دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
انگیزه
کم از ثلث ماهی دگر، رخت سفر بسته، راهی دیاری خواهم شد که ندیدمش هرگز، مگر در اندی فیلم هالیوودی و قدری گزارش خبری. دیاری که بسیار مردمان مهد فرهنگش می‌دانند و من شاید مرکز دانش امروزی؛ و نه حتی مهد دانش. که نیک می‌دانیم چند صد سال پیش، اوضاعش دگرگون بود؛ چنانکه کسی نمی‌توانست چنین آینده‌ای برایش متصور باشد.

وطن من ایران است: مهد فرهنگ و تمدن، مهد دانش و ارزش (!) و با سکنای چند سال آینده‌ام چه بسیار فاصله دارد؛ چه به لحاظ جغرافیایی و چه ... موقتاً بدانجا می‌روم نه برای زندگی. آدمی تنها در خانه‌اش می‌تواند بزید و من در آنجا تنها مهمان خواهم بود. مهمانی ناخوانده (!) که نه میزبان و نه مهیمان خیلی از آن مهمانی خوشایند نیستند. مهمانی‌ام اندکی طولانی خواهد بود، به سبب آنچه خود نیک می‌دانی. چند سالی باید تحصیل دانش کنم، دانش غربی. تا در بازگشت بتوانم با تجربه‌ام تصویر کنم آنچه را دیدم و آموختم و «گر سود دهد» بساطی مشابهش در خانه بگسترانم.

آری ... چنین است انگیزه سفر. می‌نگارم که فراموشم نشود؛ انشاءالله.
نظر:
Blogger Ali گفت ...
Ya Ali
Khoda be hamrahet
az enkeh mibinam tanha nistam khoshalam!

www.catharsis.persianblog.ir