبانی زنگ زدیم تا در اتاقها را برایمان باز کند؛ اندکی بعد مردی، که واضح بود دقایقی پیش توسط عدهای مزاحم از خواب ناز درآمده، آمد و کلیدهامان را تحویل داد. قدری با محیط آشنا شدیم و مثلاً عزم خسبیدن نمودیم. اما حقیر که نتوانست به این مهم دست یابد!
دوشنبه در این دیار روز کارگر (!) بود، و از تمامی یکشنبههای سال تعطیلتر. زینرو تنها چرخی در شهر زدیم و لختی هم مزاحم محمد شدیم. با دو خانواده ایرانی نیز در اینجا آشنا شدیم که هر دو در کسوت فیزیکیونند، یکی البته از نوع سماویاش به گمانم.
نکته جالب اینکه در اینجا قبله به سوی شمال شرقی است و مسیرش تا کعبه از قطب شمال میگذرد؛ جل الخالق و ... قدری دقت کنید که در تهران ما، تقریباً ۱۸۰ درجه تفاوت وجود دارد و این یعنی ما دقیقاً به روی سوی دیگر کعبه نماز میخوانیم در اینجا. دیگر اینکه هر آنکس که ایرانی در این دیار است (با قدری اغراق البته) را ایمان میشناسد، هر چند که ایرانیان اینجا هنوز نشناسندش و البته حقیر هر جایی را و هر مجسمهای را؛ در چند ساعت آخر، سعی کردم که کمتر صحبت کنم که کمتر بهام گیر داده بشود.
در روز اخیر به خاطر الطاف ایرانیان حاضر، به ندرت مجبور شدهام که از زبان بینالمللی (بهتر است بگویم زبان بومی !) استفاده کنم. و انصافاً کلی جا را به ما نشان دادند. دستشان درد نکند.
دیگر اینکه طبیعت در این دهات بسیار دلچسب است، لااقل برای اندک روزی. هوا خوب و زمین سبز است. گربههای این دهات را سنجاب مینامند؛ اعنی تعدادشان از اهالی ذیشعور شهر چهبسا که بیشتر باشد. فندق (یا بلوطی) را که میخورند، گاه در زمین چال میکنند، عین فیلمهای تلویزیون! آن شب که رسیدیم، نزدیک خوابگاه ایمانمان بگفت: «عجب گوزن بزرگی!» ما نیز برگشتیم تا مجسمه مدنظرش را ببینیم و تقریباً دیدیم در آن تاریکی، که ناگاه جنبید و رفت؛ گوزنی زنده بود!
پ.ن. یادداشتهایم را گم کردهام و لذا بسیار جا افتاد و در نوشتنش تعجیل شد و نتیجهاش حتی در دید خودم نامطبوع! بسیار نامرتب.
پ.ن. تغییر رسمالخط (که از چشم تیزبین ظریفان نمیماند) به سبب دسترسی به نسخه جدید «دستور خط فارسی» است که یافتمش و در چپ به پیوندش اشارت نمودم. گرچه در همه موارد مورد پسندم نیست، لیک به جهت حفظ چهره خط بایستی از او تبعیت کرد.