دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
روادید
گذشته از ماجرای گزینش دانشگاه که بسیار جالب است، حکایت روادیدستانی‌مان سخت خواندنی است.

ابتدا تاریخچه‌ای گویم: حقیر سال دگر حسب فرصت دست‌داده قصد کرده بود که پیش از درآمدن به کسوت دکتری (با اغماض از دکتری افتخاری که از افاضات برخی دوستان گرام است)، ولایات متحده را ویزیت کند و حتی‌الامکان دردش درمان! شرکت نسبتاً نوپا لیکن نیکبخت گوگل، نام مبارکمان را از کاغذهای باطله جسته بود و دعوتمان کرده بود به صرف چند وعده نهار و شام؛ به خیال خودش می‌خواست مغزمان را فراری دهد یا دست‌کم تحفه‌ای دهیمش که لَختی بدان خوش باشد. حضرتمان پیرو حکمت عملیه «مفت باشد، کوفت باشد» لبیک گفت.
ما نیز که از سعادت داشتن سفارت فخیمه دولت متبوعش بیست و چند سالی است محرومیم! با تعدادی از هم‌دعوتیان برگ سفر تهیه دیدیم و البته وقت بسیار تنگ بود و امتحانات خرداد مزید بر علت شد که برنامه سفرمان شکننده بُوَد. ماجراها پیش آمد که در سه گروه رفتیم به مملکت قبرس و طلب روادید گردشگری نمودیم. مگر دو نفرمان بر سینه الباقی دست رد زدند و با اردنگ از سفارتمان بیرون کردند (قدری اغراق بهر خوشامد خواننده حلال است گویا). مرا بگفت جرمت جوانی است و تجرد! لذا در بازگشت ایادی‌مان بر ارجُل سخت پیشی گرفته بود و در آن سفر نبودِ همراه مرا بسیار آزرد.

پس امسال که حضرت والا قصد ستاندن روادید بکرد، برغم اعتمادبه‌نفس فزاینده‌اش قدری بر خود ترس می‌نمود که وی را سابقه‌دار یابند و بی‌بهانه پرونده‌اش زیر بغل نهند. در تصمیم‌گیری اینکه به کدامین مملکت رویم در طلبش، هرچیزی مگر عقل دخیل بود؛ قرار شد که به همان جزیره سنه ماضی روم. از آن خراب‌شده که به ذائقه‌ام جز اندکی نداشت، رفتم و بدین جهت هیچ خوش نگذشت؛ جایتان خالی. به سفارت که رفتیم بیش از سه جین ایرانی طالب بودیم و نه همه طالب. همه‌مان طالب روادید بودیم لیکن بعضی از بهر سیاحت. خلاصه اینکه حقیر اولین مصاحبه‌شونده روز بودم و کنسول (که به تازگی شنیده‌ام در فارسی رایزنش می‌نامند) ده-پانزده دقیقه‌ای با ما رای زد و از تقریباً همه چیز پرسید، مگر راجع به شغل پدرجد ناصرالدین شاه قجر! آخرالامر گفتم که اگر نتیجه بررسیهای سازمانهای اطلاعاتی‌مان مثبت باشد روادیدت می‌دهیم. در ضمن مرا گفت که این بررسیها حدود ۳ هفته به طول می‌انجامد. شرح واقعه را به گروهی در یاهو ارسال کرده‌ام.

خوشحال به وطن بازگشتیم و منتظر. دوستی را سه روزه کار تمام شد. دیگری را یک هفته طول کشید. مرا یک ماه و نیم. خلاصه گذرنامه‌مان را به آشنایی دادیم که مهرش کند از برایمان در قبرس. شعله خصومتهای منطقه نیز زبانه‌تر کشیده بود و تبدیل شده بود به جنگ. امریکاییهای مقیم لبنان از آنجا فرار کرده بودند به قبرس تا سوی خانه‌شان روند. سفارت متبوعشان تمام هم و غم خود را در خدمت‌رسانی به ایشان نهاده بود که حق بود البته. آشنای ما را گفت که برو ماه دیگر بیا برای ممهور نمودن گذرنامه!! از این طرف التماس و از آن سو اجتناب؛ و ... خداوندگارمان خواست که کارمان ساعت ۱۰:۳۰ شب شنبه (دو هفته بعد) انجام شد.

چنین شد که روادیدی ستاندیم بهر تحصیل دانش. هفته‌ پیش دو پیشامد غریب موجب بازگشت وضعیت فوق‌العاده به منزل شد: ممانعت از ورود ۲۰-۳۰ ایرانی روادید ستانده به مقصدمان و دیگری شرایط ویژه فرودگاه هیثرو در لندن. فعلاً که هر دو مورد کمرنگ شده است و خیال ما سبکتر.
نظر: