دور از وطن
آنچه بر من می‌گذرد ...
فضیلت
این فرسته هم از سر حلول برج سرطان و آغاز فصل گرم.

بزرگی را گفتند: چندین فضیلت که دست راست راست، چرا انگشتری بعضی در دست چپ می‌کنند؟
پاسخ گفت: ندانی که اهل فضیلت هماره محروم باشند؟!



تأیید می‌کنیم نظر شیخ اجل را؛ لیکن قصد مزاح دارم ...
کارآموزی
کارآموزی ما نیز رسما آغاز شد در این مؤسسه تحقیقاتی. چند روز در هفته به آزمایشگاه شانون می‌روم و زحمت می‌کشم! یک تا دو ساعت طول مسیر است. خدا را شکر که اوضاع خوب پیش می‌رود. در ابتدا، چند روزی را در یکی از بهترین اتاق‌های آزمایشگاه بودم؛ اتاقی دونبش، با منظره عالی! ولی، مرا به اتاق کارآموزان فرستادند که «تنگ ماهی» نام دارد و پنجره‌ای رو به بیرون ندارد، که وسط ساختمان واقع شده. چند کارآموز دیگر هم حضور دارند در این اتاق.



اما چند نکته بامزه را بگویم که موجبات شادی روح مؤمنین گردد.

همان روزهای اول، متوجه شدم که برای ارسال نامه‌های مهم و متون و غیره نباید از حساب عادی خود در جی‌میل استفاده کنم. گویند که از لحاظ امنیتی، مشکل دارد و امکان سرقت از شرکت رقیب خطر کردن را مجاز نمی‌دارد. هنگامی که چنین سخنی را شنیدم، پنداشتم که مزاح می‌فرمایند؛ ولی ...

کارهای اداری اینجا خیلی پیچیده است. بعد از حدود یک ماه، من هنوز کارت شناسایی جهت ورود و خروج ندارم و هنگام ورود یک برچسبی به عنوان کارت موقت به من می‌دهند و برگه‌ای را امضا می‌کنم. وقتی برای رایانه‌ها مشکلی پیش می‌آید، باید از طریق نامه الکترونیکی به اطلاع مسئولین برسانیم. اما، به نظر می‌رسد که مدت زمان پاسخ‌گویی به این درخواست‌ها بالاست و هر دفعه، مراجعه حضوری قابل انجام بودن امر در کسری از دقیقه را اثبات کرده است.

برای کارمندان جدید (هرچند که مدت حضورم در این‌جا بسیار کوتاه است، من هم کارمند به حساب می‌آیم) برنامه‌ای آموزشی دارند که به‌صورت برخط بایستی به انجام رسد. حقیر هنوز این برنامه را به پایان نرسانده‌ام. بسیار طولانی است و زمان‌بر و ... در بسیاری رایانه حساب کاربری ساختم و انواع کلمات عبور و آشنایی به سیستم‌های مختلف. چند درس نیز باید بگذرانم و آزمونی را به پایان برم، که از این سد بگذرم. به گمانم، اهمیت خاصی نداشته باشد در شرایط فعلی.

غیر از این، عرض شود که ایمیل مربوط به شرکت را تنها می‌توانم از محل کارآموزی دسترسی داشته باشم. برای دسترسی از بیرون، احتیاج به یک وسیله الکترونیکی برای افزایش امنیت است که هنوز موفق به دریافتش نشده‌ام.
زیست شناسی
رفیق زیست‌شناس من کچل کرد مرا؛ البته به نظرم زبانش مو درآورد و دچار کاهش وجهه شد! از بس که به من گفت و من گوش نسپردم به حرف و خواسته‌اش.
خلاصه‌اش این که یک وبلاگی علم کرده و هر چه در کیسه علمش اندوخته، جهت استفاده ملت علم‌جو و دانش‌پرور و ... آنجا قرار می‌دهد. به هر حال، زکات علم است و ماییم ملتی که خیرمان به کسی نمی‌رسد و ادعایمان ... بعضی چنین کار می‌کنند و ما نیز چنان. حکمی تا همین حالا تعداد ارسالاتش بیش از این گاهنامه (کم‌نامه یا ...) حقیر است.
آخر سال
به پایان سال نزدیک می‌شویم و به همین دلیل به آزمون جامع دکتری. بسیار خواندنی دارم و فهمیدنی و آماده‌سازی و چون آن. باید برای سخنرانی‌ام اسلاید بسازم. زمان چه زود می‌گذرد. چشم بر هم می‌گذاری و ... بله چه زود گذشت. هر چه نزدیک‌تر می‌شوم به آزمون، کم‌تر می‌توانم به آن بپردازم و بیشتر امور جنبی نه لزوماً مفید وسوسه می‌کند اتلاف وقت را.



از سوی دیگر، امور مربوط به حل تمرین نیز موجود است، که البته فایده‌اش هم قابل ملاحظه بوده. بعض مطالب را بالاجبار مرور کردم. هر از گاهی نیز در پی تمهیدات جهت برنامه‌سازی تابستان بودم. اگر خدا بخواهد، کارآموزی خواهم نمود در بخش نظری آزمایشگاه‌های ای.تی.اند.تی.
کمیته
زمان آزمون جامع را معین کردم. البته حق انتخاب خاصی نبود. ممتحن دوم تنها دو روز را مناسب شمرد که در ساحل شرقی باشد. و دانستم که سبب حضورش در پرینستون در آن هنگام، پس از پایان کلاس‌های درس، مراسمی است که مناسبت تولد شصت‌سالگی‌اش و کنفرانسی که از این جهت به پا خواهد شد.
خلاصه این که آزمون را برای هشتم ماه مه برنامه‌ریزی کردیم و ممتحنین نیز، استاد گرام است موسای چاریکار و جناب سنجیو آرورا و حضرت باب تارجان؛ سه شخصیت برجسته از سه نسل مختلف. چکیده‌ای نوشتم برای سخنرانی‌ام و فهرستی تهیه دیدم برای خواندن و آزموده شدن (گرچه اسمی است بیشتر) و به دنبال انتخاب بهینه اعضای کمیته آزمون بودم ...
کار
نیم‌سال چهارم نیز به نیمه نزدیک می‌شود و تعطیلات بهاری که به گمانم، هر سال در برگیرنده نوروز می‌شود در راه. کار بسیار است و فرصت اندک و دیگر به انجام امور استحبابیه، اعنی مطالعات و تحقیقات غیردرسی به قصد قربت و رجا، نمی‌رسم.

به سبب نارضایتی که از کار زیاد نیم‌سال پیشین در کسوت کمک‌مدرس داشتم، این نیم‌سال را با سیاست برنامه‌ریزی کردم. درسی را جستم که به‌نظر کم‌توقع می‌آمد و مکاتباتی کردم و چون آن، که انشاءالله گشایشی در کارمان افتد. آخرالامر آن درسی که می‌خواستم، را یافتم، ولکن، به لحاظ فشار کار، تفاوت چندانی نمی‌کند با کار قبلی. جنس کار تفاوت می‌کند قدری و تدریسش بیش‌تر است تا حل تمرینش. خدای را شکر به سبب این نعمت که قطعاً صلاحی در آن است مرا.



لختی است، فشار امور پژوهشی را حس می‌کنم و قدری معنای دانشجوی دکتری بودن را فهم. روزهای تعطیل را که تقریباً به کل مشغول سر و کله زدن با مسئله صعب‌العلاج می‌نمودم، بسیار شکر کردم آسایش سال دگر را و البته غصه خوردم که چرا به قدر کفایت اهتمام نداشتم آن‌گه بر این امور که کنون چنین در گل ماندن. چه شب‌ها که تا به صبح رؤیای حل مسئله خواب شیرین از چشمانم ربود و چه روزها که تا پیش از خواب سرگرم این گونه خرده تأملات بودم.

اربعین شهادت مولایمان نیز در این نزدیکی است و این چهل شب چه زود بگذشت. روزهای پایانی ماه صفر است و امید به خدا که بهره کافی و وافی از ایام پیشین برده و از روزهای پیش رو بریم.

پ.ن. آرمی که میان تصویر فوق دیده می‌شود، از سر آن است که پول اشتر‌اکش ندادم.
پ.پ.ن. پیرو توصیه دلسوزان، جهت تنویر افکار عمومی و جلوگیری از تشویش آن و مخدوش شدن تصویر دوستان و آشنایان از وضعیت سلامت و معیشت بنده، به عرض برسانم که هیچ مشکلی نیست و فشار کار طبیعی است و تنها ملالمان در این ایام دوری عزیزان است. در نوشته بالا نیز قطعاً و حکماً اغراق صورت پذیرفته که قصد القای نگرانی بی‌مورد و مکدر کردن خاطرتان نداشته‌ام به هیچ وجه! عفو بفرمایید گر چنین شد.
سودا
ژانویه عجیبی بود. تعطیلات را که کلاً در دهات ماندیم که به کار و تلاش بپردازیم. با بازگشت دانشجویان نیز، دوباره برهه‌ای از کار کمک آموزشی آغاز شد: جلسات مرور درس، پایان‌ترم و تصحیح اوراق.

در همین بین، محرم آمد و یاد وطن در قفایش. از دگر سو، خطه سبز کالیفرنیا حقیر را طلبید به جهت کنفرانسی در سان‌فرانسیسکو. این فرصت را مغتنم شمردیم و تاسوعا را در سن خوزه، و شام غریبان را دراُکلَند گذراندیم. نصفه روزی نیز در استنفورد و پالوآلتو قدم زدیم. پس از آن هم، در معیت دوستی، شاهد گذر بی‌رحمانه عمر بودم در سان‌فرانسیسکو و افزوده شدن واحدی بر اقامت دنیوی‌مان. برای حقیر که ینگه‌دنیا را به پرینستون پاک و نقلی شناخته، تحمل بی‌خانمان‌ها و معتادین فراوان سان‌فرانسیسکو و اکلند و حس ناامنی حاصله کار ساده‌ای نبود.



به هر حال، بر خلاف سفر سال گذشته‌ام به منطقه، که هیچ ندیدم از شهر پدر فرانسیس و نه از استنفورد و ...، این کرت قدری گردش نمودم. به هر حال، بیشتر عکس‌ها سوخت و ... تصویر قابل عرضه‌ای نیست. هرچند این بار نیز پل مشهور گلدن گیت و زندان آلکاتراز را رؤیت ننمودم، ولی خیابان لومبارد را لااقل گز کردم.